آدمها و كتاب
بعضى از آدمها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضىها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدمها ترجمه شدهاند و بعضىها تفسير مىشوند.
بعضى از آدمها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مىشوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدمها تجديد چاپ مىشوند و بعضىها فقط يک بار چاپ مىشوند و بعضى از آدمها فتوکپى آدمهاى ديگرند.
بعضى از آدمها داراى صفحات سياه و سفيد هستند و بعضى از آدمها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدمها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه کپىبردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدمها قيمت روى جلد دارند بعضىها با چند درصد تخفيف به فروش مىرسند و بعضى از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمىشوند.
بعضى از آدمها را بايد جلد گرفت بعضىها را مىشود داخل جيب گذاشت و بعضىها را داخل کيف و بعضىها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته و اجرا مىشوند و بعضىها فقط جدول و سرگرمىاند و بعضىها معلومات عمومى.
بعضى از آدمها خطخوردگى و خط زدگى دارند و بعضىها غلط چاپى و بعضىها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدمها بايد مشق و از روى بعضى از آنها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدمها در صنف ها تدريس مىشوند و بعضىها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مىشوند.
بعضى از آدمها را بايد چندين بار خواند تا معنى آنها را فهميد و بعضىها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضىها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدمها تفرقهانداز هستند و بعضىها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدمها به نام ديگران چاپ مىشوند و بعضىها قبل از چاپ به فروش مىرسند.
بعضى از آدمها در قفسه خاک مىخورند و بعضىها در انبار بايگانى شدهاند.
بعضى از آدمها تاريخىاند و از گذشته صحبت مىکنند و بعضىها آينده نگرند و به آينده مىپردازند.
بعضى از آدمها لطيفهاند و بعضىها بىروحاند و خستهکننده.
بعضى از آدمها سياسىاند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مىگيرند.
بعضى آدمها منبع و ماخذ ندارند و بعضىها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدمها شيرازه ندارند و زود از هم مىپاشند و بعضىها شيرازهشان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مىشوند.
بعضى از آدمها با محتوا هستند و بعضىها بىمحتوا و پوچاند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدمها ماندگارند و بعضىها در چاپخانه مىمانند و بازيافت مىشوند.
بعضى آدمها هويت ندارند و بىنام و نشاناند و بعضىها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدمها در کتابخانه نگهدارى مىشوند و بعضىها در پياده رو سرک به فروش مىرسند.
بعضى آدم ها را تحفه مىگيرند و هديه مىدهند.
بعضى آدمها را به مفت هم نمىخرند و بعضىها از موزیم ها به سرقت مىروند.
بعضى از آدمها بدون مجوز چاپ مىشوند و بعضىها نياز به مجوز ندارند و بعضىها تا ابد مجوز چاپ نمىتوانند اخذ کنند.
بعضى از آدمها خاطره اند و بعضىها يادداشت شخصى.
بعضى آدمها در مدح ديگران نوشته مىشوند و بعضىها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدمها افسانهاند و بعضىها رمان و بعضىها داستان.
بعضى آدمها مذهبىاند و بعضىها لامذهب و خيلىها در اين ميان.
بعضى از آدمها احساسات ديگران را جريحهدار مىکنند و بعضىها به ديگران احترام مىگذارند.
بعضى از آدمها به ديگران توهين مىکنند و بعضىها توهين را به جان مىخرند.
بعضى از آدمها به زور بر ديگران تحميل مىشوند و بعضىها خود به ميان ديگران مىروند.
بعضى از آدمها چند جلدى و قطورند و بعضىها یک جلدى و لاغر.
بعضى از آدمها از جنگ مىگويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدمها از شادى سخن مىگويند و بعضىها از غم.
و ...
ما از کدام دستهايم ؟
تقدیم به عزیزم فرشته صادقپور...

ترجمه این نامه
بســـــــــــــــــم الله الرحمن الرحــــــــــیم
الجـــــــــــــهاد ماض الـــــــــــی یوم القـــــــــــــــــــیامه
( جهاد در راه خداوند تا روز قیامت ادامه خواهد داشت)
امــــــــــــارت اســـــــــــــــــــلامی افغــــــــــــــــــــانستان
الحاج مولوی جلا ل الدین (حقانی) تاریخ: 09/01/1387
مسلمانان امارت اسلامی، برادران طالب السلام علیکم و رحمته الله و برکاته:
همانطوریکه به همه ی شما برادران طالب معلوم است که تحریک اسلامی طالبان تنها زیر نام اعلای الله و برای گسترش قانون شریعت اسلامی سرهای شان را نذر کرده اند و برای جلوگیری از تحکیم نظام صلیبی می جنگند که تا کنون ما در این راه شمار زیادی از مجاهدین دلاور و برجسته ای خودرا از دست داده ایم. با گذشت هرروز ما آگاهتر می شویم که بر سرنوشت مردم ما بازی می شود و بر خونهای ما تجارت ها جریان دارد، و در عوض پول، برادران ما بر صلیب ها کشانده میشوند که به عنوان مثال میتوانیم به برادران خدابیامرز مان مانند ملا صیب اختر محمد (عثمانی)، ملا صیب دادالله،ملا صیب عبدالمنان، ملا صیب سیف الله (منصور)، اشاره کرد، و همچنین در شورای کویته و معامله مخفی با صلیبیها چنین تصویب شده است که سایر براداران مجاهد جسور و دلاور ما را نیز از بین ببرند. تحریک اسلامی طالبان امروزی دیگر آن طالبان ده سال پیش نیستند که خاص برای رضای خدا و دفاع از حقوق مستضعفین بجنگند. سیستم رهبری شورا امروز بدست کسانی افتاده که بدون اجازه سازمانهای استخباراتی خارجی قادر به انجام هیچ کاری نیستند. آنعده از طالبان پاکدل و مومن که از اصلیت چنین اشخاص آگاه می شوند و دیگر نمی خواهند که با آنها همدوش به غلامی خارجی ها ادامه بدهند و می خواهند که از آنها فاصله بیگیرند آنوقت یا آنان را به صلیب می کشانند ویا هم توسط سازمانهای دیگر از بین برده می شوند . لذا برای اینکه به این وضعیت خاتمه بدهیم و بتوانیم از تلفات و ضایع شدن برادران طالب خود جلوگیری کنیم، و بتوانیم که جهاد خودرا به نحو احسن ادامه بدهیم وبه برادران مسلمان خود را از چنگ صلیبیها رهایی بخشیم، بعد از مشورت با قوماندانان طالب خود به این نتیجه رسیدیم که وقت آن فرا رسیده که به باید به سیستم رهبری تغییرات بیاوریم، چون اخیرا ما شاهد یک سری اوامر غلط از سوی ملا عمر مجاهد و باجه ی ایشان ملا عزیز الله اسحاق زی، ملا عبدالشکور و ملا جان محمد بلوچ میباشیم که منجر به از دست دادن اشخاص برجسته و کارا مانند بیت الله محسود و ملا منصور داد الله و چندین فرد دیگر شده است و از سوی دیگر طالبان ما به خاطر سهل انگاری ملا محمد عمر، از روی جبر دست به گریبان حزب اسلامی می شوند. ازینجا آشکار می شود که ملا عمر یک فرد بی عرضه و نشناخته، بیسواد می باشد که رهبری ناسالم وی خطر ازهم پاشیدگیی تحریک طالبان را افزایش میدهد، لذاست که این فرد، لیاقت ماندن در سمت رهبری را ندارد. همچنین طالبان اسلامی و رهبری آنها یک میراث نیست که تنها مربوط به یک خانواده باشد، در سیستم اسلامی ما کسانی شایسته ای سمت رهبری می باشند که از سواد لازم برخوردار باشند و توانایی ایجاد تحولات مثبت و سازنده در عرصه ی پیشرفت سیاسی را دارا باشد و بتواند که یک اتحاد و همبستگی را در بین برادران طالب ما به وجود بیاورد و در مقابل کفار یک نیروی واحدو تک فرمانده تشکیل بدهد و همچنین بتواند که روابط بین المللی خودرا استحکام بخشد. چونکه تمام ملتها و تمام کشورها دشمنان ما نیستند. چیزی که منجر به بدنامی طالبان شد سیستم رهبری بود که با خودخواهی های بیش از حد و تصمیم گیری های بی جا بود که تحریک طالبان را در جهان بدنام ساخت. اگر امروز بجای ملا عمر کدام شخص مسلمان اندیشمند و کارای دیگر در این مقام ایفای وظیفه میکرد امروز سرنوشت ما چنین نبود و هرروز یک قوماندان برجسته ای ما به دست صلیبیها شهید نمیشد و نه اینقدر تحریک ما پیش مردم و جهان بدنام میشد. تنها بیرون رفت ازین بحران اینست که ما باید یک شخص با سواد،کارا، با تجربه و اندیشمند و غمخوار طالبان را در سمت رهبریی طالبان بگماریم. این وظیفه ای دینی هر طالب مسلمانیست که تا بوجود آوردن یک نظام واحد برای مقابله با اشغالگریی صلیبیها به جهاد خود ادامه بدهد.
