تبليغاتX
بدون شرح
Wed 28 May 2008 5:13 PM

آدمها و كتاب

 

بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.

بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.

بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.

بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.

بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيد هستند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.

بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.

بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.

بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود داخل جيب گذاشت و بعضى‌ها را داخل کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.

بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.

بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌ زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.

از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.

بعضى از آدم‌ها در صنف ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.

بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.

بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.

بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.

بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.

بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.

بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.

بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.

بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.

بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند.

بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مى‌شوند.

بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.

بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.

بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.

بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌ رو سرک به فروش مى‌رسند.

بعضى آدم ها را تحفه مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.

بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزیم ها به سرقت مى‌روند.

بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.

بعضى از آدم‌ها خاطره‌ اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.

بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.

بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.

بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.

بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.

بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.

بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.

بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها یک جلدى و لاغر.

بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.

بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.

و ...

 

ما از کدام دسته‌ايم ؟

 

تقدیم به عزیزم فرشته صادقپور...

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

ترجمه این نامه

بســـــــــــــــــم الله الرحمن الرحــــــــــیم

الجـــــــــــــهاد ماض الـــــــــــی یوم القـــــــــــــــــــیامه

( جهاد در راه خداوند تا روز قیامت ادامه خواهد داشت)

امــــــــــــارت اســـــــــــــــــــلامی افغــــــــــــــــــــانستان

الحاج مولوی جلا ل الدین (حقانی) تاریخ: 09/01/1387

مسلمانان امارت اسلامی، برادران طالب السلام علیکم و رحمته الله و برکاته:

همانطوریکه به همه ی شما برادران طالب معلوم است که تحریک اسلامی طالبان تنها زیر نام اعلای الله و برای گسترش قانون شریعت اسلامی سرهای شان را نذر کرده اند و برای جلوگیری از تحکیم نظام صلیبی می جنگند که تا کنون ما در این راه شمار زیادی از مجاهدین دلاور و برجسته ای خودرا از دست داده ایم. با گذشت هرروز ما آگاهتر می شویم که بر سرنوشت مردم ما بازی می شود و بر خونهای ما تجارت ها جریان دارد، و در عوض پول، برادران ما بر صلیب ها کشانده میشوند که به عنوان مثال میتوانیم به برادران خدابیامرز مان مانند ملا صیب اختر محمد (عثمانی)، ملا صیب دادالله،ملا صیب عبدالمنان، ملا صیب سیف الله (منصور)، اشاره کرد، و همچنین در شورای کویته و معامله مخفی با صلیبیها چنین تصویب شده است که سایر براداران مجاهد جسور و دلاور ما را نیز از بین ببرند. تحریک اسلامی طالبان امروزی دیگر آن طالبان ده سال پیش نیستند که خاص برای رضای خدا و دفاع از حقوق مستضعفین بجنگند. سیستم رهبری شورا امروز بدست کسانی افتاده که بدون اجازه سازمانهای استخباراتی خارجی قادر به انجام هیچ کاری نیستند. آنعده از طالبان پاکدل و مومن که از اصلیت چنین اشخاص آگاه می شوند و دیگر نمی خواهند که با آنها همدوش به غلامی خارجی ها ادامه بدهند و می خواهند که از آنها فاصله بیگیرند آنوقت یا آنان را به صلیب می کشانند ویا هم توسط سازمانهای دیگر از بین برده می شوند . لذا برای اینکه به این وضعیت خاتمه بدهیم و بتوانیم از تلفات و ضایع شدن برادران طالب خود جلوگیری کنیم، و بتوانیم که جهاد خودرا به نحو احسن ادامه بدهیم وبه برادران مسلمان خود را از چنگ صلیبیها رهایی بخشیم، بعد از مشورت با قوماندانان طالب خود به این نتیجه رسیدیم که وقت آن فرا رسیده که به باید به سیستم رهبری تغییرات بیاوریم، چون اخیرا ما شاهد یک سری اوامر غلط از سوی ملا عمر مجاهد و باجه ی ایشان ملا عزیز الله اسحاق زی، ملا عبدالشکور و ملا جان محمد بلوچ میباشیم که منجر به از دست دادن اشخاص برجسته و کارا مانند بیت الله محسود و ملا منصور داد الله و چندین فرد دیگر شده است و از سوی دیگر طالبان ما به خاطر سهل انگاری ملا محمد عمر، از روی جبر دست به گریبان حزب اسلامی می شوند. ازینجا آشکار می شود که ملا عمر یک فرد بی عرضه و نشناخته، بیسواد می باشد که رهبری ناسالم وی خطر ازهم پاشیدگیی تحریک طالبان را افزایش میدهد، لذاست که این فرد، لیاقت ماندن در سمت رهبری را ندارد. همچنین طالبان اسلامی و رهبری آنها یک میراث نیست که تنها مربوط به یک خانواده باشد، در سیستم اسلامی ما کسانی شایسته ای سمت رهبری می باشند که از سواد لازم برخوردار باشند و توانایی ایجاد تحولات مثبت و سازنده در عرصه ی پیشرفت سیاسی را دارا باشد و بتواند که یک اتحاد و همبستگی را در بین برادران طالب ما به وجود بیاورد و در مقابل کفار یک نیروی واحدو تک فرمانده تشکیل بدهد و همچنین بتواند که روابط بین المللی خودرا استحکام بخشد. چونکه تمام ملتها و تمام کشورها دشمنان ما نیستند. چیزی که منجر به بدنامی طالبان شد سیستم رهبری بود که با خودخواهی های بیش از حد و تصمیم گیری های بی جا بود که تحریک طالبان را در جهان بدنام ساخت. اگر امروز بجای ملا عمر کدام شخص مسلمان اندیشمند و کارای دیگر در این مقام ایفای وظیفه میکرد امروز سرنوشت ما چنین نبود و هرروز یک قوماندان برجسته ای ما به دست صلیبیها شهید نمیشد و نه اینقدر تحریک ما پیش مردم و جهان بدنام میشد. تنها بیرون رفت ازین بحران اینست که ما باید یک شخص با سواد،کارا، با تجربه و اندیشمند و غمخوار طالبان را در سمت رهبریی طالبان بگماریم. این وظیفه ای دینی هر طالب مسلمانیست که تا بوجود آوردن یک نظام واحد برای مقابله با اشغالگریی صلیبیها به جهاد خود ادامه بدهد.

و ما علینا الا البلاغ

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

زمان Tue 11 Dec 2007 1:42 PM

 

ماییم  که آمده ایم و می گذریم،

هستی باقی خواهد می ماند همانگونه که هست.

این زمان نیست که می گذرد،

ماییم که آمده ایم و می گذریم؛

اما از سویی سخت در اشتباهیم؛

 به جای اینکه ببنیم که در گذریم؛

به اختراع بزرگی تکیه کرده ایم ساعت

شاهد زمان در گذر...

اندیشه کنید؛

اگر انسان بر کره خاکی نبود،

آیا گذر زمان معنا و مفهومی داشت؟

پدیده ها همچنان وجود داشتند.

دریا همچنان به ساحل می خرامید و امواج به صخره ها می کوبید.

آفتاب بر می آید و باز غروب خواهد کرد،

اما صبح و غروبی در کار نخواهد بود.

زمان- آنگونه که ما می شناسیم – معنایی نخواهد داشت.

زمان قائم به ذهن انسان است.

و حیاتش را مدیون دیروزها و فرداهاست.

این لحظه پاره ای از زمان نمی تواند باشد،

هنگامی که همین لحظه،

همین جا حضور داری، زمانی وجود ندارد.

چرا می خواهی این لحظه ابدی شود؟

چه می دانی شاید لحظات بهتری درراه باشند؟

لحظه ای پیش حتی تصور این لحظه را نمی کردی.

 و کسی چه میداند،

شاید با گذشت این لحظه،

لحظه ای بهتر دررسد.

در حقیقت، چنین لحظه ای در راه است،

اگر خود را غرق در این لحظه کنی درسی بس گرانبها آموخته ای ،

که در لحظه ای که از راه می رسد به کارش خواهی گرفت

هر لحظه پخته تر و پخته تر خواهی شد.

هر لحظه  بیش و بیشتر متمرکز خواهی شد،

افزون وافزونتر در لحظه افزون و افزونتر آگاهی بیشتر و بیشتر

هوشیار و بیشتر و بیشتر لایق زندگی.

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

 

تحلیل های متفاوت در مورد این که طالبان چگونه آمدند و کجا رفتند در میان مردم عامه و همچنان تحلیلگران سیاسی افغانستان و منطقه خیلی زیاد است، اما مقاله حاضر بررسی بسیار وسیع از استاد صباح است  در مورد ریشه های فکری طالبان و مکتب های فکری که پاکستان فعالیت دارند.

 

بررسي تاريخي-

پس از اينكه جنبشى به نام طالبان در پاييز 1373 از مرز سپين بولدك پيشروى سريع و غيرقابل انتظار خود را به سوى‏شهر مهم و استراتژيك قندهار، موطن سلاطين 250 ساله افغانستان ‏شروع نمود;حركت آنها، ناظران و تحليلگران داخلى و خارجى را سخت دچار شگفتى ساخت. كمتر كسى مى توانست تصور نمايد كه جنگهاى ‏دامنه‏دار داخلى در افغانستان كه تاكنون تلفات و ويرانيهاى ‏بى‏شمارى را به همراه داشته‏است (بدون اينكه تغييرى در توازن ‏قوا بين طرفهاى درگير به وجود آورده باشد)، روزى به دست‏يك‏گروه ناشناخته و نوپا به پايان خود نزديك شود. جنبش طالبان‏بر خلاف تصور تمامى محافل سياسى جهان كه همواره در پى راه‏ حلهاى‏شكست‏خورده سياسى‏ در اين كشور بودند، بر روش نظامى‏گرى‏پافشارى نموده و به دور از هياهوى داخلى و بيرونى به‏لشكركشى‏هاى خود در ولايات مختلف اين كشور ادامه داد و پس ازچهار سال جنگ و گريز، سرانجام توانست مهمترين پايگاههاى احزاب ‏جهادى را فتح نموده و حضور خود را در غرب (هرات)، شمال (مزارشريف و شبر غان) و مركز (باميان و هزارجات) و مهمتر از همه دركابل، پايتخت افغانستان تا حدودى تثبيت نمايد. ظهور ناگهانى‏اين گروه در معادلات سياسى و نظامى افغانستان و موفقيت هاى‏نظامى آن در 90 درصد از خاك اين كشور، حدسها و احتمالات زيادى‏را درباره ماهيت، نيت و اهداف و روابط خارجى آنها به وجودآورده است. تحليلگران سياسى، مطالب فراوانى در زمينه ابعادسياسى اين جنبش و پيامدهاى احتمالى آن در منطقه، به بيان وقلم درآورده و احتمالات متعددى را در اين خصوص ابراز داشته‏اند.و از طرف ديگر، افكار سخت‏گيرانه مذهبى جنبش طالبان كه تحت‏عنوان اجراى احكام شريعت‏ و تشكيل دولت ناب اسلامى به اجراگذاشته مى‏شود، تشويشهاى بيشترى را در داخل كشور و منطقه باعث‏گرديده‏است. اما على‏رغم نگراني هاى به وجود آمده از ناحيه‏افكار سخت‏گيرانه و انعطاف‏ناپذير رهبران اين گروه كه ريشه‏اصلى در نگراني هاى سياسى ناشى از اين جنبش به شمار مى‏رود تحليلها و ارزيابي هاى كمترى در خصوص افكار و عقايد آنها به‏عمل آمده است. احتمالا نوپايى اين جنبش و نيز عدم استقرار كامل‏آن در افغانستان و شكل نگرفتن يك دولت آرمانى مورد نظر آنها كه زمينه را براى اعمال سياست هاى واقعى جنبش فراهم سازد، سبب‏گرديده است تا افكار جنبش به روشنى براى همگان روشن نگردد ويا اينكه در خارج از مرزهاى افغانستان، به خوبى انعكاس نيابد.با وجود همه اين ابهامات و محدوديتها، جا دارد كه در خصوص‏تفكر سياسى مذهبى جنبش طالبان توجه لازم به عمل آمده و زواياى فكرى آنان به بحث و بررسى گرفته شود. مقاله حاضر باتوجه به ضرورت ارزيابى مبانى فكرى و اعتقادى جنبش طالبان كه ‏تاكنون كمتر به آن پرداخته شده است، هم خود را بر اين مهم ‏معطوف داشته و از ارزيابى ابعاد سياسى و وابستگى‏هاى خارجى وسياستهاى كشورهاى منطقه و جهان كه احتمالا در شكل‏گيرى طالبان‏نقش داشته‏اند، چشم‏پوشى مى‏كند. ارزيابى ما از مبانى فكرى جنبش‏طالبان بر دو محور تمركز خواهد يافت; يكى محور مذهبى و دينى; دوم، محور قومى و قبيله‏اى; زيرا ما معتقديم كه سنتهاى‏قبيله‏اى كه طالبان از ميان آن برخاسته، تاثير قابل توجهى درتفسير دينى طالبان از مذهب داشته‏است. اما از اين نكته نبايدغافل شد كه دسترسى به منابع مورد نياز، امرى بسيار دشوار وبعضا ناممكن بوده‏است; لذا نوشتار حاضر صرفا گامى ابتدايى دراين زمينه شمرده شده و انتظارى بيش از اين نخواهد داشت.