و ما علینا الا البلاغ
ماییم که آمده ایم و می گذریم،
هستی باقی خواهد می ماند همانگونه که هست.
این زمان نیست که می گذرد،
ماییم که آمده ایم و می گذریم؛
اما از سویی سخت در اشتباهیم؛
به جای اینکه ببنیم که در گذریم؛
به اختراع بزرگی تکیه کرده ایم ساعت …
شاهد زمان در گذر...
اندیشه کنید؛
اگر انسان بر کره خاکی نبود،
آیا گذر زمان معنا و مفهومی داشت؟
پدیده ها همچنان وجود داشتند.
دریا همچنان به ساحل می خرامید و امواج به صخره ها می کوبید.
آفتاب بر می آید و باز غروب خواهد کرد،
اما صبح و غروبی در کار نخواهد بود.
زمان- آنگونه که ما می شناسیم – معنایی نخواهد داشت.
زمان قائم به ذهن انسان است.
و حیاتش را مدیون دیروزها و فرداهاست.
این لحظه پاره ای از زمان نمی تواند باشد،
هنگامی که همین لحظه،
همین جا حضور داری، زمانی وجود ندارد.
چرا می خواهی این لحظه ابدی شود؟
چه می دانی شاید لحظات بهتری درراه باشند؟
لحظه ای پیش حتی تصور این لحظه را نمی کردی.
و کسی چه میداند،
شاید با گذشت این لحظه،
لحظه ای بهتر دررسد.
در حقیقت، چنین لحظه ای در راه است،
اگر خود را غرق در این لحظه کنی درسی بس گرانبها آموخته ای ،
که در لحظه ای که از راه می رسد به کارش خواهی گرفت
هر لحظه پخته تر و پخته تر خواهی شد.
هر لحظه بیش و بیشتر متمرکز خواهی شد،
افزون وافزونتر در لحظه افزون و افزونتر آگاهی بیشتر و بیشتر
هوشیار و بیشتر و بیشتر لایق زندگی.
تحلیل های متفاوت در مورد این که طالبان چگونه آمدند و کجا رفتند در میان مردم عامه و همچنان تحلیلگران سیاسی افغانستان و منطقه خیلی زیاد است، اما مقاله حاضر بررسی بسیار وسیع از استاد صباح است در مورد ریشه های فکری طالبان و مکتب های فکری که پاکستان فعالیت دارند.
بررسي تاريخي-
پس از اينكه جنبشى به نام طالبان در پاييز 1373 از مرز سپين بولدك پيشروى سريع و غيرقابل انتظار خود را به سوىشهر مهم و استراتژيك قندهار، موطن سلاطين 250 ساله افغانستان شروع نمود;حركت آنها، ناظران و تحليلگران داخلى و خارجى را سخت دچار شگفتى ساخت. كمتر كسى مى توانست تصور نمايد كه جنگهاى دامنهدار داخلى در افغانستان كه تاكنون تلفات و ويرانيهاى بىشمارى را به همراه داشتهاست (بدون اينكه تغييرى در توازن قوا بين طرفهاى درگير به وجود آورده باشد)، روزى به دستيكگروه ناشناخته و نوپا به پايان خود نزديك شود. جنبش طالبانبر خلاف تصور تمامى محافل سياسى جهان كه همواره در پى راه حلهاىشكستخورده سياسى در اين كشور بودند، بر روش نظامىگرىپافشارى نموده و به دور از هياهوى داخلى و بيرونى بهلشكركشىهاى خود در ولايات مختلف اين كشور ادامه داد و پس ازچهار سال جنگ و گريز، سرانجام توانست مهمترين پايگاههاى احزاب جهادى را فتح نموده و حضور خود را در غرب (هرات)، شمال (مزارشريف و شبر غان) و مركز (باميان و هزارجات) و مهمتر از همه دركابل، پايتخت افغانستان تا حدودى تثبيت نمايد. ظهور ناگهانىاين گروه در معادلات سياسى و نظامى افغانستان و موفقيت هاىنظامى آن در 90 درصد از خاك اين كشور، حدسها و احتمالات زيادىرا درباره ماهيت، نيت و اهداف و روابط خارجى آنها به وجودآورده است. تحليلگران سياسى، مطالب فراوانى در زمينه ابعادسياسى اين جنبش و پيامدهاى احتمالى آن در منطقه، به بيان وقلم درآورده و احتمالات متعددى را در اين خصوص ابراز داشتهاند.و از طرف ديگر، افكار سختگيرانه مذهبى جنبش طالبان كه تحتعنوان اجراى احكام شريعت و تشكيل دولت ناب اسلامى به اجراگذاشته مىشود، تشويشهاى بيشترى را در داخل كشور و منطقه باعثگرديدهاست. اما علىرغم نگراني هاى به وجود آمده از ناحيهافكار سختگيرانه و انعطافناپذير رهبران اين گروه كه ريشهاصلى در نگراني هاى سياسى ناشى از اين جنبش به شمار مىرود تحليلها و ارزيابي هاى كمترى در خصوص افكار و عقايد آنها بهعمل آمده است. احتمالا نوپايى اين جنبش و نيز عدم استقرار كاملآن در افغانستان و شكل نگرفتن يك دولت آرمانى مورد نظر آنها كه زمينه را براى اعمال سياست هاى واقعى جنبش فراهم سازد، سببگرديده است تا افكار جنبش به روشنى براى همگان روشن نگردد ويا اينكه در خارج از مرزهاى افغانستان، به خوبى انعكاس نيابد.با وجود همه اين ابهامات و محدوديتها، جا دارد كه در خصوصتفكر سياسى مذهبى جنبش طالبان توجه لازم به عمل آمده و زواياى فكرى آنان به بحث و بررسى گرفته شود. مقاله حاضر باتوجه به ضرورت ارزيابى مبانى فكرى و اعتقادى جنبش طالبان كه تاكنون كمتر به آن پرداخته شده است، هم خود را بر اين مهم معطوف داشته و از ارزيابى ابعاد سياسى و وابستگىهاى خارجى وسياستهاى كشورهاى منطقه و جهان كه احتمالا در شكلگيرى طالباننقش داشتهاند، چشمپوشى مىكند. ارزيابى ما از مبانى فكرى جنبشطالبان بر دو محور تمركز خواهد يافت; يكى محور مذهبى و دينى; دوم، محور قومى و قبيلهاى; زيرا ما معتقديم كه سنتهاىقبيلهاى كه طالبان از ميان آن برخاسته، تاثير قابل توجهى درتفسير دينى طالبان از مذهب داشتهاست. اما از اين نكته نبايدغافل شد كه دسترسى به منابع مورد نياز، امرى بسيار دشوار وبعضا ناممكن بودهاست; لذا نوشتار حاضر صرفا گامى ابتدايى دراين زمينه شمرده شده و انتظارى بيش از اين نخواهد داشت.