 

 

تفكر اصولا پديده آنى و ناگهانى‏نيست كه به دور از هر عامل ديگرى ناگاه به صورت جامع و مانع‏در نقطه‏اى به ظهور رسد و سپس به سرعت گسترش پيدا كرده و محيط ‏اطرافش را تحت تاثير جاذبه‏هايش قرار دهد. تفكر و انديشه،جريانى است كه طى يك دوران طولانى بر اثر فراهم شدن زمينه‏ها وشرايط اجتماعى و زمانى به تدريج انسجام حاصل نموده و شكوفا مى‏شود. ارزيابى هر جريان فكرى، نيازمند مطالعه پيشينه تاريخى،شرايط اجتماعى و عوامل زمانى و مكانى متعلق به آن جريان فكرى‏مى‏باشد. بنابر اين، اگر بخواهيم يك ارزيابى كوتاه از تفكر ومبانى فكرى جنبش طالبان به دست دهيم، ابتدا ضرورى است‏به ‏بررسى انديشه‏هاى رايج در محيط ظهور و انعقاد هسته اوليه ‏طالبان پرداخته و ارتباط حال و گذشته طالبان و همفكران آن را با محافل فكرى و آموزشى آنان و نيز زمينه‏ها و شرايط زمانى ومكانى ذی‏دخل در تاثيرپذيرى فكرى آنها را بازگو نماييم و پس‏از ارزيابى كوتاه از بستر فكرى طالبان، به بررسى اصل‏تاثيرپذيرى فكرى و مبانى تفكر آن، كه محصول شرايط و عوامل‏نامبرده مى‏باشد، بپردازيم. در اين بخش از اين مقاله، مطالب ما پيرامون همين دو محور مطرح خواهد شد.

 

جنبش طالبان، جنبشى است تشكيل‏يافته از علما و طلاب مدارس دينى افغانى كه عمدتا در پاكستان‏تحصيل كرده‏اند. تعداد اين محصلين علوم دينى كه در دو دهه اخيردر داخل شهرهاى پاكستان و اردوگاه هاى متعلق به مهاجرين در دوايالت (بلوچستان)‏ و(سرحد) مشغول فراگيرى علوم قرآنى وحديثى بوده‏اند، به هزاران نفر مى‏رسد. پس از كودتاى ‏سال 1357 در افغانستان و اشغال اين كشور به وسيله ارتش اتحاد شوروى سابق در زمستان سال 1358، صدها هزار شهروند افغانى ازشهرها و روستاهايشان به جانب پاكستان مهاجرت كردند. اين‏مهاجرين، اكثرا در داخل اردوگاه هايى كه از طرف دولت پاكستان وسازمان ملل با حمايتهاى وسيع مالى كشورهاى غربى و عربى تاسيس‏شده بود، اسكان داده شدند. نسل جديد اين مهاجرين كه دراردوگاه ها و يا شهرهاى پاكستان نشو و نما يافته بود، به راحتى‏جذب مدارس دينى موجود در اين كشور گرديده و در آنجا مشغول‏فراگيرى علوم دينى گرديدند. گرايش نسل جديد خانواده‏هاى‏مهاجرين به مدارس علوم دينى، دلايل ايدئولوژيكى و اجتماعى‏متعددى داشت. مدارس و دانشگاههاى دولتى افغانستان به دليل‏گرايشهاى فكرى و انحرافى، خاطره ناخوشايندى در ميان شهروندان‏اين كشور از خود به يادگار گذاشته بود; خصوصا پس از تسلط چپ‏بر افغانستان، مدارس دولتى، نمادى از انديشه‏هاى چپى و ضد دينى‏شناخته مى‏شد. از طرف ديگر، در صفوف مجاهدين و مبارزين، حضورگسترده و بسيار فعال علما و طلاب جوان كه در دفاع از دين و وطن‏و استقلال كشور، دوشادوش ساير مردم به جهاد اشتغال داشتند، جلب‏توجه مى‏نمود، اينان، علما و طلابى انقلابى بودند كه اكثرا نقش ‏پيشاهنگى قيام و مبارزه را نيز دارا بودند. از يك سو، حاكميت‏فضاى ايدئولوژيكى بر ملت ‏به ويژه بر مجاهدين و پيشاهنگ شدن‏روحانيت در هدايت نهضت، نقش مدارس دينى و تحصيل‏يافتگان آن را در سطح جامعه به شدت افزايش داده و از طرف ديگر، هجوم گسترده ‏مهاجرين به پاكستان، محدوديت هاى فراوانى را در زمينه مدارس‏جديد داخل اردوگاه ها ايجاد نمود; به طورى كه امكانات محدوداين مدارس جديد، توان پوشش‏دادن كامل نوجوانان و جوانان مهاجررا دارا نبود. اين در حالى بود كه مدارس دينى با كمترين‏امكانات خويش، مى‏توانست‏بيش از ظرفيت واقعى خود، طلبه ودانش‏آموز دينى جذب نمايد. احزاب تندرو اسلامى پاكستان; مانند:جمعية العلماء اسلام. جماعت اسلامى و جمعيت اهل حديث، تحت تاثيرانگيزه‏هاى دينى و نژادى (پشتون‏گرايى) به كمك مهاجرين افغانى‏شتافته و مدارس و مراكز آموزشى متعددى براى فرزندان آنها تاسيس نمودند و يا اينكه آنها را در مدارس وابسته به خود، درشهرهاى مختلف پاكستان جذب كردند. دهها مدرسه كه به وسيله‏جمعية‏العلماى پاكستان (احتمالا جمعية العلماء اسلام نه پاكستان)بنيادگذارى شده بود، جوانان افغان را به خود جذب كردند.افغانها نيز از اينكه مدارس فوق الذكر، مجانى بوده و در آن،قرآن كريم و مسايل دينى تدريس مى‏شد، به اين مدارس‏ پيوستند. بنابر اين، اولين آموزه‏هاى فكرى طالبان در اين‏مدارس انجام گرفت و طالبان نيز شديدا تحت تاثير مواد آموزشى‏آنها واقع شدند. قبل از شروع به هر نوع بررسى در خصوص چگونگى‏ارتباط طالبان با اين مدارس و نيز نقش مدارس نامبرده در تربيت‏فكرى طالبان لازم مى‏نمايد تحليلى كوتاه از جريانهاى فكرى اسلامى‏در كشور پاكستان به عمل آورده و جايگاه جمعية العلماى اسلام وجناح فكرى مربوط به آن را در ميان ساير جريانهاى اسلامى مطرح‏در اين كشور، روشن سازيم. در يك تقسيم بندى كلى و عمومى،مى‏توان سه جريان فكرى اسلامى عمده را در اين كشور ملاحظه نمودكه منشا اوليه تمامى آنها، در تفكر اسلامى به هند بزرگ (قبل ازتجزيه به هند، پاكستان و بنگلادش) برمى‏گردد. جريان اول، جريان‏بنيادگرايى افراطى است كه ريشه در افكار و انديشه‏هاى شاه‏ولى‏الله دهلوى (1703 - 1762) دارد. نهضت‏شاه ولى‏الله، در آغازيك نهضت فكرى فرهنگى بود كه اصلاح افكار دينى و خرافات زدايى‏ را از زندگى جامعه مسلمانان هند، هدف اساسى خود قرار داده‏بود اما پس از او، پسرش شاه عبدالعزيز (1746 - 1824) و نوه‏اش،شاه اسماعيل (1781 - 1831) ، آن را به يك جنبش اجتماعى سياسى‏تبديل كرده و عليه سلطه انگلستان موضع گرفتند. در نيمه‏دوم قرن نوزدهم ميلادى، يكى از علماى برجسته پيرو نهضت‏شاه‏ولى‏الله، به نام محمد قاسم نانوتوى در سال 1284 ه (1867م)مدرسه معروف به (ديوبند) را در قصبه‏اى به همين نام، در ايالت‏اتارپراديش هند بنيانگذارى كرد. مدرسه (ديوبندى‏) به تدريج‏تبديل به يك مكتب فكرى ويژه‏اى گشت كه تا امروز، به افراد تحصيل كرده در آنجا و يا وابسته به طرز تفكر آن عنوان (ديوبندى‏) اطلاق مى‏شود. بنيان‏گذاران اين مدرسه، حنفيانى‏سخت‏گير و دقيق بودند و در مبادى تعليم و جزم‏انديشى، برعقايد و مذاهب كلامى اشعريه و ماتريديه مشى مى‏كردند.... مدرسه‏آنها، تجديد حيات علوم كلامى در هند مسلمان را وجه همت‏خودقرارداد و دانشهاى جديد را از مواد درسى خود حذف كرد. مكتب ديوبندى پس از اينكه رنگ سياسى نيز پيدا نمود، علماى ‏وابسته به آن با همكارى تعدادى از علماى وابسته به جناح هاى‏ديگر، گروه «جمعية العلماى هند» را در سال 1919 به وجودآوردند. پس از تجزيه هند و به وجود آمدن پاكستان، شاخه ‏انشعابى آن، تحت عنوان جمعية العلماى اسلام، فعاليتهاى خودرا در پاكستان فعلى ادامه داد. «جمعية العلماى اسلام‏» به‏رهبرى مؤسس جديد خود، مولانا بشير احمد عثمانى به حزب سياسى‏مذهبى ديوبندى‏ها تبديل شد. اين حزب، امروز به دو گروه اكثريت ‏و اقليت تقسيم گرديده است. رهبرى جناح اكثريت را مولانا فضل‏الرحمان و رهبرى جناح اقليت را مولانا سميع الحق به عهده دارد.اين دو رهبر، هر دو متعلق به گروه قومى پشتون هستند و از لحاظ فكرى، طرفداران سرسخت قرآن و سنت و سيره خلفا و صحابه و معتقد به نظريات علماى سلف و مخالف با اجتهاد و تجدد به شمارمى‏روند. روابط اين دو رهبر(پشتون تبار ديوبندى‏) با گروه‏طالبان بسيار عميق و ريشه‏دار است كه بعدا پيرامون آن توضيح‏بيشتر خواهيم داد. دومين جريان فكرى در پاكستان، جريان مولاناابو الاعلى مودودى (1903 - 1979) است كه با اندك ‏تسامح مى‏توان آن را جريان «اخوانى‏» در اين كشور ناميد.مولانا مودودى على‏رغم اينكه شخصيتى بنيادگرا و تا حدودى متاثراز افكار اصلاحى شاه ولى‏الله دهلوى در قرن هيجدهم ميلادى است; اما با وجود اين، ميان انديشه و روش سياسى او با جمعية‏العلماى اسلام تفاوت زيادى مشاهده مى‏شود. مودودى معتقد به‏برخورد نقادانه با تاريخ صدر اسلام بوده و در باره نوع حكومت‏اسلامى، از «جمهورى الهى» (تئوكراسى جمهورى) نام برده است. مودودى در كنار تفكر سلفى‏گرى، از نوعى پذيرش روشهاى معاصردر نظام سياسى غافل نمى‏باشد. او به نظام چند حزبى و انتخابات‏آزاد اعتقاد كامل داشته و استفاده از شيوه‏هاى دولت‏دارى مدرن ‏را در حكومت دينى تجويز مى‏نمود و مى‏گفت: تشخيص دادن افراد مورد اطمينان در محيط ما، با آن راهى كه مسلمانان اوليه اسلام ‏مى‏پيمودند، امكان ندارد... بنابراين، بايد طبق مقتضيات زمان‏خود، راه هايى را به كار بريم... مودودى در سال 1941 ميلادى‏گروه «جماعت اسلامى پاكستان» را بنيانگذارى نمود. اين حزب،امروز بزرگترين حزب اسلامى در پاكستان به شمار مى‏آيد. رهبرى‏كنونى «جماعت اسلامى» را قاضى حسين احمد به عهده دارد. قاضى‏حسين احمد طرفدار وحدت اسلامى و مبارزه با نفوذ فرهنگ غربى است; اما روش مبارزاتى او كاملا مسالمت‏آميز و غيرانقلابى بوده وتحول فكرى فرهنگى را قبل از هر نوع تحولى در نظام سياسى،لازم و ضرورى مى‏شمارد. «جماعت اسلامى» در دوران جهاد افغانستان از جمعيت اسلامى برهان الدين ربانى و حزب اسلامى‏حكمتيار قويا حمايت مى‏نمود. سومين جريان اسلامى در پاكستان جريان سر سيد احمدخان (1817 - 1898)است.سيد احمدخان الگوى مسلمان ليبرال در محافل روشنفكرى پاكستان شناخته شده‏است. او معتقد به مراجعه مستقيم و بدون واسطه به قرآن به‏عنوان بهترين راه شناخت دين بوده و نقش «سنت» و «اجماع‏» را در منبع‏شناسى دين مورد ترديد قرار مى‏داد. سيد احمدخان تحت‏تاثير مكتب عقل‏گرايى و فلسفه طبيعى قرن نوزدهم اروپا قرارداشت و قرآن را تفسير علمى مى‏نمود. مهمترين ويژگى در تفكراحمدخان، گرايش او به نوگرايى غرب بود. گرايش غربى گرايانه ‏سيد احمدخان، انگيزه خصومت مسلمانان سنت‏گرا با او گرديد وسرانجام او را متهم به ارتداد و انحراف از دين نمودند.مسلمانان روشنفكر دانشگاهى و تا حدودى «مسلم ليگ‏» (اگر آن‏را يك حزب صرفا ملى ندانيم) از هواداران جريان سوم به شمارمى‏روند. اين سه جريان فكرى همان طورى كه اشاره گرديد، هر يك ‏به نحوى ريشه در افكار علماى مسلمان هند در دوران تحت ‏سلطه ‏بريتانيا داشت كه عمدتا به افكار شاه ولى‏الله برمى‏گشت; انديشه‏هاى اصلاحى شاه ولى‏الله، منشا پيدايش گرايش هاى متعدد ومختلف در شبه قاره شد. اما آنچه پايه واقعى انديشه دينى شاه‏ولى‏الله را تشكيل مى‏داد، سلفى‏گرى يا بنيادگرايى از نوع مشابه ‏وهابيت‏بود; تا آنجا كه دولت استعمارى بريتانيا او را متهم به‏وهابيت كرد. اين سه جريان فكرى اسلامى به طور كل، اكثريت عمده‏ مسلمانان پاكستان را در برمى‏گيرند و از لحاظ صنفى،دربرگيرنده اصناف حوزوى، دانشگاهى و بازارى هر سه مى‏باشد.اما با وجود اين تقسيم بندى سه‏گانه از جريانهاى فكرى اسلامى ‏در اين كشور كه جنبه عمومى داشت، تقسيم‏بندى ديگرى نيز وجوددارد كه مربوط به مدارس دينى و علما و روحانيون مذهبى مى‏شود.شهرت و رسميت تقسيم بندى دوم در خصوص محافل حوزوى و مذهبى،بسيار قابل توجه مى‏باشد. در اين تقسيم بندى اخير، اكثر مدارس ‏و علماى دينى سنتى، از لحاظ گرايشهاى كلامى و فقهى به دو گروه‏عمده و مهم تقسيم مى‏شوند، گروه «ديوبندى» و گروه‏ «بريلوى‏». اين دو گروه، نماينده دو نوع تفكر كلامى و فقهى(در چارچوب فقه حنفى) است كه هر يك به تدريج داراى حزب سياسى‏مستقلى نيز گرديدند. ديوبندي ها از نظر اعتقادى، شباهت كلى به‏وهابيت پيدا كرده‏اند. آنها مانند وهابيت، در برابر سايرفرقه‏هاى اسلامى، حساسيت زيادى نشان داده و از «توحيد و شرك‏» تفسير ويژه‏اى ارائه مى‏دهند; اما بريلويها حالت انعطاف‏پذيرى‏بيشترى داشته و از «توحيد و شرك‏» هيچ‏گاه تفسير سخت‏گيرانه ‏و مغاير با مشهور ارائه نمى‏دهند. بريلويها تا حدودى، گرايشهاى‏ صوفيانه دارند. و در اعتقاد به «اولياء الله‏» نزديك به كلام‏شيعى مى‏انديشند. مؤسس مكتب بريلوى، شخصى به نام احمد رضاخان‏بريلوى (1856 - 1921) بود. مكتب بريلوى در واكنش نسبت‏به‏جنبش محمد بن عبدالوهاب و در مخالفت‏با عقايد دينى شاه ولى‏الله،شاه اسماعيل و علماى ديوبندى پديدار شد.