تفكر اصولا پديده آنى و ناگهانىنيست كه به دور از هر عامل ديگرى ناگاه به صورت جامع و مانعدر نقطهاى به ظهور رسد و سپس به سرعت گسترش پيدا كرده و محيط اطرافش را تحت تاثير جاذبههايش قرار دهد. تفكر و انديشه،جريانى است كه طى يك دوران طولانى بر اثر فراهم شدن زمينهها وشرايط اجتماعى و زمانى به تدريج انسجام حاصل نموده و شكوفا مىشود. ارزيابى هر جريان فكرى، نيازمند مطالعه پيشينه تاريخى،شرايط اجتماعى و عوامل زمانى و مكانى متعلق به آن جريان فكرىمىباشد. بنابر اين، اگر بخواهيم يك ارزيابى كوتاه از تفكر ومبانى فكرى جنبش طالبان به دست دهيم، ابتدا ضرورى استبه بررسى انديشههاى رايج در محيط ظهور و انعقاد هسته اوليه طالبان پرداخته و ارتباط حال و گذشته طالبان و همفكران آن را با محافل فكرى و آموزشى آنان و نيز زمينهها و شرايط زمانى ومكانى ذیدخل در تاثيرپذيرى فكرى آنها را بازگو نماييم و پساز ارزيابى كوتاه از بستر فكرى طالبان، به بررسى اصلتاثيرپذيرى فكرى و مبانى تفكر آن، كه محصول شرايط و عواملنامبرده مىباشد، بپردازيم. در اين بخش از اين مقاله، مطالب ما پيرامون همين دو محور مطرح خواهد شد.
جنبش طالبان، جنبشى است تشكيليافته از علما و طلاب مدارس دينى افغانى كه عمدتا در پاكستانتحصيل كردهاند. تعداد اين محصلين علوم دينى كه در دو دهه اخيردر داخل شهرهاى پاكستان و اردوگاه هاى متعلق به مهاجرين در دوايالت (بلوچستان) و(سرحد) مشغول فراگيرى علوم قرآنى وحديثى بودهاند، به هزاران نفر مىرسد. پس از كودتاى سال 1357 در افغانستان و اشغال اين كشور به وسيله ارتش اتحاد شوروى سابق در زمستان سال 1358، صدها هزار شهروند افغانى ازشهرها و روستاهايشان به جانب پاكستان مهاجرت كردند. اينمهاجرين، اكثرا در داخل اردوگاه هايى كه از طرف دولت پاكستان وسازمان ملل با حمايتهاى وسيع مالى كشورهاى غربى و عربى تاسيسشده بود، اسكان داده شدند. نسل جديد اين مهاجرين كه دراردوگاه ها و يا شهرهاى پاكستان نشو و نما يافته بود، به راحتىجذب مدارس دينى موجود در اين كشور گرديده و در آنجا مشغولفراگيرى علوم دينى گرديدند. گرايش نسل جديد خانوادههاىمهاجرين به مدارس علوم دينى، دلايل ايدئولوژيكى و اجتماعىمتعددى داشت. مدارس و دانشگاههاى دولتى افغانستان به دليلگرايشهاى فكرى و انحرافى، خاطره ناخوشايندى در ميان شهرونداناين كشور از خود به يادگار گذاشته بود; خصوصا پس از تسلط چپبر افغانستان، مدارس دولتى، نمادى از انديشههاى چپى و ضد دينىشناخته مىشد. از طرف ديگر، در صفوف مجاهدين و مبارزين، حضورگسترده و بسيار فعال علما و طلاب جوان كه در دفاع از دين و وطنو استقلال كشور، دوشادوش ساير مردم به جهاد اشتغال داشتند، جلبتوجه مىنمود، اينان، علما و طلابى انقلابى بودند كه اكثرا نقش پيشاهنگى قيام و مبارزه را نيز دارا بودند. از يك سو، حاكميتفضاى ايدئولوژيكى بر ملت به ويژه بر مجاهدين و پيشاهنگ شدنروحانيت در هدايت نهضت، نقش مدارس دينى و تحصيليافتگان آن را در سطح جامعه به شدت افزايش داده و از طرف ديگر، هجوم گسترده مهاجرين به پاكستان، محدوديت هاى فراوانى را در زمينه مدارسجديد داخل اردوگاه ها ايجاد نمود; به طورى كه امكانات محدوداين مدارس جديد، توان پوششدادن كامل نوجوانان و جوانان مهاجررا دارا نبود. اين در حالى بود كه مدارس دينى با كمترينامكانات خويش، مىتوانستبيش از ظرفيت واقعى خود، طلبه ودانشآموز دينى جذب نمايد. احزاب تندرو اسلامى پاكستان; مانند:جمعية العلماء اسلام. جماعت اسلامى و جمعيت اهل حديث، تحت تاثيرانگيزههاى دينى و نژادى (پشتونگرايى) به كمك مهاجرين افغانىشتافته و مدارس و مراكز آموزشى متعددى براى فرزندان آنها تاسيس نمودند و يا اينكه آنها را در مدارس وابسته به خود، درشهرهاى مختلف پاكستان جذب كردند. دهها مدرسه كه به وسيلهجمعيةالعلماى پاكستان (احتمالا جمعية العلماء اسلام نه پاكستان)بنيادگذارى شده بود، جوانان افغان را به خود جذب كردند.افغانها نيز از اينكه مدارس فوق الذكر، مجانى بوده و در آن،قرآن كريم و مسايل دينى تدريس مىشد، به اين مدارس پيوستند. بنابر اين، اولين آموزههاى فكرى طالبان در اينمدارس انجام گرفت و طالبان نيز شديدا تحت تاثير مواد آموزشىآنها واقع شدند. قبل از شروع به هر نوع بررسى در خصوص چگونگىارتباط طالبان با اين مدارس و نيز نقش مدارس نامبرده در تربيتفكرى طالبان لازم مىنمايد تحليلى كوتاه از جريانهاى فكرى اسلامىدر كشور پاكستان به عمل آورده و جايگاه جمعية العلماى اسلام وجناح فكرى مربوط به آن را در ميان ساير جريانهاى اسلامى مطرحدر اين كشور، روشن سازيم. در يك تقسيم بندى كلى و عمومى،مىتوان سه جريان فكرى اسلامى عمده را در اين كشور ملاحظه نمودكه منشا اوليه تمامى آنها، در تفكر اسلامى به هند بزرگ (قبل ازتجزيه به هند، پاكستان و بنگلادش) برمىگردد. جريان اول، جريانبنيادگرايى افراطى است كه ريشه در افكار و انديشههاى شاهولىالله دهلوى (1703 - 1762) دارد. نهضتشاه ولىالله، در آغازيك نهضت فكرى فرهنگى بود كه اصلاح افكار دينى و خرافات زدايى را از زندگى جامعه مسلمانان هند، هدف اساسى خود قرار دادهبود اما پس از او، پسرش شاه عبدالعزيز (1746 - 1824) و نوهاش،شاه اسماعيل (1781 - 1831) ، آن را به يك جنبش اجتماعى سياسىتبديل كرده و عليه سلطه انگلستان موضع گرفتند. در نيمهدوم قرن نوزدهم ميلادى، يكى از علماى برجسته پيرو نهضتشاهولىالله، به نام محمد قاسم نانوتوى در سال 1284 ه (1867م)مدرسه معروف به (ديوبند) را در قصبهاى به همين نام، در ايالتاتارپراديش هند بنيانگذارى كرد. مدرسه (ديوبندى) به تدريجتبديل به يك مكتب فكرى ويژهاى گشت كه تا امروز، به افراد تحصيل كرده در آنجا و يا وابسته به طرز تفكر آن عنوان (ديوبندى) اطلاق مىشود. بنيانگذاران اين مدرسه، حنفيانىسختگير