نماينده‏سياسى اين مكتب در پاكستان، گروه «جمعية العلماى پاكستان» به رهبرى مولانا شاه احمد نورانى و عبدالستار نيازى مى‏باشد. مكتب «ديوبندى» در پاكستان كنونى، نماينده «دين رسمى» به‏شمار مى‏آيد و داراى اكثريت در ميان مسلمانان اهل سنت است.طرفداران ديوبندى در اين كشور، همواره در حال افزايش بوده‏است; به ويژه در دو دهه اخير، رشد ديوبنديها به دليل رشدبنيادگرايى اسلامى در منطقه و سرمايه گذارى‏هاى وسيع عربستان وهمچنين حمايتهاى دولت ضياءالحق و جناح او از آنها، سرعت‏بيشترى يافته است. عمده‏ترين گروههاى وابسته به مكتب ديوبندى‏در پاكستان ; عبارتند از: «جمعية العلماى اسلام‏»، «سپاه‏صحابه‏» و جمعيت «اهل حديث‏». اين سه جناح، متعلق به مكتب‏ديوبندى و داراى عقايد مشابه و شعارهاى يكسان و حاميان خارجى ‏واحدى هستند. تنها تفاوت اين سه جناح در اين است كه «جمعية العلماى اسلام‏» به رهبرى فضل الرحمان و سميع الحق، به‏صورت يك حزب سياسى وارد صحنه سياسى كشور گرديده‏است; در صورتى‏كه «سپاه صحابه» و «اهل حديث‏» به ترتيب به فعاليتهاى‏نظامى و فرهنگى روآورده‏اند. هماهنگى داخلى اين سه گروه درمبارزه عليه مخالفانشان بسيار قابل توجه مى‏باشد. جنبش طالبان‏افغانستان با هر سه گروه نامبرده ارتباط تنگاتنگى دارد و ازحمايت هاى معنوى و مادى و حتى انسانى همه آنها در اين چند سال‏برخوردار بوده است. در عين حال، اين ارتباط با «جمعية العلماى‏اسلام» به دليل عوامل فرهنگى، زبانى و نژادى و نيز تجربه‏سياسى در عمل بيش از دو گروه ديگر بوده و هست. مولانا فضل‏الرحمان و سميع‏الحق، هر دو پشتون‏تبار بوده و در ايالت هاى ‏بلوچستان و سرحد كه موطن اصلى پشتونهاى پاكستان به شمارمى‏آيد، داراى نفوذ فوق العاده‏اى هستند. طلاب علوم دينى‏افغانستان، رابطه تاريخى ديرينه‏اى با مدارس ديوبندى در شبه‏قاره هند داشته‏اند. قبل از تجزيه هند و به وجود آمدن كشورى به‏نام پاكستان در سال 1947، اكثر طلاب اهل سنت افعانستان براى‏ادامه تحصيل به مدارس ديوبنديه در هند مى‏رفتند. عزيز احمدهندى در اين باره چنين مى‏گويد: از سرتاسر هند و از جنوب‏آفريقا، مالايا، آسياى مركزى و ايران به خصوص افغانستان محصلينى ‏به ديوبند آمدند. در دوران مولانا محمود الحسن (1850 1921) كه يكى از برجسته ‏ترين علماى نسل دوم مكتب ديوبندى به‏شمار مى‏آيد، مدارس دينى زيادى با تفكر ديوبندى در يالت‏سرحدپاكستان، تاسيس شد. همزمان با اين دوره، مدارس متعلق به اهل‏حديث (جناح ديگر وابسته به ديوبند) نيز در ايالت‏سرحد شمال‏غربى بر فعاليتهاى خود افزودند و مدارسى را در اترك، اكوره ‏و در دره كتر... ايجاد كردند. پس از به وجود آمدن كشورپاكستان، بيشترين طلاب اهل سنت افغانستان، مسير خود را از هند به ايالت‏سرحد شمال غربى پاكستان تغيير دادند. ايالت هاى‏ جنوبى و شرقى افغانستان عمدتا با مدارس ايالت‏سرحد پاكستان‏ارتباط برقرار كرد; در حالى كه ولايات جنوب غربى و غربى اين‏كشور با مدارس ايالت ‏بلوچستان پاكستان ارتباط برقرار نمود. نفوذ فرهنگى مدارس پاكستان در افغانستان، از اين زمان به بعد كاملا محسوس است. آثار علماى بزرگ ديوبندى از عربى و اردو به ‏پشتو ترجمه گرديده و در افغانستان به چاپ مى‏رسيد. عزيزالرحمان سيفى از مترجمين معروف آثار سليمان ندوى و شبلى‏نعمانى، نقش مهمى در اين امر داشته و ترجمه‏هاى او در دهه 1340و 1350 به وسيله «پشتو تولنه‏» در كابل انتشار يافت. رگه‏ هاى ‏تفكر ديوبندى از اين زمان به تدريج وارد افغانستان گرديد;اما بيگانگى آن با دين رسمى افغانستان، مانع از مقبوليت آن درسطح وسيع مى‏گرديد. آليورروا محقق و كارشناس غربى مسائل‏افغانستان درباره نفوذ تفكر ديوبندى در اين كشور در قبل ازانقلاب چنين مى‏نويسد: بعد از تجزيه هند در سال 1947، بسيارى‏از طلاب افغانى به مدارسى كه در نزديك آنها در ايالت‏ سرحد شمال‏غربى ايجاد شده بود، رفتند. آنها عمدتا پشتون و بعضا نورستانى ‏و بدخشانى بودند. برخى از آنان به ايديولوژى اهل حديث گرويدند و هنگام بازگشت‏به افغانستان، در مقابل تصوف و مذهب حنفى‏مبارزه كردند. مثلا زيارت هاى محلى را تخريب مى‏نمودند. حنفي ها معمولا آنها را «وهابى‏» مى‏ناميدند; لكن آنها، خود را سلفى ‏مى‏خواندند. ارتباط فكرى بين طلاب و علماى افغانستان از يك ‏طرف و مدارس تحت نفوذ مكتب ديوبندى در پاكستان از طرف ديگر،در طول دهه‏هاى گذشته كم و بيش برقرار بوده است. اين ارتباط، تاقبل از دوران جهاد افغانستان، حالت طبيعى و آرامى داشت; اماپس از آغاز جهاد، ناگهان دگرگون شده و روند شتاب‏آلودى به خودگرفت. شتاب اين روند زمانى بيشتر محسوس گرديد كه پاكستان وعربستان تصميم گرفتند به جاى حمايت از احزاب ميانه‏ رو اسلامى ‏در قضيه افغانستان، از احزاب تندرو اسلامى حمايت ‏به عمل آورند. پس از همين مساله بود كه جمعية العلماى‏اسلام و اهل حديث ‏با پشتوانه مالى و سياسى قوى، طرحهاى بنيادى و درازمدتى را براى ‏مهاجرين و مجاهدين افغانى روى دست گرفته و با حوصله‏مندى تمام،براى اجراى كامل آن وارد عمل شدند. «اهل حديث» با حمايت هاى ‏مالى و فكرى مؤسسات خيريه عربستان، علاوه بر توسعه برنامه ‏هاى ‏فرهنگى و آموزشى خود در داخل پاكستان، و در ولايت هاى شرقى‏افغانستان نيز وارد فعاليت گرديد. هواداران افغانى اهل حديث ‏در ولايت هاى كتر و بدخشان و مناطق نورستان شمالى، «امارتهايى‏» به سبك دولت وهابى عربستان تاسيس نمودند.مولوى‏افضل كه ابتدا در ديوبند و سپس در اكوره (ايالت‏سرحد پاكستان) تحصيل كرده بود، پس از بازگشت در منطقه اصلى خود، بارگ متل، «دولت اسلامى افغانستان‏» را تاسيس كرده و قبيله كاتى را به ‏وهابيت‏سوق داد. يكى از شاگردان مولوى افضل به نام مولوى‏شريقى (sharigi) امارت وهابى خود را در اطراف ارگو در استان ‏بدخشان ايجاد كرد، و در «كتر» مولوى جميل الرحمان تحصيل‏كرده مدرسه ثلثين پيشاور، دولت «وهابى‏» را در دره پيچ بنيان‏نهاد. اين افراد، همزمان با فعاليتهاى نظامى سياسى به‏فعاليتهاى فرهنگى و تبليغى نيز اشتغال داشتند; اما رقابتهاى‏سياسى با ديگر فرماندهان محلى كه وابسته به احزاب ديگرمجاهدين بودند، مجال زيادى به اين مولويها نداده و سرانجام دونفر اخير به قتل رسيدند. «جمعية العلماى اسلام‏» شاخه فضل الرحمان نيز در طول دوره جهاد و دهه پس از آن،دامهاى گسترده‏اى را در يالت‏بلوچستان و سرحد براى شكار نسل‏جوان مهاجرين گسترانيده بود. جمعية العلماى اسلام در طول‏سالهاى جهاد، رابطه نزديكى با مجاهدين به ويژه «حركت انقلاب‏اسلامى‏» مولوى محمد بنى محمدى و قوم درانى در ولايات قندهار وهلمند داشته است. اين حزب از لحاظ فكرى، شاخه «جمعيت طلباى‏حركت انقلاب اسلامى‏» را كه در بلوچستان مركزيت داشت، تغذيه‏مى‏كرد. طلاب وابسته به حركت انقلاب اسلامى و متاثر از تفكرديوبندى، در سخت‏گيرى بر حفظ ظواهر اسلامى و مخالفت ‏با وسايل ‏صوتى در جبهه‏هاى مجاهدين در دوران جهاد شهرت داشته و با هرنوع تمايلات غيرشرعى شديدا مقابله مى‏نمودند. رفتار خشونت‏آميز وسخت‏گيرانه طالبان و حركت انقلاب اسلامى در برخى مناطق‏افغانستان در زمان جهاد زبانزد همگان بود. اما آنچه سرانجام ‏از طالبان و حامى پاكستانى آنان، «جمعية العلما» چهره‏اى‏قهرمان و ناجى به تصوير كشيد، تحولاتى بود كه پس از سال 1373در صحنه نظامى سياسى افغانستان نمايان گشت. در اين تحولات ‏«جمعية العلماء» از لحاظ فكرى و ايديولوژيكى و حتى عملى نقش‏كليدى در بسيج طالبان به عهده داشته و دارد; زيرا «جمعية العلماى اسلام‏» نقش مؤثرى را در زمينه تعليم و تربيت‏اطفال و نوجوانان، تحت نام عقيده و مذهب، ايفا كرد. مشتركات فرهنگى، قومى، زبانى و قبيله‏اى سبب جذب جوانان افغانى ‏در مدارس جمعية العلماى اسلام شد، كه در نتيجه، عامل گرايش‏ناخودآگاه آنان به آموزه‏هاى ديوبندى جمعية العلماى اسلام نيزگرويد. طالبان كه بينش وسيع نداشته، از قراء و قصبات، راسآ به مدارس جمعية العلماى اسلام پيوسته‏اند و يكباره، به مريدان ‏بلاقيد ديوبنديها مبدل گشتند. لذا تعبير سخت‏گيرانه طالبان ازاسلام و تعصب ديوانه‏وار آنها در برابر زنان كه با عنعنات قوم‏پشتون نيز هماهنگى دارد، از آنجا ناشى شده است‏ به طوركلى، مدارسى كه متعلق به جناح ديوبندى در پاكستان بوده و طلاب‏دينى را در آنها بر اساس آموزه‏هاى ديوبندى آموزش مى‏دهند، بعضا قرار ذيل هستند: دارالعلوم حقانيه اكوره ختك در ايالت‏سرحد، مدرسه اشرفيه در لاهور، جامعه بنورى تاون ودارالعلوم كده در كراچى، دارالعلوم تندو الله يارخان در سند،جامعه مدينه در لاهور، مدرسه خيرالمدارس مولتان و چندين مدرسه‏ مهم ديگر در كوئته بلوچستان.

 

با توجه به مطالبى كه پيرامون منابع تاثيرگذار بر انديشه‏طالبان و زمينه و بستر آموزش و پرورش آنان بيان داشتيم سير تفكردينى طالبان نيز تا حدودى روشن خواهد شد. تفكر دينى طالبان درحقيقت همان تفكر ديوبندى است كه نسخه بدل «وهابى‏گرى‏» درشبه قاره هند به شمار مى‏رود. جهت روشن شدن بهتر مبانى فكرى‏طالبان و ديوبندى، چند محور را در انديشه آنان مورد ارزيابى‏قرار مى‏دهيم. مهمترين اصل در انديشه ‏سياسى ديوبندى و ساير گروههاى بنيادگراى افراطى از جمله‏ طالبان، احياى اصل خلافت در نظام سياسى اسلام است. شاه ولى‏الله‏هندى سر سلسله نهضت ‏بيدارى اسلامى در شبه قاره كه مكتب بنيادگراى ديوبندى نيز متاثر از افكار اوست، احياى خلافت اسلامى راركن اساسى در اسلامى شدن جامعه دانسته است. شاه ولى‏الله ماننداكثر دانشمندان اهل سنت، شيوه ايجاد خلافت اسلامى را در چهارمورد خلاصه مى‏كند: بيعت اهل حل و عقد، شورا، نصب و غلبه.جالب اينجاست كه شاه ولى‏الله يكى از ويژگيهاى خليفه را «شرافت نسبى و قومى» دانسته كه اين امر با تفكر امروزى‏طالبان كه خود را منتسب به يك گروه قومى برتر (پشتون) مى‏داند،كاملا سازگارى دارد. طالبان با توسل به اين ويژگى خليفه، نه‏تنها حق خلافت را شايسته انحصارى مردم پشتون مى‏داند كه از ميان‏پشتونها نيز تنها قوم «درانى‏» را قوم برگزيده اين مقام‏قلمداد مى‏نمايد. طالبان با اعتقاد به اصل خلافت، قبل ازدستيابى به هر نوع پيروزى قاطع در افغانستان، عجولانه خليفه‏دولت احتمالى آينده خود را در قندهار تعيين نموده و باالگوپذيرى از ابوالكلام آزاد تئوريسين جمعية العلماى هند تئورى‏«امارت اسلامى‏» را در افغانستان به اجرا گذاشت. تئورى‏?امارت اسلامى‏? كه با تئورى لافت‏سازگارى كامل دارد، اولين‏بار در تاريخ معاصر شبه قاره هند به وسيله ابوالكلام آزاد وجمعية العلماى هند پيشنهاد گرديده و در دوره جهاد، گروههاى‏وهابى گراى پيرو ديوبند، آن را در برخى استانهاى شرقى و جنوب‏شرقى كشور تجربه نمودند و هم اينك، طالبان نيز كه از اعقاب‏فكرى جمعية العلماى هند به شمار مى‏رود، اين طرح را در افغانستان‏پياده مى‏نمايد. در تئورى «خلافت‏» و «امارت‏» آن طورى كه‏طالبان آن را مى‏خواهد، مردم و احزاب جايگاهى ندارند. تعدادى‏از سران قبايل و نخبگان دينى تحت عنوان اهل حل و عقد گرد هم‏آمده و فردى را براى اين پست نامزد مى‏نمايند و آنگاه تمام‏اختيارات كشور به شخص خليفه يا امير المؤمنين منتقل خواهد شد.طالبان به وضوح اعلام كرده است كه ?در افغانستان انتخابات‏برگزار نخواهد شد; چون انتخابات يك تقليد غير اسلامى است..

 

مخالفت‏با مفاسد فرهنگ‏و تمدن غربى در كل، يكى از شعارهاى اساسى تمامى گروههاى اسلامى‏است; اما آنچه بنيادگرايى افراطى از نوع طالبان را از بقيه‏گروههاى اسلامى جدا مى‏سازد، نفى مطلق مدنيت غربى به وسيله‏آنهاست. گروههاى ديگر اسلامى مانند اخوانيها با ديد نقادانه به‏تمدن غربى نگريسته و ضمن رد جنبه‏هاى منفى آن، از پذيرش‏جنبه‏هاى مثبت آن استقبال مى‏نمايند; در صورتى كه طالبان و مكتب‏ديوبندى و وهابى در اوايل كار با هر نوع دستاورد تمدن غربى به‏مخالفت‏برخاسته و سپس به تدريج‏به سوى محافظه كارى تمايل پيدامى‏كنند. برخورد غير نقادانه، چه در امر پذيرش و يا نفى فرهنگ‏غربى، مشكلات بيشمارى را به همراه دارد. مخالفت تعصب‏آميزطالبان با تلويزيون، وسايل تصويربردارى، لباس فرنگى، سينما وامثال آن، نشانه آشكارى بر روحيه ستيزه‏جويى آنان با مظاهرتمدن غربى است; چه اينكه تلويزيون و سينما در نزد طالبان از«ابزار شيطانى‏» به حساب آمده و در رديف آلات لهو و لعب كه‏مشروعيتى در دين ندارد، قرار مى‏گيرد. وزير امر به معروف و نهى‏از منكر طالبان در مردادماه سال گذشته در باره اقداماتش درخصوص جمع‏آورى دستگاههاى تلويزيون از شهر كابل گفت: ظرف دوروز گذشته، از فروشگاه هاى نقاط مختلف شهر بيش از يكصد دستگاه ‏تلويزيون مصادره شده است‏ او گفت دستگاه هاى مصادره شده ‏سوزانده و يا منهدم مى‏شود. مخالفت طالبان با ابزار تصويرى‏تا آنجا شدت و جديت‏يافته است كه اميرخان متقى، وزير اطلاعات وفرهنگ طالبان مى‏گويد:?پس از اين، مردم عكسها و آلبومها را درخانه‏هاى خود نگه‏دارى نكنند; زيرا اين مساله با اسلام در تضاداست‏ به نظر مى‏رسد كه طالبان در امر مبارزه با مظاهر تمدن‏غربى، دچار نوعى تناقض گرديده است; چرا كه آنها از يك طرف‏مخالفت آشكار خود را با مظاهر فرهنگ و تمدن غربى ابرازمى‏دارند و از طرف ديگر، به طور وسيع در فعاليتهاى روزانه خودعملا از آنها سود مى‏جويند.

 

يكى از پيچيدگيهاى اساسى در بينش طالبان به طور اخص و بنيادگرايى‏افراطى به طور اعم، روح تعبد گرايى و داست‏بخشى نسبت‏به‏دستاوردهاى كلامى و فقهى پيشينيان مى‏باشد. بنيادگرايى افراطى،دوران صدر اسلام و ميانه را دوره طلايى و مصون از هر نوع خطاتلقى نموده و راجع به تفاسير و تاويلهاى دينى اين دوره،اعتقاد جزم‏گرايانه دارد. اجتهاد و استنباط تازه، در اين مكتب‏جايگاهى ندارد و مردم عموما موظف به پيروى نقادانه از كلمات وگفتار علماى سلف مى‏باشند. برداشت صرفا تقليدگرايانه اينها ازدين، سبب بدبينى و حتى دشمنى آنان با الگوهاى زندگى رايج دردنياى معاصر جهان اسلام گرديده است. تنها الگوى مطلوب در نزدبنيادگرايان افراطى، الگوى زندگى جوامع روستايى قرون اوليه‏اسلامى مى‏باشد و رفتار خشك و متحجرانه آنان با زنان و نوع نگرش‏شان‏نسبت‏به نقش اجتماعى و تربيتى زن در جامعه، ريشه در همين‏روح سلفى‏گرى آنها دارد كه با ضروريات زندگى كنونى كاملابيگانه است. همچنين تفسير آنان از مفاهيمى مانند «توحيد وشرك‏» كه بنياد انديشه كلامى بنيادگرايى افراطى را تشكيل‏مى‏دهد، در مغايرت آشكار با تفاسير رايج آن مفاهيم در نزد سايرمكاتب اسلامى است. شاه ولى‏الله هندى، رهبر فكرى بنيادگرايى‏افراطى در شبه قاره، دايره ـتوحيد» را تا آنجا تنگ مى‏نمايدكه حتى هر نوع استمساك ظاهرى به وسايل ديگر را كه در راستاى‏قدرت الهى در نظر گرفته شده باشد، شرك به شمار مى‏آورد. ازديدگاه اين دانشمند هندى، نذر كردن براى ائمه و سوگند يادنمودن به اسامى آنان و نيز نامگذارى فرزندان به اسامى‏اى مانند«عبدالشمس‏» و غيره، از مصاديق شرك به شمار مى‏آيد. جلوه‏هاى همين نوع طرز تفكر، در سران طالبان نيز مشهود است.طالبان با تفسير سخت‏گيرانه از اسلام، زندگى خصوصى و حريم شخصى‏افراد را تحت نظارت دقيق مامورين خود گرفته و از «بلندى موى‏سر» تا «كوتاهى موى صورت» و از حمام عمومى تا تردد زن درمحيط بيرون از منزل، عموما تحت ضوابط و مقررات حكومتى آنها درآمده است. و همچنين در مساله اعتقاد به توحيد و مبارزه بامظاهر شرك، تا آنجا شدت عمل به خرج داده كه حتى نگه‏دارى عكس‏و اسباب‏بازى كودكان در منزل را مغاير با عقايد توحيدى اسلام‏اعلام كرده است.

 

بنيادگرايى افراطى از نوع‏وهابى، با توسل به حربه «تكفير»، به مبارزه با تمامى مذاهب‏و فرق اسلامى غير از خود رفته و به جز خويشتن، ساير گروهها رايكسره بر باطل و حتى كافر مى‏پندارد. مكتب ديوبندى در پاكستان،جناح فكرى رقيب خود «بريلوى» را كه حلقه ديگرى از سنيان‏حنفى مسلك است، كافر قلمداد نموده و مخالفت‏با آن را از وظايف‏شرعى خود مى‏پنداشت; چنانكه «سپاه صحابه‏» در اوان ظهورش،مبارزه با بريلويها و شيعيان را در كنار هم، از اهداف اصلى‏خود قرار داده بود; اما پس از سياسى شدن گروه مذكور، شيعيان‏به عنوان تنها دشمن اصلى براى آنها مطرح گرديد. دشمنى با شيعه‏در تاريخ مكتب ديوبندى سابقه ديرينه‏اى دارد. شاه ولى‏الله‏دهلوى در قرن هيجدهم ميلادى، پيرامون مذهب شيعه چنين ارزيابى‏داشت: و از ذريت‏حضرت مرتضى سه فرقه ضاله برآمدند كه هيچ‏تقصير نكردند در برهم زدن دين محمدى اگر حفظ او تعالى شامل‏حال اين ملت نبودى. از آن جمله شيعه اماميه كه نزديك ايشان‏قرآن به نقل ثقات ثابت نيست... و در ختم نبوت زندقه پيش‏گرفته.... فرزند شاه ولى‏الله، شاه عبدالعزيز در ادامه راه‏پدر، كتابى به نام «تحفه اثناعشريه‏» در رد مذهب شيعه اماميه‏به تحرير درآورد. نامبرده در اين كتاب، راجع به پيدايش مذهب‏شيعه چنين قلم زده است: شيعه به وسيله عبدالله بن سبا يهودى‏در دوران خليفه سوم و چهارم به وجود آمد و شيعه بر اثر وسوسه‏اين شيطان لعين، چهار فرقه شد. جنبش طالبان در افغانستان‏نيز داراى چنين تفكر ضد شيعى مى‏باشد. طالبان پس از تصرف شهرمزارشريف در سال 1377، دستور قتل عام وسيع شيعيان‏را صادر كرده و نظاميان آن، گروه گروه شيعيان را به عنوان‏«رافضى‏» و «كافر» به خاك و خون كشيدند. افراد طالبان كه‏در جنگ اول مزار شريف (1376) به اسارت نيروهاى حزب وحدت‏اسلامى درآمده بودند، آشكارا از «وجوب جهاد» عليه ازبكهاى سخن بر زبان آورده و كشته شدن در مقابل«جبهه متحد» را «شهادت‏» در راه خدا مى‏دانستند. دشمنى‏طالبان با ايران نيز ريشه در همين باور نادرست آنها دارد;چنانكه همفكران آنها (ديوبنديها) در پاكستان، خصومت آشكارشان‏را با ايران شيعى از كسى مخفى نمى‏دارند. وجود پندار خود حق‏مدارى همراه با اعمال روشهاى ستيزجويانه عليه افكار و جناحهاى‏ديگر، تصويرى كاملا خشن و انعطاف‏ناپذير از طالبان ارائه داده‏است. حاكميت‏يافتن كامل اين تفكر در عرصه سياسى و اجتماعى،خطر بزرگى براى آزادى انديشه، اعتقاد و بيان و در نتيجه، رشدعلم و دانش و خلاقيت در پى خواهد داشت. معمولا در نظامهاى تحت‏اداره بنيادگرايى افراطى، بديهى‏ترين حقوق عمومى مردم درزمينه‏هاى سياسى و فرهنگى ناديده گرفته مى‏شود و تشكلهاى مستقل‏در سايه آن مى‏خشكد; چنانكه امروز در شهرهاى تحت اداره جنبش‏طالبان، نمونه‏هاى آن به وضوح به مشاهده مى‏رسد. احزاب وگروههاى نامدار جهادى و شخصيتهاى علمى و سياسى مستقل، كمترين‏جايگاهى در نظام سياسى ادارى طالبان ندارند. رسانه‏ها ونشريه‏هاى مخالفين على‏رغم حفظ هويت اسلامى و علمى به تعطيلى‏كشيده شده است و سرمايه‏هاى علمى و باستانى، قربانى تعصبهاى‏ناروا گرديده و اكثرا به نابودى كشيده شده و يا در معرض‏نابودى قرار گرفته است.