و دقيق بودند و در مبادى تعليم و جزمانديشى، برعقايد و مذاهب كلامى اشعريه و ماتريديه مشى مىكردند.... مدرسهآنها، تجديد حيات علوم كلامى در هند مسلمان را وجه همتخودقرارداد و دانشهاى جديد را از مواد درسى خود حذف كرد. مكتب ديوبندى پس از اينكه رنگ سياسى نيز پيدا نمود، علماى وابسته به آن با همكارى تعدادى از علماى وابسته به جناح هاىديگر، گروه «جمعية العلماى هند» را در سال 1919 به وجودآوردند. پس از تجزيه هند و به وجود آمدن پاكستان، شاخه انشعابى آن، تحت عنوان جمعية العلماى اسلام، فعاليتهاى خودرا در پاكستان فعلى ادامه داد. «جمعية العلماى اسلام» بهرهبرى مؤسس جديد خود، مولانا بشير احمد عثمانى به حزب سياسىمذهبى ديوبندىها تبديل شد. اين حزب، امروز به دو گروه اكثريت و اقليت تقسيم گرديده است. رهبرى جناح اكثريت را مولانا فضلالرحمان و رهبرى جناح اقليت را مولانا سميع الحق به عهده دارد.اين دو رهبر، هر دو متعلق به گروه قومى پشتون هستند و از لحاظ فكرى، طرفداران سرسخت قرآن و سنت و سيره خلفا و صحابه و معتقد به نظريات علماى سلف و مخالف با اجتهاد و تجدد به شمارمىروند. روابط اين دو رهبر(پشتون تبار ديوبندى) با گروهطالبان بسيار عميق و ريشهدار است كه بعدا پيرامون آن توضيحبيشتر خواهيم داد. دومين جريان فكرى در پاكستان، جريان مولاناابو الاعلى مودودى (1903 - 1979) است كه با اندك تسامح مىتوان آن را جريان «اخوانى» در اين كشور ناميد.مولانا مودودى علىرغم اينكه شخصيتى بنيادگرا و تا حدودى متاثراز افكار اصلاحى شاه ولىالله دهلوى در قرن هيجدهم ميلادى است; اما با وجود اين، ميان انديشه و روش سياسى او با جمعيةالعلماى اسلام تفاوت زيادى مشاهده مىشود. مودودى معتقد بهبرخورد نقادانه با تاريخ صدر اسلام بوده و در باره نوع حكومتاسلامى، از «جمهورى الهى» (تئوكراسى جمهورى) نام برده است. مودودى در كنار تفكر سلفىگرى، از نوعى پذيرش روشهاى معاصردر نظام سياسى غافل نمىباشد. او به نظام چند حزبى و انتخاباتآزاد اعتقاد كامل داشته و استفاده از شيوههاى دولتدارى مدرن را در حكومت دينى تجويز مىنمود و مىگفت: تشخيص دادن افراد مورد اطمينان در محيط ما، با آن راهى كه مسلمانان اوليه اسلام مىپيمودند، امكان ندارد... بنابراين، بايد طبق مقتضيات زمانخود، راه هايى را به كار بريم... مودودى در سال 1941 ميلادىگروه «جماعت اسلامى پاكستان» را بنيانگذارى نمود. اين حزب،امروز بزرگترين حزب اسلامى در پاكستان به شمار مىآيد. رهبرىكنونى «جماعت اسلامى» را قاضى حسين احمد به عهده دارد. قاضىحسين احمد طرفدار وحدت اسلامى و مبارزه با نفوذ فرهنگ غربى است; اما روش مبارزاتى او كاملا مسالمتآميز و غيرانقلابى بوده وتحول فكرى فرهنگى را قبل از هر نوع تحولى در نظام سياسى،لازم و ضرورى مىشمارد. «جماعت اسلامى» در دوران جهاد افغانستان از جمعيت اسلامى برهان الدين ربانى و حزب اسلامىحكمتيار قويا حمايت مىنمود. سومين جريان اسلامى در پاكستان جريان سر سيد احمدخان (1817 - 1898)است.سيد احمدخان الگوى مسلمان ليبرال در محافل روشنفكرى پاكستان شناخته شدهاست. او معتقد به مراجعه مستقيم و بدون واسطه به قرآن بهعنوان بهترين راه شناخت دين بوده و نقش «سنت» و «اجماع» را در منبعشناسى دين مورد ترديد قرار مىداد. سيد احمدخان تحتتاثير مكتب عقلگرايى و فلسفه طبيعى قرن نوزدهم اروپا قرارداشت و قرآن را تفسير علمى مىنمود. مهمترين ويژگى در تفكراحمدخان، گرايش او به نوگرايى غرب بود. گرايش غربى گرايانه سيد احمدخان، انگيزه خصومت مسلمانان سنتگرا با او گرديد وسرانجام او را متهم به ارتداد و انحراف از دين نمودند.مسلمانان روشنفكر دانشگاهى و تا حدودى «مسلم ليگ» (اگر آنرا يك حزب صرفا ملى ندانيم) از هواداران جريان سوم به شمارمىروند. اين سه جريان فكرى همان طورى كه اشاره گرديد، هر يك به نحوى ريشه در افكار علماى مسلمان هند در دوران تحت سلطه بريتانيا داشت كه عمدتا به افكار شاه ولىالله برمىگشت; انديشههاى اصلاحى شاه ولىالله، منشا پيدايش گرايش هاى متعدد ومختلف در شبه قاره شد. اما آنچه پايه واقعى انديشه دينى شاهولىالله را تشكيل مىداد، سلفىگرى يا بنيادگرايى از نوع مشابه وهابيتبود; تا آنجا كه دولت استعمارى بريتانيا او را متهم بهوهابيت كرد. اين سه جريان فكرى اسلامى به طور كل، اكثريت عمده مسلمانان پاكستان را در برمىگيرند و از لحاظ صنفى،دربرگيرنده اصناف حوزوى، دانشگاهى و بازارى هر سه مىباشد.اما با وجود اين تقسيم بندى سهگانه از جريانهاى فكرى اسلامى در اين كشور كه جنبه عمومى داشت، تقسيمبندى ديگرى نيز وجوددارد كه مربوط به مدارس دينى و علما و روحانيون مذهبى مىشود.شهرت و رسميت تقسيم بندى دوم در خصوص محافل حوزوى و مذهبى،بسيار قابل توجه مىباشد. در اين تقسيم بندى اخير، اكثر مدارس و علماى دينى سنتى، از لحاظ گرايشهاى كلامى و فقهى به دو گروهعمده و مهم تقسيم مىشوند، گروه «ديوبندى» و گروه «بريلوى». اين دو گروه، نماينده دو نوع تفكر كلامى و فقهى(در چارچوب فقه حنفى) است كه هر يك به تدريج داراى حزب سياسىمستقلى نيز گرديدند. ديوبندي ها از نظر اعتقادى، شباهت كلى بهوهابيت پيدا كردهاند. آنها مانند وهابيت، در برابر سايرفرقههاى اسلامى، حساسيت زيادى نشان داده و از «توحيد و شرك» تفسير ويژهاى ارائه مىدهند; اما بريلويها حالت انعطافپذيرىبيشترى داشته و از «توحيد و شرك» هيچگاه تفسير سختگيرانه و مغاير با مشهور ارائه نمىدهند. بريلويها تا حدودى، گرايشهاى صوفيانه دارند. و در اعتقاد به «اولياء الله» نزديك به كلامشيعى مىانديشند. مؤسس مكتب بريلوى، شخصى به نام احمد رضاخانبريلوى (1856 - 1921) بود. مكتب بريلوى در واكنش نسبتبهجنبش محمد بن عبدالوهاب و در مخالفتبا عقايد دينى شاه ولىالله،شاه اسماعيل و علماى ديوبندى پديدار شد.