 

ترديدى نيست كه دين، فرهنگ، عرف واجتماع و حتى موقعيت اجتماعى و اقتصادى هر يك به نوبه خود،تاثيرى بر افكار و رفتار انسان برجاى مى‏گذارد.تاثيرگذارى اينگونه عوامل بر بينش و رفتار افراد واضحتر از آن‏است كه نياز به استدلال داشته باشد. اكنون با توجه به اين پيش‏فرض،نگاهى به جايگاه عرف و سنت در جامعه پشتون افغانستان‏انداخته و تاثير آن را بر رفتار طالبان، مورد اشاره قرارمى‏دهيم. جامعه پشتون افغانستان يك جامعه قبايلى است كه‏ارزشهاى قومى و قبيله‏اى در آن بسيار ريشه‏دار و مستحكم مى‏باشد.ميزان تاثيرپذيرى فرهنگ عمومى پشتونها از آداب و رسوم قبايلى، بسيار بيشتر از آن است كه در فرهنگ ساير گروههاى نژادى اين‏كشور ديده مى‏شود. پشتونهاى افغانستان داراى نوعى آداب و رسوم‏به خصوصى هستند كه به نام «پشتون والى » ياد مى‏شود. «پشتون‏والى» در عرف پشتونها هم مجموعه قوانين و هم ايديولوژى‏است. قوانين و احكام پشتون والى حوزه وسيعى از رفتار وروابط انسانى پشتونها را در بر مى‏گيرد. مهمترين اصول اين‏مجموعه، قوانين ناظر بر كرامت انسانى، كين‏خواهى و مهمان‏نوازى‏اند. با توجه به پيوندهاى پايدار قبيله‏اى و استحكام‏سنتهاى ملى پشتونى در جامعه پشتونها، اين گروه نژادى داراى‏احساس تعلق شديدى نسبت‏به هم‏نژادان خود بوده و همدردى وهميارى يكديگر را از وظايف رسمى قبيله‏اى خود مى‏دانند. وجوداين «احساس تعلق‏» شديد نسبت‏به همديگر، باعث گرديده كه اين‏قوم على‏رغم نزاعهاى ممتد داخلى، اين خصومتها را در شرايطحساس و بحرانى كنار گذاشته و موقتا در موضوع مربوط به سرنوشت‏مشترك، به دور هم گرد آيند. جريان تاريخى مساله «پشتونستان‏» در پاكستان، ريشه در پيوندهاى خونى اين مردم دارد كه پشتونهاى‏دو طرف «خط ديوارند» على‏رغم دوگانگى در تبعيت و شهروندى،هيچ‏گاه همديگر را به فراموشى نسپرده‏اند. اگر امروز «جمعية‏العلماى اسلام‏» به رهبرى مولانا فضل الرحمان و سميع الحق وديروز «جماعت اسلامى‏» به رهبرى قاضى حسين‏احمد، با تمام‏امكانات و على‏رغم مصالح عمومى ملت و مردم پاكستان، به حمايت‏از گروههاى اسلامى در افغانستان شتافتند، بى تاثير از تمايلات‏قومى، قبيله‏اى و پشتونى آنها نبوده است; چه اينكه، هر سه رهبرنامبرده و منحصرا فعال در قضاياى افغانستان، وابسته به گروه‏نژادى پشتون مى‏باشند. بنابراين، مى‏توان مدعى شد كه ?عرف وسنت‏? جايگاه بس مهمى در جامعه پشتونها داشته و دارد. اكنون‏كه جايگاه سنت و عرف را در فرهنگ و انديشه پشتونها متوجه شديم;تاثير اين سنت را بر افكار دينى و سياسى سران جنبش طالبان‏به طور فشرده مورد ارزيابى قرار مى‏دهيم. جنبش طالبان به عنوان‏يك جنبش برخاسته از جامعه پشتون افغانستان، آن هم از دل‏مردمان روستايى و غيرشهرى كه داراى تعلقات سنتى و قبيله‏اى‏شديدترى هستند، نمى‏تواند از تاثيرپذيرى فرهنگ قبيله‏اى به دورباشد. اساس تاثيرپذيرى طالبان از فرهنگ قبيله‏اى پشتون، در نوع‏تفسير آنها از مفاهيم و قوانين دينى، كاملا محسوس است. اولين ومهمترين گام در تاثير فرهنگ قبايلى بر انديشه دينى طالبان، در نوع گزينش الگوى نظام سياسى و راههاى مشروعيت‏دهى به آن به‏وسيله آنها مشاهده مى‏شود، مثلا مدل نظام «خلافت‏» در تفكرسياسى طالبان اگر چه در اصل، خود يك مدل اسلامى است كه هيچ‏مسلمانى در اسلامى بودن آن ترديد به خود راه نمى‏دهد، اما انتخاب‏آن به عنوان تنها مدل حكومت مشروع از ميان ساير مدلهاى موجوددر جهان اسلام و دنياى جديد، انگيزه‏هاى ديگرى نيز مى‏تواندداشته باشد; چه اينكه، قرار گرفتن يك فرد مطلق‏العنان در راس‏يك نظام حكومتى كه هيچ نقشى به ساير افراد ملت ندهد، با مدل‏نظام رياستى قبيله‏اى مرسوم در جوامع روستايى پشتونها، شباهت‏زيادى دارد. در مدل نظام ادارى قبيله‏اى، شخص رئيس قبيله مافوق‏همه مردم تصور شده و اراده او جنبه قانونيت دارد. همچنين‏اعمال رئيس قبيله، از هر نوع انتقادى مصون است. در نظام‏«امارتى» نوع طالبانى در افغانستان نيز رابطه ملت‏با امير،شبيه نوع رابطه‏اى است كه ميان افراد قبيله وجود دارد; چرا كه‏ملت در چنين نظامى نه تنها حق نظارت بر دولت را كه يك حق‏مشروع اسلامى است ندارد; بلكه حق آزاد زيستن در دايره زندگى‏خصوصى در چارچوب مقررات اسلامى را نيز دارا نمى‏باشد. اين درحالى است كه اصالت در اسلام بر نفس اجراى قوانين اسلامى قرارگرفته است، نه بر اجراى يك فرم خاص برگشت‏ناپذير (امارت) كه‏كارآيى اصلى خود را كاملا از دست داده باشد. بنابراين، بافشارى بر مدل نظام ?امارتى‏? به همان اندازه كه منشا دينى‏دارد، منشا اقتدار سالارى قبيله‏اى نيز دارد. نوع بينش خاص‏طالبان نسبت‏به «زن‏» و حقوق آن در جامعه و حتى خانواده،مورد ديگرى از تاثير عرف پشتونى بر برداشت دينى آنها مى‏باشد.جايگاهى كه «زن‏» در سايه حكومت دينى طالبان كسب نموده است،غير از جايگاهى است كه ?زن‏? در نزد ديوبنديان پاكستان احرازكرده است. بدون شك، اصل مكتب ديوبندى طرفدار عدم حضور زن درمحيط خارج از منزل است; اما با وجود آن، محدوديتهايى كه ازسوى طالبان در حق زنان اعمال مى‏شود، هرگز قابل مقايسه باسياستهاى جمعية العلماى اسلام در پاكستان نيست. زن در عرف رسمى‏و ملى پشتونها، موجودى است محكوم به حضور در منزل كه حق رفت‏و آمد در اجتماع را نداشته و بايد از ارتباط با هر مرد اجنبى‏بركنار باشد. زن در اين فرهنگ، شخصيت مستقل ندارد. او تا قبل‏از دوران ازدواج، عنوان ملكيت پدر را يدك مى‏كشد و پس ازازدواج، شوهر و خانواده شوهر، مالك تام الاختيار او به شماررفته و درباره سرنوشت او تصميم مى‏گيرند. تعليم و تحصيل زنان‏در محيطهاى باز و مدارس جديد، عملى است ناروا. عبدالحكيم‏مجاهد، سفير طالبان در پاكستان درباره نوع نگرش سنتى طالبان‏نسبت‏به آموزش دختران چنين مى‏گويد: تمام ارتش ملى و نيروى‏پليس ما، داوطلبانى از مناطق پير و سنتى هستند و معتقدند فرستادن دختران به مدرسه، كارى بى‏شرمانه است. «خشونت وانعطاف‏ناپذيرى‏» دو ويژگى ديگر در شيوه سياستمدارى طالبان‏است كه محصول فرهنگ سنتى پشتونها محسوب مى‏شود. معمولا فرهنگ‏قبايلى، فرهنگى توام با خشونت و انعطاف‏ناپذيرى است «كين‏خواهى» و انتقام‏جويى‏»، از اصول مهم در عرف «پشتون والى‏»مى‏باشد و مردم قبايل پشتون، در امر «كين‏خواهى‏» در دو كشورافغانستان و پاكستان شهرت دارد و اين ضرب المثل معروف راهمگان به ياد دارند كه ?اگر پشتون پس از 20 سال دست‏به‏انتقام بزند، فكر مى‏كند كه خيلى زود اقدام كرده است‏?. رفتارخشونت‏آميز طالبان با مخالفين و مردمان تحت‏سلطه خود به ويژه‏مردمان «هزاره‏» و «ازبك» ريشه در خصلت كينه‏جويى وانتقام‏گيرى آنان از دشمنانشان دارد. و اگر جنبش طالبان باتاكيد بر سياست نظامى‏گرى. بررسى راههاى مسالمت‏آميز با مخالفان‏خود را مردود مى‏شمارند، تا حدودى متاثر از اين ايده است كه‏نظامى‏گرى، سمبل قدرت و غيرت و شجاعت و مردانگى محسوب مى‏شود كه درسنت پشتونها، معناى بزرگى دارد و گفت و گو و مذاكره نشانه ترس‏و بزدلى و بى‏همتى و زانوزدن در برابر خصم تلقى مى‏شود كه ازنظر عرف پشتون والى، عملى كاملا ناپسند به شمار مى‏آيد. علاوه برموارد نامبرده، نمونه‏هاى متعدد ديگرى نيز در تفكر طالبان وجوددارد كه متاثر از آداب و رسوم قبيله‏اى و ملى آنها بوده و هم‏اكنون تحت عنوان ?شريعت‏?، در مناطق تحت كنترل آنان به اجراگذاشته مى‏شود; مانند: بيگانه‏ستيزى، مخالفت‏با نهادها ومقررات بين‏المللى، دشمنى با زندگى و مظاهر شهرى و نيز مخالفت‏با جذب نيروهاى باقى‏مانده از رژيم كمونيستى سابق، تحت عنوان‏ننگ پشتونيسم و... بنابر اين، آنچه طالبان به عنوان يك گروه‏مذهبى - سياسى، تحت نام دين و مذهب ارائه مى‏دهد، نمى‏تواندصرفا مذهبى باشد; بلكه مذهبى است كه با پيش فرضهاى فرهنگ سنتى‏و قبايلى شكل گرفته و تفسير يافته است.

 

جنبش طالبان،جنبشى است متشكل از نيروهاى مردم پشتون افغانستان كه از لحاظفكرى، از خارج از مرزهاى اين كشور تغذيه مى‏شود. تفكر مذهبى‏سياسى كنونى طالبان، ريشه در انديشه‏هاى اسلامى شناخته شده درداخل جامعه افغانستان ندارد. تفكر رايج در جامعه افغانستان،تفكر اخوانى، ليبرالى و اصلاحى از نوع خردگرايانه آن است وبنيادگرايى افراطى نوع طالبانى، صرفا در مناطق روستايى در حدانسجام نيافته، حضور داشته كه به عنوان يك انديشه جدى هيچ‏گاه‏قابل توجه نبوده است. اما تحولات دو دهه اخير با توجه به‏زمينه‏هاى تاريخى، سبب شكل‏گيرى و رشد نوع تفكر طالبانى در اين‏كشور گرديد. تفكر طالبانى اگر چه در ظاهر به عنوان تفكر خالص‏اسلامى در افغانستان تبليغ مى‏گردد و حتى بعضى از كشورهاى‏همجوار را نيز تحت تاثير ماهيت اسلامى خود قرار داده است; امابا يك ارزيابى عميق از سنتهاى قبيله‏اى افغانستان و نقش عرف و«عنعنات‏» در فرهنگ روستايى و قبايلى اين كشور، درمى‏يابيم كه ‏تفكر جديد به همان اندازه كه ماهيت مذهبى دارد، ماهيت قبايلى‏نيز دارد. درستى اين ادعا با تحليل مقايسه‏اى بين تفكر طالبان‏در داخل جامعه افغانستان و الگوى مادر در دو كشور پاكستان وعربستان، بيش از پيش روشن مى‏گردد. در عين حال، انديشه جنبش‏طالبان به دور از ويژگيهاى محلى و تفسيرهاى متاثر از فرهنگ‏داخلى، انديشه‏اى است كه در شبه قاره هند و برخى از كشورهاى‏حاشيه خليج فارس به صورت انديشه رسمى مطرح بوده و در ميان‏توده‏هاى مردم (نه نخبگان) ريشه عميقى پيدا نموده است.