نمايندهسياسى اين مكتب در پاكستان، گروه «جمعية العلماى پاكستان» به رهبرى مولانا شاه احمد نورانى و عبدالستار نيازى مىباشد. مكتب «ديوبندى» در پاكستان كنونى، نماينده «دين رسمى» بهشمار مىآيد و داراى اكثريت در ميان مسلمانان اهل سنت است.طرفداران ديوبندى در اين كشور، همواره در حال افزايش بودهاست; به ويژه در دو دهه اخير، رشد ديوبنديها به دليل رشدبنيادگرايى اسلامى در منطقه و سرمايه گذارىهاى وسيع عربستان وهمچنين حمايتهاى دولت ضياءالحق و جناح او از آنها، سرعتبيشترى يافته است. عمدهترين گروههاى وابسته به مكتب ديوبندىدر پاكستان ; عبارتند از: «جمعية العلماى اسلام»، «سپاهصحابه» و جمعيت «اهل حديث». اين سه جناح، متعلق به مكتبديوبندى و داراى عقايد مشابه و شعارهاى يكسان و حاميان خارجى واحدى هستند. تنها تفاوت اين سه جناح در اين است كه «جمعية العلماى اسلام» به رهبرى فضل الرحمان و سميع الحق، بهصورت يك حزب سياسى وارد صحنه سياسى كشور گرديدهاست; در صورتىكه «سپاه صحابه» و «اهل حديث» به ترتيب به فعاليتهاىنظامى و فرهنگى روآوردهاند. هماهنگى داخلى اين سه گروه درمبارزه عليه مخالفانشان بسيار قابل توجه مىباشد. جنبش طالبانافغانستان با هر سه گروه نامبرده ارتباط تنگاتنگى دارد و ازحمايت هاى معنوى و مادى و حتى انسانى همه آنها در اين چند سالبرخوردار بوده است. در عين حال، اين ارتباط با «جمعية العلماىاسلام» به دليل عوامل فرهنگى، زبانى و نژادى و نيز تجربهسياسى در عمل بيش از دو گروه ديگر بوده و هست. مولانا فضلالرحمان و سميعالحق، هر دو پشتونتبار بوده و در ايالت هاى بلوچستان و سرحد كه موطن اصلى پشتونهاى پاكستان به شمارمىآيد، داراى نفوذ فوق العادهاى هستند. طلاب علوم دينىافغانستان، رابطه تاريخى ديرينهاى با مدارس ديوبندى در شبهقاره هند داشتهاند. قبل از تجزيه هند و به وجود آمدن كشورى بهنام پاكستان در سال 1947، اكثر طلاب اهل سنت افعانستان براىادامه تحصيل به مدارس ديوبنديه در هند مىرفتند. عزيز احمدهندى در اين باره چنين مىگويد: از سرتاسر هند و از جنوبآفريقا، مالايا، آسياى مركزى و ايران به خصوص افغانستان محصلينى به ديوبند آمدند. در دوران مولانا محمود الحسن (1850 1921) كه يكى از برجسته ترين علماى نسل دوم مكتب ديوبندى بهشمار مىآيد، مدارس دينى زيادى با تفكر ديوبندى در يالتسرحدپاكستان، تاسيس شد. همزمان با اين دوره، مدارس متعلق به اهلحديث (جناح ديگر وابسته به ديوبند) نيز در ايالتسرحد شمالغربى بر فعاليتهاى خود افزودند و مدارسى را در اترك، اكوره و در دره كتر... ايجاد كردند. پس از به وجود آمدن كشورپاكستان، بيشترين طلاب اهل سنت افغانستان، مسير خود را از هند به ايالتسرحد شمال غربى پاكستان تغيير دادند. ايالت هاى جنوبى و شرقى افغانستان عمدتا با مدارس ايالتسرحد پاكستانارتباط برقرار كرد; در حالى كه ولايات جنوب غربى و غربى اينكشور با مدارس ايالت بلوچستان پاكستان ارتباط برقرار نمود. نفوذ فرهنگى مدارس پاكستان در افغانستان، از اين زمان به بعد كاملا محسوس است. آثار علماى بزرگ ديوبندى از عربى و اردو به پشتو ترجمه گرديده و در افغانستان به چاپ مىرسيد. عزيزالرحمان سيفى از مترجمين معروف آثار سليمان ندوى و شبلىنعمانى، نقش مهمى در اين امر داشته و ترجمههاى او در دهه 1340و 1350 به وسيله «پشتو تولنه» در كابل انتشار يافت. رگه هاى تفكر ديوبندى از اين زمان به تدريج وارد افغانستان گرديد;اما بيگانگى آن با دين رسمى افغانستان، مانع از مقبوليت آن درسطح وسيع مىگرديد. آليورروا محقق و كارشناس غربى مسائلافغانستان درباره نفوذ تفكر ديوبندى در اين كشور در قبل ازانقلاب چنين مىنويسد: بعد از تجزيه هند در سال 1947، بسيارىاز طلاب افغانى به مدارسى كه در نزديك آنها در ايالت سرحد شمالغربى ايجاد شده بود، رفتند. آنها عمدتا پشتون و بعضا نورستانى و بدخشانى بودند. برخى از آنان به ايديولوژى اهل حديث گرويدند و هنگام بازگشتبه افغانستان، در مقابل تصوف و مذهب حنفىمبارزه كردند. مثلا زيارت هاى محلى را تخريب مىنمودند. حنفي ها معمولا آنها را «وهابى» مىناميدند; لكن آنها، خود را سلفى مىخواندند. ارتباط فكرى بين طلاب و علماى افغانستان از يك طرف و مدارس