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

بدون شرح Fri 22 Jun 2007 1:10 PM

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

Tue 5 Jun 2007 11:59 AM

 

طالبان

 نام گروهی از شورشیان مخالف دولت افغانستان است که دارای عقاید مذهبی و وابسته به مکاتب حنفی و وهابی در دین اسلام است.

 

طالبان در افغانستان و جهان عرب به کسانی گفته می شود که در مکاتب و مدارس دینی تعالیم اسلامی را فرا می گیرند.

 

 

پیدایش

در ده اكتبر سال ۱۹۹۴ میلادی در اوج جنگ های داخلی افغانستان گروهی وارد منطقه سپین بولدک ولایت قندهار در جنوب افغانستان شدند و نام خود را «تحریک اسلامی طلبای کرام» نهادند. در میان سر دم داران طالبان اعرابی وهابی از عربستان سعودی وجود داشت. حمایت های مکرر و پنهان عربستان سعودی از به اصطلاح جهاد گران طالبان ادامه داشت. آنها با شعار جهاد با شرک و کفر و اینکه هر کس کشته شود به بهشت خواهد رفت به زودی پیروان زیادی از افغانستان و پاکستان پیدا کردند.

 

 

پیشروی سریع

طالبان بزودی مناطقی در جنوب افغانستان را که زیر تسلط دولت مجاهدین به رهبری برهان الدین ربانی بود اشغال نمودند آنها یک ماه و دو روز پس از اعلام موجودیت ولایت قندهار چهارمین ولایت مهم افغانستان را تصرف کردند. طالبان به پیشروی های خود ادامه می دادند و تعدادی از ولایات را بدون جنگ یکی پس از دیگری را اشغال مینمودند که به ترتیب ولایات دیگری میدان وردک ، لوگر ، خوست ، هرات ، جلال آباد و کابل رابا اندک درگیری های تا تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶ به تصرف خود در آوردند.

 

 

ورود به کابل

طالبان ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶ کابل پایتخت افغانستان را تصرف کردند . آنان به محض ورود دکترمحمد نجیب‌الله احمدزی، رئیس جمهوری سابق افغانستان و برادرش شاهپور احمد زی را کشتند و جنازه هایشان‌ را در چهارراه آریانا در نزدیکی ارگ ریاست جمهوری افغانستان به نمایش گذاشتند. سپس به تدریج سه چهارم خاک افغانستان را متصرف شدند.

 

 

امارت اسلامی

طالبان سپس نام حکومت خود را امارت اسلامی افغانستان گذاشتند و تشکیلات خود را از طریق رادیو افغانستان اعلان نمودند. کشورهای پاکستان ، امارات متحده عربی و عربستان سعودی تنها سه کشوری بودند که طالبان را به رسمیت شناختند.

 

 

حلقه رهبری

حلقه رهبری طالبان را کسانی تشکیل میداد که تعدادی از آنان هیچ گاه دیده نشدند و با رسانه صحبت نکردند و تصویری از آنان مشاهده نشده است.

 

در مجموع رهبری طالبان در آنزمان را میتوان به سه قسمت تقسیم کرد

 

1 - طلاب = کسانیکه رهبری اصلی را به عهده داشتند (به زعامت ملا عمر

2 - آنهائی که دیدی باز تر نسبت به قضایا داشنتد ( به رهبری ملا احسان الله)

3 - میانه روها كه شمارشان کمتر بود و نقش عمده ای در قضایای بزرگ سیاسی نیز نداشتند ، زیرا شاید در صورت میانه روی منافعشان به خطر می افتاد .

در مجموع افراد زیر حلقه رهبری طالبان را تشکیل میدادند.

 

ملامحمد عمر ( رهبر کل )

اعضای شورای داخلی

 

ملا محمد ربانی

ملا احسان الله

ملا محمد

ملا عباس

ملا پاسانی

اعضای شورای مرکزی

 

ملا محمد حسن

ملا نورالدین

ملا وکیل احمد

ملا شیرمحمدملنگ

ملا عبدالرحمن

ملا عبدالحکیم

سرداراحمد

حاجی محمد غوث

معصوم افغانی

 

طالبان به تدریج افراد زیر در پست های زیر تعیین نمودند.

 

رهبر اصلی ( ملا محمد عمر )

رئیس شورای کابل ( ملا حمد ربانی)

رهبر سیاسی لوگر ( ملا محمد غوث)

مسئول سواره مناطق اشغالی ( ملا احسان الله)

والی قندهار ( ملا محمد حسن )

والی هرات (ملا یارمحمد)

والی پکتیا (ملا کرامت الله)

وزیر خارجه (ملا شیر محمد استانکزی)

رئیس بانک (ملا احسان الله احسان)

وزیر اطلاعات و فرهنگ (ملا امیر خان متقی)

رئیس امنیت ملی (ملا فاضل احمد)

نماینده در سازمان ملل ( حامد کرزی ) (مورد پذیرش کرزی واقع نشد) [نیازمند منبع]

وزیر پلان ( قاری دین محمد)

وزیر مهاجرین ( ملا عبدالرقیب )

 

حکومتی متفاوت

تصویری تاریخی از لحظه انهدام مجسمه تاریخی بودا در بامیان توسط گروه طالبان.تعدادی از مردم افغانستان به علت خستگی از جنگ های داخلی طالبان را ترجیح می دادند. اما طالبان با دیدگاهی بسته و افکاری متفاوت با محیط و جهان برخورد کردند و به نوعی با بازگشت به نگرش های مذهبی و با زیر فشار قرار دادن مردم موجبات نارضایتی قشر کثیری از مردم افغانستان را فراهم ساختند. آنها نام حکومت افغانستان از جمهوری اسلامی به (امیر نشین) ( امارت اسلامی افغانستان) تبدیل نموده و رهبر خود ( ملا محمد عمر ) را به عنوان امیرالمومنین معرفی نمودند. قطع نامه های مکرر شورای امنیت را نادیده گرفتند و تعدادی از خارجیان را اخراج نمودند. حکومت طالبان با رادیو ، تلویزیون ، موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی و آثار هنری مخالف بودند و مجسمه های بودا در بامیان را که از جمله غنائم فرهنگی و باستانی افغانستان بود را منهدم ساختند.

 

آنها به زنان نیز اجازه نمی دادند تا به تنهای از خانه هایشان بیرون شوند. مجازات لواط کاران و زناکاران مرگ بود و کسانی که دزدی می نمودند دستشان باید قطع می شد. مردم را بزور از مغازه هایشان به مساجد برای ادای نماز می فرستادند. ریش مردان را در نظام طالبانی باید بلند می بود و موهای سرشان را می بایست کوتاه می نمودند هر چند طالبان پخش هرگونه اخبار مبتنی بر اختلاف میان این گروه را پنهان نگه می داشتند ، اما گاهی خبرهايی از ایجاد اختلافات میان تندروان و میانه روان تراوش می کرد.

 

 

اتهام به طالبان

گروه های مخالف طالبان همواره ، سعی بر این داشتند تا جهانیان را متوجه این موضوع بسازند که طالبان از سوی سازمان استخباراتی پاکستان رهبری می شوند ، در حالیکه این اتهام مدام از سوی طالبان رد گردید و در عین حال پاکستان بزرگ‌ترین دوست طالبان شناخته میشد. گروه های مجاهدین به این عقیده بودند که پاکستان به خاطر عدم توجه دولتهای افغان به خط دیورند حاضر به مشاهده امنیت و حاکمیت یک دولت مقتدر در افغانستان نیستند.

 

 

طالبان و بن لادن

بن لادن اصلیت عربستان سعودی. پدر وی 57 فرزند داشت. بن لادن سرمایه دار مخالف حکومت عربستان سعودی به بهانه کمک به طالبان یک سال بعد از استقرار نظام طالبان با هواپیمای شخصی خود وارد جلال آباد شد و مورد استقبال مقامات طالبان قرار گرفت. در پی حملات تروریستی به برخی از قرارگاه های نیروهای امریکائی در برخی از کشورها در آفریقا و آسیا ، ایالات متحده بن لادن را مسئول این حملات عنوان نمود. هنوز برخی از صاحبنظران به این عقیده اند که انفجارات سیاست خاص امریکا برای مخدوش ساختن افکار مردم جهان بوده است و اسامه بن لادن دست پرورده نظام ایالات متحده بوده ولی در عوض این اظهارات از سوی هواداران و اطرافیان بن لادن همواره به شدت رد شده است.

 

 

طالبان و حمله تروریستی یازده سپتامبر

حمله تروریستی یازده سپتامبر به نوعی طالبان را با یک مشکل جدید روبرو ساخت. آمریکا در یک اقدام عاجل اسامه بن لادن رهبر گروه اسلام گرای القاعده را مسئول این حملات عنوان کرد و از گروه طالبان خواست تا وی را در اولين فرصت به امریکا تحویل دهد. با توجه به گرایش شدید طالبان به مسائل سنتی که در افغانستان مردانگی و یا جوانمردی از اصول سنتی افغانیت محسوب می گردد به هیچ وجه طالبان حاضر به تحویل اسامه بن لادن به امریکا نشدند.

 

 

 شکست طالبان

با وقوع حادثه تروریستی یازدهم سپتامبر و عدم تسلیم بن لادن به امریکا از سوی طالبان ، بهانه حمله به افغانستان در اختیار امریکا قرار گرفت. ایالات متحده امریکا به تاریخ ۷ اكتبر ۲۰۰۱ به افغانستان حمله نمود طالبان با همکاری اعضای جبهه مخالف طالبان (مجاهدین سابق) شکست خوردند و حامد کرزی رئیس جمهور دولت موقت افغانستان گردید.

 

 

پیدایش مجدد

طالبان پس از مدتی کوتاه مجدداً اعلان موجودیت نموده و با حاکمیت افغانستان مخالفت ورزیدند. دولت افغانستان این بار نیز پاکستان را به حمایت پی در پی از طالبان متهم نمود. طالبان در ظهور مجدد خود بیشتر در مناطق جنوبی افغانستان ، با نیروهای بین المللی و افغان درگیر شدند. مناطق جنوبی افغانستان هم اینک صحنه نبردهای خونین میان شبه نظامیان طالبان و نیروهای ناتو و افغان است.

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

چارت تشکیلاتی القاعده 

منبع: المجله /ترجمه: سعیدآقا علیخانی

 

با سقوط آخرین پایگاه القاعده در کوههای تورابورای افغانستان (اواخر دسامبر ٢٠٠١) سازمان القاعدهی اسامه بن لادن، وارد مرحله جدیدی شد که عمدهترین ویژگی آن ، محافظهکاری و فعالیت کاملا مخفیانه و زیر زمینی است. شرایطی که در واقع تابع روند روزافزون جنگ جهانی علیه تروریسم پس از ١١ سپتامبر است

تاکنون بسیاری از رهبران بلند پایه القاعده ترور یا بازداشت شدهاند و اموال آنان مسدود گردیده است و این سازمان نتوانسته است ، آسیبهای وارده بر خود در نیمه اول سال ٢٠٠٢ را ترمیم کند؛ با این حال در برنامه ریزی سلسله عملیات تروریستی در ده کشور و سه قاره جهان، موفق بوده است. این موفقیت به شکل ایجاد پنج موج پیاپی بمبگذاری به شیوهای بوده است که معمولا در القاعده سراغ داریم. حملاتی پیاپی با هدف قرار دادن جمعیتی انبوه و همزمان در چند کشور جهان.

 

 

موج اول حملات تروریستی القاعده پس از حوادث ١١ سپتامبر (٢٠٠١) در سه کشور یمن ، کنیا و اندونزی صورت گرفت (اکتبر و نوامبر ٢٠٠٢) و موج دوم نیز در دو کشور عربستان و مراکش به وقوع پیوست، موج سوم در عراق و مالزی (اگوست ٢٠٠٣) و موج چهارم در عراق و عربستان (نوامبر ٢٠٠٣) به راه افتاد. پنجمین موج نیز ترکیه ، اسپانیا ، ایران و باز هم عراق (٢٠٠٣) را در برگرفت. تردیدی وجود ندارد که تمامی عملیاتهای فوق توسط القاعده صورت گرفته است زیرا نگاهی گذرا به سلسله عملیاتهایی که از زمان انفجارهای نایروبی و دارالسلام (اگوست ١٩٩٨) تا حملات ١١ سپتامبر (٢٠٠١) روی داده است نشان میدهد که ویژگی عمده عملیاتهای القاعده، در همزمانی انفجارها و انتخاب مکانهای مملو از جمعیت است. نمود عینی این شیوه در سلسله عملیاتهای این سازمان از نایروبی تا مادرید قابل ردیابی است. بنابراین باید به این واقعیت اذعان داشت که؛ اقدامات امنیتی ، تاثیر چندانی در کاهش قدرت مانور این سازمان نداشته است و سقوط تورابورا در افغانستان و مجبور بودن رهبران این سازمان برای مخفی ماندن از انظار عمومی، مانع از انجام عملیاتهای گسترده در سراسر جهان نگردیده است.

 

اثبات ارتباط میان القاعده با عملیاتهای فوق الذکر ، نشانگر آن است که ساختار تشکیلاتی ، شکل کلاسیک هرم قدرت و شیوه مدیریت شبکه در این سازمان ، موفق به سازگاری با محیط و شرایط امنیتی پس از ١١ سپتامبر شده است.

 

اکنون؛ این سوال مطرح میشود که، ماهیت القاعده در سالهای پس از ١١ سپتامبر دچار چه تحولاتی شده است؟ به عبارت دیگر؛ کشورها و سازمانهای ضد تروریستی جهان اسلام و غرب در مواجهه با سازمانی که اکنون در قالب یک «شرکت تروریستی چندملیتی» منشعب از القاعده و سازگار با شرایط امنیتی جدید درآمده است، چه خواهند کرد؟ کارشناسان مبارزه با تروریسم با مقایسه تحولات ریشهای که القاعده از زمان سقوط پایگاه تورابورا در افغانستان، تاکنون - در سطح سازمانی - با آن روبرو شدهاند و نیز با ارزیابی فعالیتهای پیشین این سازمان - که از سودان شروع و در افغانستان تداوم یافت- به این نتیجه رسیدهاند که؛ القاعده طی دوره اول فعالیت خود در سیر صعودی از دستهای محلی به سازمانی جهانی با شبکه پیچیده عنکبوتی و بین قارهای توفیق یافته است. دوره دوم فعالیت القاعده –که از حملات ١١ سپتامبر تاکنون را در بر میگیرد – دورهای است که طی آن سازمان اسامه بن لادن تبدیل به سازمانی فرامنطقهای شد. سازمانی که برای برنامه ریزی و اجرای عملیات بر وحدت و تمرکز فرماندهی تاکید داشت. در چنین ساختاری این احتمال وجود داشت که با هدف قرار دادن راس هرم ، کل تشکیلات فروریزد اما تحولات جدید امنیتی باعث شد که این سازمان جهانی ، ساختاری جدید ، منعطف و پیچیده پیدا کند. ساختاری که در آن چندین شعبه مستقل و چند ملیتی از راس سازمان منشعب گردیده و با وجود هم آوایی با اهداف کلی سازمان ، ساختاری خود اتکا و مستقل در طراحی و اجرای عملیاتهای تروریستی داشته باشد. ساختاری که با مفهوم سنتی کار تشکیلاتی -که معمولا هرمی شکل است - کاملا متفاوت باشد.

 

سازمان تروریستی چند ملیتی

دوران جنینی القاعده در سودان طی شد. درآن زمان اسامه بن لادن و همپیمانانش از سازمان «الجهاد» مصر با مجاهدان مشهور به «افغانهای عرب»، القاعده را در قالب سازمانی بزرگتر و پیچیدهتر به نام «جبهه جهانی علیه یهودیان و صلیبیها» سازماندهی میکردند. فعالیت سازمان جدید تا زمان اعلام موجودیت خود در سال ١٩٩٤ نمود چندانی نداشت. نقطه عطف تاریخ این سازمان ، زمانی بود که جنگجویان عرب این سازمان - که اینک القاعده نام گرفته بود - به افغانستان مهاجرت کردند و قبایل پشتون این کشور ، میزبان این سازمان گردیدند. قبایل پشتون بعدها در قالب حکومت طالبان، قدرت را در افغانستان بدست گرفتند و نظام بنیادگرا و مستبد آنها از سپتامبر ١٩٩٦ بر کشور افغانستان استیلا یافت. القاعده با حمایت همه جانبه طالبان که به مدت پنج سال - از سپتامبر ١٩٩٦ تا دسامبر ٢٠٠١ - به طول انجامید ، در توسعه تشکیلاتی خود و نیز ساماندهی «جهاد بینالمللی» توفیق یافت و توانست پایگاههای متعددی را در سرتاسر افغانستان دایر کند. این پایگاهها شامل ٤٨ مرکز آموزشی و ٣٠ هزار داوطلب بود که ١٨ هزار تن از آنها عضو رسمی القاعده بودند و به شکل مستمر در پایگاهها حضور داشتند. مابقی این نیروها نیز پس از طی دوران آموزشی در پایگاههای القاعده به سازمانهای جهادی محلی میپیوستند، ضمن آنکه رابطه خود را با القاعده حفظ کرده بودند. در واقع این افراد بازوهای لجستیک القاعده در انجام عملیاتهای تروریستی بین المللی محسوب میشوند.

 

طی تحقیقاتی که توسط «المجله» در مورد عملیاتهای القاعده – و یا آن دسته از عملیاتهایی که به این سازمان نسبت داده میشود - صورت گرفته است ، مشخص شد که از نیمه دوم دهه نود تا ١١سپتامبر ٢٠٠١ دامنه این عملیاتها ٢٤ کشور را در بر گرفته است. عملیاتهایی که القاعده زیر نظر «واحد عملیاتهای برون مرزی» به رهبری «ابو زبیده» و «خالد شیخ محمد» و با حمایت ٤٠ گروه جهادی محلی که پیشتر در افغانستان آموزش دیده بودند، صورت داده است. این مساله نشان میدهد که القاعده در تشکیل نیروی تروریستی بینالمللی که در پنج قاره جهان منتشر شوند و قادر به انجام عملیاتهایی شبیه عملیاتهای تروریستی دهه شصت و هفتاد باشند ، توفیق چشمگیری یافته است. همچنانکه برخی گروههای تروریستی دهههای شصت و هفتاد از حمایت کشورهای اردوگاه شرق سابق و پایگاههای نظامی آن برخوردار بودند، افغانستان دوران طالبان نیز به مثابه پایگاه اصلی القاعده عمل میکرد. نقطهای که به عنوان پایگاه مرکزی القاعده بر برنامهها و عملیاتهای شبکههای زنجیرهای این سازمان در سراسر جهان نظارت میکرد. با سقوط طالبان، تداوم فرماندهی شبکههای زنجیرهای القاعده در سراسر جهان به شکل سامانه «تمرکزگرا» و «وحدت فرماندهی» امکانپذیر نبود و رهبران این سازمان مجبور شده بودند که از دید عموم پنهان بمانند ضمن آنکه بسیاری از آنان در حملات جنگندههای آمریکایی از بین رفته و یا به اسارت درآمده بودند. درکل، فشار امنیتی فراوانی بر این سازمان و زیر مجموعههای آن وارد آمده بود.

 

چالش سرنوشت ساز

 

با سقوط طالبان، سازمان القاعده در جهت سازگاری با شرایط جدید با دو چالش سرنوشت ساز مواجه گردید. چالش اول پراکندگی جنگجویان القاعده بود. جنگجویانی که پیشتر در محیط امن افغانستان گردهم آمده بودند و اکنون ضروری بود که سران القاعده آنان را از گزند نیروهای امنیتی که در تعقیب آنان بودند، مصون بدارند و با تجدید سازماندهی ، آنان را برای انجام عملیات به کشورهای مختلف جهان اعزام کنند. القاعده در مواجه با این چالش جدید تا حدود زیادی موفق بوده است زیرا، بدنبال حملات و فشارهایی که ایالات متحده پس از تهاجم ١١ سپتامبر علیه القاعده صورت داد، سه هزار تن از ١٨ هزار جنگجویی که در پایگاههای القاعده (افغانستان) مستقر بودند، در بمبارانهای جنگندههای این کشور ، کشته شدند و ١٢٠٠تن از آنان نیز به اسارت نیروهای آمریکایی درآمدهاند. نیمی از این تعداد نیز به زندانهای گوانتانامو انتقال یافتهاند و نیم دیگر در مراکزی که هنوز آمریکاییها مکان آنها را افشا نکردهاند، نگهداری میشوند. ١٤ هزار جنگجوی باقی مانده نیز موفق به فرار شده و در مکانهای امنی استقرار یافتهاند. بنابراین میتوان گفت ، علیرغم خسارتهای فراوان القاعده در حفظ نیروهای خود و مواجه با چالش اولی که از آن سخن به میان آمد ، موفق بوده است.

 

از جمله نیروهایی که القاعده همچنان آنرا حفظ کرده «گردان ٥٥» است که متشکل از ورزیدهترین جنگجویان القاعده است. این نیروها که دورههای فشرده رزمی را پشت سر گذاشتهاند، مسوولیت حفاظت از اسامه بن لادن و دستیاران وی را بر عهده دارند. نیروهای «گردان٥٥»، اکنون در قلمرو قبایل پشتون در مرز پاکستان استقرار یافتهاند. فرماندهی این گردان بر عهده فردی مصریتبار به نام «مدحت مرسی» است که به «ابو خباب» مشهور است. باقیمانده القاعده نیز به دلایل امنیتی و برای حفظ ارتباط با شاکله اصلی این سازمان ؛ بر اساس ملیت خود، در سراسر جهان منتشر شدهاند کمااینکه «مولوی جواد ابراهیم باراشا» در مصاحبهای که همکارمان ؛ «محمود خلیل» با او داشت ، توضیح داد که چگونه وی به جنگجویان القاعده برای گریختن از چنگ سازمانهای اطلاعاتی آمریکا یاری رسانده است و زمینه را برای بازگشت مخفیانه آنان به کشورشان و حفظ ارتباط با القاعده فراهم کرده است.

 

چالش دومی که القاعده ؛ در راستای سازگاری با شرایط جدید پس از ١١ سپتامبربا آن مواجه بود ؛ تعیین رهبران جدید و بیعت کردن با آنان بود. این امر باید به گونهای صورت میگرفت که مشکل امنیتی برای این رهبران و هوادارانش ایجاد نشود و شرایطی بوجود آید که رهبران جدید؛ پس از فروپاشی قدرت سازمان، در «بهشت افغانستان» باردیگر رابطه عملیاتی خود با جنگجویان القاعده را - که در سرتاسر جهان پراکنده شدهاند - از سر گیرند. این امر در دو مرحله صورت گرفت. مرحله اول که از زمان سقوط تورابورا تا پایان تابستان ٢٠٠٢ به طول انجامید و طی آن تلاش شد به جای افراد کشته یا به اسارت گرفته شدهای که قبل از ١١ سپتامبر در هرم قدرت سازمان ، منصب مهمی داشتند، فرماندهان جدیدی منصوب گردند.

 

القاعده در مرحله دوم که از اواخر تابستان ٢٠٠٢ شروع میشود ، با تشکیل ٥ حوزه مستقل که هرکدام دارای ساختار رهبری و عملیاتی مستقل و منابع مالی محلی هستند ، به کار خود ادامه میدهد. این حوزههای مستقل دیگر نیازی به تبعیت از مرکز ندارد و بر خلاف گذشته که برای انجام عملیاتها و تامین مالی به طور مستمر با حوزه مادر و رهبری مرکزی در ارتباط بودند، عمل میکنند. در خلال مرحله اول ، تعیین رهبران جدید القاعده در چارچوب ساختار هرمی این سازمان به شکل ذیل صورت گرفت:

 

- در پی حمله هوایی آمریکا به مخفیگاه «محمد عاطف ابوحفص مصری» در حومه کابل که به مرگ وی منجر شد (دسامبر ٢٠٠١) «سیف العدل» - هموطن وی - به سمت فرماندهی شاخه نظامی القاعده منصوب شد.

 

 -  درپی بمباران مقر «نصر فهمی نصر» (محمد صلاح) ، «رمزی بن الشیبه» به سمت مسوول واحد تامین منابع مالی شاخه های برون مرزی القاعده منصوب گردید.

 

 - پس از دستگیری «ابو زبیده»؛ مسوول اجرای عملیاتهای برون مرزی القاعده، در لاهور پاکستان (٢٠٠٢) «خالد شیخ محمد» جایگزین وی گردید.

 

- رمزی بن الشیبه ، مسوول شاخه جنگهای دریایی به جای «خالد توفیق العطاش» ، فرمانده عملیات نظامی علیه ناو آمریکایی «کول» در بندر عدن که بدست نیروهای آمریکایی به قتل رسید. رمزی بن الشیبه مسوولیت جدید را با حفظ سمت مسوول تامین منابع مالی عملیاتهای برون مرزی عهده دار شد. بن الشیبه در ١١ سپتامبر ٢٠٠٢ طی عملیات مشترک نیروهای امنیتی پاکستان و آمریکا در کراچی دستگیر شد. پس از دستگیری بن الشیبه دقیقا مشخص نشد که این دو سمت حساس را چه کسی عهده دار شده است. تا مدتها کارشناسان معتقد بودند که دلیل مخفی نگه داشتن هویت وی ، شرایط سخت امنیتی و اهمیت بالای سمتهای مزبور در اجرای عملیاتهای نظامی علیه اهداف تجاری ، نظامی و نفتی در دریاهاست. تا اینکه شش ماه پس از بازداشت رمزی بن الشیبه ، «خالد شیخ محمد» (٢٨ فوریه ٢٠٠٣) به اسارت نیروهای آمریکایی در آمد و در جریان بازجویی های نیروهای امنیتی آمریکا از ساختار جدید تشکیلاتی القاعده پرده بر داشت، بدین ترتیب آشکار شد که القاعده در پی تجدید ساختار پنج حوزه جهادی مستقل توفیق یافته است، ساختاری جدید که به نیروهای مرتبط با این سازمان اجازه داده است که بدون نیاز به فرماندهی هرمی شکل سابق در ضمن ارتباط با فرماندهی مرکزی ، مستقل از آن عمل کرده و تا حدودی از تعقیب و گریز امنیتی رهایی یابد. وقتی خالد شیخ محمد به اسارت درآمد ، القاعده چندان دچار مشکل نشد زیرا بلافاصله شاخه جدید و مستقلی به شکل خودکار جایگزین شبکه ای گردید که توسط او رهبری میشد. اکنون القاعده در سراسر جهان دارای پنج حوزه عملیاتی مستقل است. در این ساختار جدید فقط رهبران اصلی این پنج حوزه ، آنهم به شکل مشورتی با یکدیگر در ارتباطند بدون آنکه هر حوزه نیاز به حوزه دیگرداشته باشد. این پنج تن عبارتند از:

 

-  اسامه بن لادن، موسس و رهبر سازمان  

 

- ایمن الظواهری نفر دوم سازمان

 

 

-  مصطفی احمد الحساوی مشهور به «شیخ سعید»، مسوول امور مالی و در عین حال ناشناسترین عضو القاعده زیرا اطلاعات سرویسهای امنیتی در مورد او بسیار کم است.