تحت نفوذ مكتب ديوبندى در پاكستان از طرف ديگر،در طول دهههاى گذشته كم و بيش برقرار بوده است. اين ارتباط، تاقبل از دوران جهاد افغانستان، حالت طبيعى و آرامى داشت; اماپس از آغاز جهاد، ناگهان دگرگون شده و روند شتابآلودى به خودگرفت. شتاب اين روند زمانى بيشتر محسوس گرديد كه پاكستان وعربستان تصميم گرفتند به جاى حمايت از احزاب ميانه رو اسلامى در قضيه افغانستان، از احزاب تندرو اسلامى حمايت به عمل آورند. پس از همين مساله بود كه جمعية العلماىاسلام و اهل حديث با پشتوانه مالى و سياسى قوى، طرحهاى بنيادى و درازمدتى را براى مهاجرين و مجاهدين افغانى روى دست گرفته و با حوصلهمندى تمام،براى اجراى كامل آن وارد عمل شدند. «اهل حديث» با حمايت هاى مالى و فكرى مؤسسات خيريه عربستان، علاوه بر توسعه برنامه هاى فرهنگى و آموزشى خود در داخل پاكستان، و در ولايت هاى شرقىافغانستان نيز وارد فعاليت گرديد. هواداران افغانى اهل حديث در ولايت هاى كتر و بدخشان و مناطق نورستان شمالى، «امارتهايى» به سبك دولت وهابى عربستان تاسيس نمودند.مولوىافضل كه ابتدا در ديوبند و سپس در اكوره (ايالتسرحد پاكستان) تحصيل كرده بود، پس از بازگشت در منطقه اصلى خود، بارگ متل، «دولت اسلامى افغانستان» را تاسيس كرده و قبيله كاتى را به وهابيتسوق داد. يكى از شاگردان مولوى افضل به نام مولوىشريقى (sharigi) امارت وهابى خود را در اطراف ارگو در استان بدخشان ايجاد كرد، و در «كتر» مولوى جميل الرحمان تحصيلكرده مدرسه ثلثين پيشاور، دولت «وهابى» را در دره پيچ بنياننهاد. اين افراد، همزمان با فعاليتهاى نظامى سياسى بهفعاليتهاى فرهنگى و تبليغى نيز اشتغال داشتند; اما رقابتهاىسياسى با ديگر فرماندهان محلى كه وابسته به احزاب ديگرمجاهدين بودند، مجال زيادى به اين مولويها نداده و سرانجام دونفر اخير به قتل رسيدند. «جمعية العلماى اسلام» شاخه فضل الرحمان نيز در طول دوره جهاد و دهه پس از آن،دامهاى گستردهاى را در يالتبلوچستان و سرحد براى شكار نسلجوان مهاجرين گسترانيده بود. جمعية العلماى اسلام در طولسالهاى جهاد، رابطه نزديكى با مجاهدين به ويژه «حركت انقلاباسلامى» مولوى محمد بنى محمدى و قوم درانى در ولايات قندهار وهلمند داشته است. اين حزب از لحاظ فكرى، شاخه «جمعيت طلباىحركت انقلاب اسلامى» را كه در بلوچستان مركزيت داشت، تغذيهمىكرد. طلاب وابسته به حركت انقلاب اسلامى و متاثر از تفكرديوبندى، در سختگيرى بر حفظ ظواهر اسلامى و مخالفت با وسايل صوتى در جبهههاى مجاهدين در دوران جهاد شهرت داشته و با هرنوع تمايلات غيرشرعى شديدا مقابله مىنمودند. رفتار خشونتآميز وسختگيرانه طالبان و حركت انقلاب اسلامى در برخى مناطقافغانستان در زمان جهاد زبانزد همگان بود. اما آنچه سرانجام از طالبان و حامى پاكستانى آنان، «جمعية العلما» چهرهاىقهرمان و ناجى به تصوير كشيد، تحولاتى بود كه پس از سال 1373در صحنه نظامى سياسى افغانستان نمايان گشت. در اين تحولات «جمعية العلماء» از لحاظ فكرى و ايديولوژيكى و حتى عملى نقشكليدى در بسيج طالبان به عهده داشته و دارد; زيرا «جمعية العلماى اسلام» نقش مؤثرى را در زمينه تعليم و تربيتاطفال و نوجوانان، تحت نام عقيده و مذهب، ايفا كرد. مشتركات فرهنگى، قومى، زبانى و قبيلهاى سبب جذب جوانان افغانى در مدارس جمعية العلماى اسلام شد، كه در نتيجه، عامل گرايشناخودآگاه آنان به آموزههاى ديوبندى جمعية العلماى اسلام نيزگرويد. طالبان كه بينش وسيع نداشته، از قراء و قصبات، راسآ به مدارس جمعية العلماى اسلام پيوستهاند و يكباره، به مريدان بلاقيد ديوبنديها مبدل گشتند. لذا تعبير سختگيرانه طالبان ازاسلام و تعصب ديوانهوار آنها در برابر زنان كه با عنعنات قومپشتون نيز هماهنگى دارد، از آنجا ناشى شده است به طوركلى، مدارسى كه متعلق به جناح ديوبندى در پاكستان بوده و طلابدينى را در آنها بر اساس آموزههاى ديوبندى آموزش مىدهند، بعضا قرار ذيل هستند: دارالعلوم حقانيه اكوره ختك در ايالتسرحد، مدرسه اشرفيه در لاهور، جامعه بنورى تاون ودارالعلوم كده در كراچى، دارالعلوم تندو الله يارخان در سند،جامعه مدينه در لاهور، مدرسه خيرالمدارس مولتان و چندين مدرسه مهم ديگر در كوئته بلوچستان.
با توجه به مطالبى كه پيرامون منابع تاثيرگذار بر انديشهطالبان و زمينه و بستر آموزش و پرورش آنان بيان داشتيم سير تفكردينى طالبان نيز تا حدودى روشن خواهد شد. تفكر دينى طالبان درحقيقت همان تفكر ديوبندى است كه نسخه بدل «وهابىگرى» درشبه قاره هند به شمار مىرود. جهت روشن شدن بهتر مبانى فكرىطالبان و ديوبندى، چند محور را در انديشه آنان مورد ارزيابىقرار مىدهيم. مهمترين اصل در انديشه سياسى ديوبندى و ساير گروههاى بنيادگراى افراطى از جمله طالبان، احياى اصل خلافت در نظام سياسى اسلام است. شاه ولىاللههندى سر سلسله نهضت بيدارى اسلامى در شبه قاره كه مكتب بنيادگراى ديوبندى نيز متاثر از افكار اوست، احياى خلافت اسلامى راركن اساسى در اسلامى شدن جامعه دانسته است. شاه ولىالله ماننداكثر دانشمندان اهل سنت، شيوه ايجاد خلافت اسلامى را در چهارمورد خلاصه مىكند: بيعت اهل حل و عقد، شورا، نصب و غلبه.جالب اينجاست كه شاه ولىالله يكى از ويژگيهاى خليفه را «شرافت نسبى و قومى» دانسته كه اين امر با تفكر امروزىطالبان كه خود را منتسب به يك گروه قومى برتر (پشتون) مىداند،كاملا سازگارى دارد. طالبان با توسل به اين ويژگى خليفه، نهتنها حق خلافت را شايسته انحصارى مردم پشتون مىداند كه از ميانپشتونها نيز تنها قوم «درانى» را قوم برگزيده اين مقامقلمداد مىنمايد. طالبان با اعتقاد به اصل خلافت، قبل ازدستيابى به هر نوع پيروزى قاطع در افغانستان، عجولانه خليفهدولت احتمالى آينده خود را در قندهار تعيين نموده و باالگوپذيرى از ابوالكلام آزاد تئوريسين جمعية العلماى هند تئورى«امارت اسلامى» را در افغانستان به اجرا گذاشت. تئورى?امارت اسلامى? كه با تئورى لافتسازگارى كامل دارد، اولينبار در تاريخ معاصر شبه قاره هند به وسيله ابوالكلام آزاد وجمعية العلماى هند پيشنهاد گرديده و در دوره جهاد، گروههاىوهابى گراى پيرو ديوبند، آن را در برخى استانهاى شرقى و جنوبشرقى كشور تجربه نمودند و هم اينك، طالبان نيز كه از اعقابفكرى جمعية العلماى هند به شمار مىرود، اين طرح را در افغانستانپياده مىنمايد. در تئورى «خلافت» و «امارت» آن طورى كهطالبان آن را مىخواهد، مردم و احزاب جايگاهى ندارند. تعدادىاز سران قبايل و نخبگان دينى تحت عنوان اهل حل و عقد گرد همآمده و فردى را براى اين پست نامزد مىنمايند و آنگاه تماماختيارات كشور به شخص خليفه يا امير المؤمنين منتقل خواهد شد.طالبان به وضوح اعلام كرده است كه ?در افغانستان انتخاباتبرگزار نخواهد شد; چون انتخابات يك تقليد غير اسلامى است..
مخالفتبا مفاسد فرهنگو تمدن غربى در كل، يكى از شعارهاى اساسى تمامى گروههاى اسلامىاست; اما آنچه بنيادگرايى افراطى از نوع طالبان را از بقيهگروههاى اسلامى جدا مىسازد، نفى مطلق مدنيت غربى به وسيلهآنهاست. گروههاى ديگر اسلامى مانند اخوانيها با ديد نقادانه بهتمدن غربى نگريسته و ضمن رد جنبههاى منفى آن، از پذيرشجنبههاى مثبت آن استقبال مىنمايند; در صورتى كه طالبان و مكتبديوبندى و وهابى در اوايل كار با هر نوع دستاورد تمدن غربى بهمخالفتبرخاسته و سپس به تدريجبه سوى محافظه كارى تمايل پيدامىكنند. برخورد غير نقادانه، چه در امر پذيرش و يا نفى فرهنگغربى، مشكلات بيشمارى را به همراه دارد. مخالفت تعصبآميزطالبان با تلويزيون، وسايل تصويربردارى، لباس فرنگى، سينما وامثال آن، نشانه آشكارى بر روحيه ستيزهجويى آنان با مظاهرتمدن غربى است; چه اينكه تلويزيون و سينما در نزد طالبان از«ابزار شيطانى» به حساب آمده و در رديف آلات لهو و لعب كهمشروعيتى در دين ندارد، قرار مىگيرد. وزير امر به معروف و نهىاز منكر طالبان در مردادماه سال گذشته در باره اقداماتش درخصوص جمعآورى دستگاههاى تلويزيون از شهر كابل گفت: ظرف دوروز گذشته، از فروشگاه هاى نقاط مختلف شهر بيش از يكصد دستگاه تلويزيون مصادره شده است او گفت دستگاه هاى مصادره شده سوزانده و يا منهدم مىشود. مخالفت طالبان با ابزار تصويرىتا آنجا شدت و جديتيافته است كه اميرخان متقى، وزير اطلاعات وفرهنگ طالبان مىگويد:?پس از اين، مردم عكسها و آلبومها را درخانههاى خود نگهدارى نكنند; زيرا اين مساله با اسلام در تضاداست به نظر مىرسد كه طالبان در امر مبارزه با مظاهر تمدنغربى، دچار نوعى تناقض گرديده است; چرا كه آنها از يك طرفمخالفت آشكار خود را با مظاهر فرهنگ و تمدن غربى ابرازمىدارند و از طرف ديگر، به طور وسيع در فعاليتهاى روزانه خودعملا از آنها سود مىجويند.
يكى از پيچيدگيهاى اساسى در بينش طالبان به طور اخص و بنيادگرايىافراطى به طور اعم، روح تعبد گرايى و داستبخشى نسبتبهدستاوردهاى كلامى و فقهى پيشينيان مىباشد. بنيادگرايى افراطى،دوران صدر اسلام و ميانه را دوره طلايى و مصون از هر نوع خطاتلقى نموده و راجع به تفاسير و تاويلهاى دينى اين دوره،اعتقاد جزمگرايانه دارد. اجتهاد و استنباط تازه، در اين مكتبجايگاهى ندارد و مردم عموما موظف به پيروى نقادانه از كلمات وگفتار علماى سلف مىباشند. برداشت صرفا تقليدگرايانه اينها ازدين، سبب بدبينى و حتى دشمنى آنان با الگوهاى زندگى رايج دردنياى معاصر جهان اسلام گرديده است. تنها الگوى مطلوب در نزدبنيادگرايان افراطى، الگوى زندگى جوامع روستايى قرون اوليهاسلامى مىباشد و رفتار خشك و متحجرانه آنان با زنان و نوع نگرششاننسبتبه نقش اجتماعى و تربيتى زن در جامعه، ريشه در همينروح سلفىگرى آنها دارد كه با ضروريات زندگى كنونى كاملابيگانه است. همچنين تفسير آنان از مفاهيمى مانند «توحيد وشرك» كه بنياد انديشه كلامى بنيادگرايى افراطى را تشكيلمىدهد، در مغايرت آشكار با تفاسير رايج آن مفاهيم در نزد سايرمكاتب اسلامى است. شاه ولىالله هندى، رهبر فكرى بنيادگرايىافراطى در شبه قاره، دايره ـتوحيد» را تا آنجا تنگ مىنمايدكه حتى هر نوع استمساك ظاهرى به وسايل ديگر را كه در راستاىقدرت الهى در نظر گرفته شده باشد، شرك به شمار مىآورد. ازديدگاه اين دانشمند هندى، نذر كردن براى ائمه و سوگند يادنمودن به اسامى آنان و نيز نامگذارى فرزندان به اسامىاى مانند«عبدالشمس» و غيره، از مصاديق شرك به شمار مىآيد. جلوههاى همين نوع طرز تفكر، در سران طالبان نيز مشهود است.طالبان با تفسير سختگيرانه از اسلام، زندگى خصوصى و حريم شخصىافراد را تحت نظارت دقيق مامورين خود گرفته و از «بلندى موىسر» تا «كوتاهى موى صورت» و از حمام عمومى تا تردد زن درمحيط بيرون از منزل، عموما تحت ضوابط و مقررات حكومتى آنها درآمده است. و همچنين در مساله اعتقاد به توحيد و مبارزه بامظاهر شرك، تا آنجا شدت عمل به خرج داده كه حتى نگهدارى عكسو اسباببازى كودكان در منزل را مغاير با عقايد توحيدى اسلاماعلام كرده است.