 

-  ابو محمد المصری، وی شخصیتی مرموز و پیچیده و مسوول امور تبلیغاتی القاعده است. المصری این کار را در پایگاه «خوست شمالی» انجام میداد ولی پس از سقوط طالبان به همراه اسامه بن لادن و ایمن الظواهری ، زندگی مخفیانهای در پیش گرفت. کارشناسان اطلاعاتی معتقدند که نوارهای ویدیویی بن لادن توسط او ضبط و منتشر میشود.


 

-  مدحت مرسی، مشهور به «ابو خباب» ، مسوول پیشین واحد «تحقیقات و ساخت سلاح های شیمیایی». او اکنون فرمانده «گردان ٥٥» است. این گردان مسوولیت حفاظت از اسامه بن لادن را بر عهده دارد. 

 

نکته مهم در مورد عملکرد این رهبران پنجگانه این است که آنها وظایف فرماندهی خویش را به شکل روزانه و مستقیم انجام نمیدهند، بلکه عملکردی همچون شرکتهای چند ملیتی دارند بدین معنا که؛ با تعیین اهداف کلی استراتژیک ، طراحی و اجرا را بر عهده زیر مجموعه های خود میگذارند تا آنها با صلاحدید خود و مدنظر داشتن ضرورت ها و اولویت هایی که در هر مرحله صلاح میدانند عمل کنند



.

 

حوزه های پنجگانه

 

تا آنجایی که از اسناد و مدارک بدست میآید ، فرماندهان هر حوزه اختیارات کاملی دارند و ضمن ارتباط مشورتی با رهبران اصلی با شبکه های مستقل محلی نیز مرتبط اند. توزیع جغرافیایی این حوزه های پنجگانه به شکل ذیل است:

 

١. حوزه هندو پاکستان:

 

شامل پاکستان ، هند و افغانستان. فرماندهی این حوزه بر عهده «امین الحق» مشهور به «مجاهد خالص» است که بر فعالیتهای چهار شبکه جهادی محلی نظارت دارد. این شبکهها عبارتند از:

 

- «سپاه محمد» به فرماندهی «مولوی مسعود ازهر» 

 

- «جنبش مبارزین کشمیری» به فرماندهی «سید صلاح الدین»

 

- «جماعت اسلامی کشمیر» به فرماندهی «عبدالرشید الترابی»

 

٢. حوزه منطقه آسیای مرکزی:

 

شامل ازبکستان، چچن، گرجستان و جنوب چین، فرماندهی این حوزه بر عهده «طاهر یولداشیف» است که بر چهار شبکه محلی ذیل نظارت دارد:

 

- «جنبش اسلامی ازبکستان»، که خود یولداشیف موسس آن است.

 

- «سازمان مجاهدین عرب چچن»، موسس این سازمان «امیر خطاب» بود که پس از کشته شدن وی ، «ابوالولید عبدالعزیز الغامدی» فرماندهی سازمان را بر عهده گرفت.

 

- «شبکه التوحید والجهاد» در منطقه «بنکیسی» گرجستان به فرماندهی «ابوالعطیه»

 

- «جنبش اسلامی اویغورها» که در استان زین جیانگ چین استقرار یافته و «اوجیماندی عباس» فرماندهی آن را بر عهده دارد.

 

٣. حوزه جنوب شرق آسیا:

 

شامل اندونزی، مالزی و فیلیپین. قبلا «رضوان عصام الدین» مشهور به «حنبلی» از سوی القاعده به سمت فرماندهی این حوزه انتخاب شده بود که پس از دستگیری وی در تایلند(اگوست ٢٠٠٢) نزدیکترین فرد وی؛ سرهنگ «سومیرو» مشهور به «ذوالقرنین» زمام امور را به دست گرفت. وی هم اکنون بر پنج گروه محلی ذیل نظارت دارد:

 

- «جماعت اسلامی اندونزی». موسس این گروه؛ «ابوبکر بابشیر» است که به دلیل کهولت سن در سال ١٩٩٤ رهبری را به حنبلی واگذار کرد. پس از بازداشت حنبلی نیز فردی به نام «ذوالمتین» که به «نابغه» مشهور و از نزدیکان وی است، رهبری این گروه را بر عهده گرفت. «نابغه» همان کسی است که در اکتبر ٢٠٠٢، عملیات بمبگذاری «بالی» را برنامه ریزی و هدایت کرد.

 

- «گروه «سرباز جهادی» اندونزی به رهبری «جعفر ابوطالب»

 

- «جماعت اسلامی مالزی» به رهبری «یزید صفعت»

 

- «جنبش ابو سیاف» فیلیپین به رهبری «عبدالرزاق جنجلانی» مشهور به «ابو صبایا»

 

- «جبهه اسلامی آزادیبخش مورو» به رهبری «اوستافا زاریف گولابی»

 

٤. حوزه خاورمیانه و خلیج فارس:

 

شامل عربستان، یمن، کویت، عراق ، اردن، ترکیه ولبنان. در ابتدا «عبدالرحیم الناشری» از سوی القاعده به سمت فرماندهی این حوزه منصوب شد اما پس از دستگیری وی - در امارات - توسط CIA (سپتامبر ٢٠٠٢)، «سالم طالب سنان الحارثی» مشهور به «ابوعلی» رهبری حوزه را بر عهده گرفت. ابوعلی در نوامبر ٢٠٠٣ با موشک هواپیماهای بیسرنشین آمریکایی موسوم به «پریداتور» در یمن به قتل رسید و «محمد حمدی الاهدل» جایگزین وی گردید. هنوز مشخص نیست که آیا «الاهدل» در در گیری با حکومت یمن در استان «ابین» کشته یا مخفی شده است. با این حال برخی کارشناسان معتقدند که فردی مراکشی به نام «عبدالکریم المجاطی» جایگزین وی گردیده بوده است. المجاطی جزو افراد تحت تعقیب نیروهای امنیتی عربستان بود و بنا بر برخی اطلاعات بدست آمده ، وی در انفجارهای ترکیه دست داشته است و عضو اصلی شبکه «ساماندهی داوطلبان اروپایی جهاد در عراق» بوده است. وی همچنین بر حوزه غرب عربی و مدیترانه نظارت دارد و یا انفجارهای دارالبیضا (مه ٢٠٠٢) و مادرید (مارس ٢٠٠٤) مرتبط بوده است. المجاطی در پی تعقیب و گریز با نیروهای امنیتی عربستان به همراه ١٤ تن از همرزمانش (آوریل ٢٠٠٥)به قتل رسید. هنوز مشخص نیست که چه کسی جانشین وی شده است.

 

حوزه ای که المجاطی فرماندهی آن را بر عهده داشت؛ با داشتن ٣ گردان رزمی و زیر شاخههای آن ، یکی از بزرگترین واحدهای عملیاتی است و دامنه آن کل منطقه خلیج فارس به ویژه عربستان ، یمن و کویت را در بر میگیرد. این حوزه بر پنج شبکه محلی ذیل نظارت دارد:

 

- «انصار القاعده در جزیره العرب»، این عنوانی است که هستههای سعودی القاعده بر خود گذاشتهاند. رهبر این گروه «یوسف العییری» بود که در ژوییه ٢٠٠٢ به قتل رسید. «عبدالعزیز عیسی المقرن» مشهور به «ابوهاجر» - جایگزین وی - نیز کمی پس از وی کشته شد. پس از ابوهاجر، «سعود بن حمود العتیبی» رهبر انصار القاعده شد. این سازمان در حمله انتحاری به ناو آمریکایی «کول» و نفتکش فرانسوی «لمبورگ» در سواحل یمن (اکتبر ٢٠٠٠ و ٢٠٠٢) دست داشته است. سعود العتیبی در عملیات اخیر نیروهای امنیتی عربستان به قتل رسید.

 

- « سازمان «سلفیون کویت» به رهبری «خالدبن عیسی السلطان»

 

- «ارتش عدن. ابین» به رهبری «طارق الفضلی»

 

- «انصار القاعده» در یمن به رهبری «محمد ابو غیث»

 

شعبه دوم این حوزه صرفا بر عراق متمرکز شده است و دارای سه سازمان جهادی هم پیمان با القاعده است.

 

که عبارتند از:

 

- «جماعت توحید و جهاد» به رهبری «ابومصعب الزرقاوی»

 

- «جنبش انصار الاسلام» به رهبری «ملا کریکار»

 

- «ارتش انصارالسنه در عراق» به رهبری «ابوعبدا…حسن بن محمود»

 

در واپسین روزهای دسامبر ٢٠٠٤ اسامه بن لادن در نواری ویدیویی اعلام کرد که ابو مصعب الزرقاوی ـ اردنی تبار ـ را به سمت فرماندهی کل تمامی سازمانهای جهادی عراق موسوم به «جهاد در سرزمین رافدین» منصوب کرده است.

 

شعبه سوم این حوزه نیز شامل اردن ، لبنان و ترکیه است و سه گروه ذیل را در بر میگیرد:

 

- «جنبش سلفیه اردنی» به رهبری «ابومحمد المقدسی »که پدر معنوی الزرقاوی است و هم اکنون در زندان« السویقه»اردن به سر میبرد.

 

- «عصبه الانصار» لبنان به رهبری «عبدالکریم السعدی» مشهور به «ابو محجن»

 

- «جبهه اسلامی سواران شرق بزرگ» در ترکیه به رهبری «حبیب آقداش»

 

٥. حوزه غرب عربی و مدیترانه:

 

شامل١١دولت اروپایی و شمال آفریقا (آلمان، فرانسه، بریتانیا، هلند، بلژیک ، ایتالیا، اسپانیا، الجزایر ، تونس ، مراکش ولیبی). در ابتدا عبدالکریم المجاطی ، مغز متفکر انفجارهای دارالبیضا رهبری این حوزه و نظارت بر گروهای زیر زمینی ترکیه و مادرید را بر عهده داشت. اما اکنون مشخص نیست که پس از انتقال وی به حوزه خلیج فارس و خاورمیانه، حوزه غرب عربی و مدیترانه به شخص دیگری واگذار شده و یا اینکه المجاطی مسوولیت جدید را با حفظ سمت قبلی عهده دار گردیده است؟ احتمال اخیر زمانی قوت میگیرد که رابطه مستحکم این دو حوزه با یکدیگر و افزایش شبکههای اعزام داوطلبین جهاد از اروپا به عراق را مد نظر داشته باشیم.

 

تنها مدرکی که باعث میشود فرض انتصاب رهبری جدید برای این حوزه قوت بگیرد ، نوار ویدیویی القاعده در مورد انفجارهای مادرید است، زیرا در این نوار با رهبر ناشناس جدیدی که به عنوان رهبر القاعده در اروپا و با نام «ابودجانه افغانی» معرفی گردید تجدید بیعت شد. البته بیشتر کارشناسان در صحت این خبر تردید جدی دارند.

 

در این حوزه ١١ گروه جهادی وجود دارند که با یکدیگر رابطه بسیار نزدیکی دارند و در تمام کشورهای فوق الذکر شعبه فعال دارند. این گروهها عبارتند از:

 

- «جماعت سلفیه دعوت و قتال الجزایر» به رهبری «ابو مصعب عبدالودود»، وی سومین فردی است که پس از «حسن حطاب» موسس گروه و جانشینش «نبیل صحراوی» مشهور به «ابو ابراهیم مصطفی» (در اگوست گذشته ترور شد) از سوی القاعده به سمت فرماندهی گروه منصوب شد.

 

- «جناح سلفیه الجهادیه» مراکش ، رهبر معنوی این گروه «محمد الفیزازی» است که پس از انفجارهای دار البیضا به ٢٠ سال زندان محکوم شد.

 

- «سازمان صراط المستقیم» مراکش به رهبری «میلودی زکریا»

 

- «جماعت هجرت و تکفیر» مراکش به رهبری «داوود مخملی»

 

- «جماعت اسلامی جنگجویان» مراکش که توسط عبد الکریم المجاطی تاسیس شد. اخیرا سازمان مبارزه با تروریسم مراکش ، «محمد الکربوزی» - پناهنده ناراضی مراکش در لندن - را به عنوان رهبر جدید این سازمان معرفی کرد اما وی به شدت این اتهام را رد کرده است.

 

- «جماعت اسلامی جنگجویان لیبی». این گروه توسط «محمد بن فاضل» تاسیس شد و اکنون رهبری آن به «عبدا… الصادق» سپرده شده است.

 

- «جماعت اسلامی جنگجویان تونس» به رهبری «طارق معروفی» شعبههای خود در بلژیک و ایتالیا نظارت دارد. معروفی اکنون در بروکسل زندانی است.

 

- «سازمان سنت و الجماعه تونس »به رهبری «نزار طرابلسی» که او نیز در بروکسل زندانی است. این سازمان بر شعبههای بلژیک و هلند نظارت دارد.

 

- «جبهه اسلامی تونس» به «رهبری علی بن طاهر» که اکنون در تونس زندانی است.

 

- «سازمان انصار شریعت »در لندن به رهبری «ابو حمزه مصری»

 

- «سازمان «المهاجرون» به رهبری «عمر بکری محمد»

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سخی باذل و فرشته صادقپور  | لینک ثابت |