بنيادگرايى افراطى از نوعوهابى، با توسل به حربه «تكفير»، به مبارزه با تمامى مذاهبو فرق اسلامى غير از خود رفته و به جز خويشتن، ساير گروهها رايكسره بر باطل و حتى كافر مىپندارد. مكتب ديوبندى در پاكستان،جناح فكرى رقيب خود «بريلوى» را كه حلقه ديگرى از سنيانحنفى مسلك است، كافر قلمداد نموده و مخالفتبا آن را از وظايفشرعى خود مىپنداشت; چنانكه «سپاه صحابه» در اوان ظهورش،مبارزه با بريلويها و شيعيان را در كنار هم، از اهداف اصلىخود قرار داده بود; اما پس از سياسى شدن گروه مذكور، شيعيانبه عنوان تنها دشمن اصلى براى آنها مطرح گرديد. دشمنى با شيعهدر تاريخ مكتب ديوبندى سابقه ديرينهاى دارد. شاه ولىاللهدهلوى در قرن هيجدهم ميلادى، پيرامون مذهب شيعه چنين ارزيابىداشت: و از ذريتحضرت مرتضى سه فرقه ضاله برآمدند كه هيچتقصير نكردند در برهم زدن دين محمدى اگر حفظ او تعالى شاملحال اين ملت نبودى. از آن جمله شيعه اماميه كه نزديك ايشانقرآن به نقل ثقات ثابت نيست... و در ختم نبوت زندقه پيشگرفته.... فرزند شاه ولىالله، شاه عبدالعزيز در ادامه راهپدر، كتابى به نام «تحفه اثناعشريه» در رد مذهب شيعه اماميهبه تحرير درآورد. نامبرده در اين كتاب، راجع به پيدايش مذهبشيعه چنين قلم زده است: شيعه به وسيله عبدالله بن سبا يهودىدر دوران خليفه سوم و چهارم به وجود آمد و شيعه بر اثر وسوسهاين شيطان لعين، چهار فرقه شد. جنبش طالبان در افغانستاننيز داراى چنين تفكر ضد شيعى مىباشد. طالبان پس از تصرف شهرمزارشريف در سال 1377، دستور قتل عام وسيع شيعيانرا صادر كرده و نظاميان آن، گروه گروه شيعيان را به عنوان«رافضى» و «كافر» به خاك و خون كشيدند. افراد طالبان كهدر جنگ اول مزار شريف (1376) به اسارت نيروهاى حزب وحدتاسلامى درآمده بودند، آشكارا از «وجوب جهاد» عليه ازبكهاى سخن بر زبان آورده و كشته شدن در مقابل«جبهه متحد» را «شهادت» در راه خدا مىدانستند. دشمنىطالبان با ايران نيز ريشه در همين باور نادرست آنها دارد;چنانكه همفكران آنها (ديوبنديها) در پاكستان، خصومت آشكارشانرا با ايران شيعى از كسى مخفى نمىدارند. وجود پندار خود حقمدارى همراه با اعمال روشهاى ستيزجويانه عليه افكار و جناحهاىديگر، تصويرى كاملا خشن و انعطافناپذير از طالبان ارائه دادهاست. حاكميتيافتن كامل اين تفكر در عرصه سياسى و اجتماعى،خطر بزرگى براى آزادى انديشه، اعتقاد و بيان و در نتيجه، رشدعلم و دانش و خلاقيت در پى خواهد داشت. معمولا در نظامهاى تحتاداره بنيادگرايى افراطى، بديهىترين حقوق عمومى مردم درزمينههاى سياسى و فرهنگى ناديده گرفته مىشود و تشكلهاى مستقلدر سايه آن مىخشكد; چنانكه امروز در شهرهاى تحت اداره جنبشطالبان، نمونههاى آن به وضوح به مشاهده مىرسد. احزاب وگروههاى نامدار جهادى و شخصيتهاى علمى و سياسى مستقل، كمترينجايگاهى در نظام سياسى ادارى طالبان ندارند. رسانهها ونشريههاى مخالفين علىرغم حفظ هويت اسلامى و علمى به تعطيلىكشيده شده است و سرمايههاى علمى و باستانى، قربانى تعصبهاىناروا گرديده و اكثرا به نابودى كشيده شده و يا در معرضنابودى قرار گرفته است.
ترديدى نيست كه دين، فرهنگ، عرف واجتماع و حتى موقعيت اجتماعى و اقتصادى هر يك به نوبه خود،تاثيرى بر افكار و رفتار انسان برجاى مىگذارد.تاثيرگذارى اينگونه عوامل بر بينش و رفتار افراد واضحتر از آناست كه نياز به استدلال داشته باشد. اكنون با توجه به اين پيشفرض،نگاهى به جايگاه عرف و سنت در جامعه پشتون افغانستانانداخته و تاثير آن را بر رفتار طالبان، مورد اشاره قرارمىدهيم. جامعه پشتون افغانستان يك جامعه قبايلى است كهارزشهاى قومى و قبيلهاى در آن بسيار ريشهدار و مستحكم مىباشد.ميزان تاثيرپذيرى فرهنگ عمومى پشتونها از آداب و رسوم قبايلى، بسيار بيشتر از آن است كه در فرهنگ ساير گروههاى نژادى اينكشور ديده مىشود. پشتونهاى افغانستان داراى نوعى آداب و رسومبه خصوصى هستند كه به نام «پشتون والى » ياد مىشود. «پشتونوالى» در عرف پشتونها هم مجموعه قوانين و هم ايديولوژىاست. قوانين و احكام پشتون والى حوزه وسيعى از رفتار وروابط انسانى پشتونها را در بر مىگيرد. مهمترين اصول اينمجموعه، قوانين ناظر بر كرامت انسانى، كينخواهى و مهماننوازىاند. با توجه به پيوندهاى پايدار قبيلهاى و استحكامسنتهاى ملى پشتونى در جامعه پشتونها، اين گروه نژادى داراىاحساس تعلق شديدى نسبتبه همنژادان خود بوده و همدردى وهميارى يكديگر را از وظايف رسمى قبيلهاى خود مىدانند. وجوداين «احساس تعلق» شديد نسبتبه همديگر، باعث گرديده كه اينقوم علىرغم نزاعهاى ممتد داخلى، اين خصومتها را در شرايطحساس و بحرانى كنار گذاشته و موقتا در موضوع مربوط به سرنوشتمشترك، به دور هم گرد آيند. جريان تاريخى مساله «پشتونستان» در پاكستان، ريشه در پيوندهاى خونى اين مردم دارد كه پشتونهاىدو طرف «خط ديوارند» علىرغم دوگانگى در تبعيت و شهروندى،هيچگاه همديگر را به فراموشى نسپردهاند. اگر امروز «جمعيةالعلماى اسلام» به رهبرى مولانا فضل الرحمان و سميع الحق وديروز «جماعت اسلامى» به رهبرى قاضى حسيناحمد، با تمامامكانات و علىرغم مصالح عمومى ملت و مردم پاكستان، به حمايتاز گروههاى اسلامى در افغانستان شتافتند، بى تاثير از تمايلاتقومى، قبيلهاى و پشتونى آنها نبوده است; چه اينكه، هر سه رهبرنامبرده و منحصرا فعال در قضاياى افغانستان، وابسته به گروهنژادى پشتون مىباشند. بنابراين، مىتوان مدعى شد كه ?عرف وسنت? جايگاه بس مهمى در جامعه پشتونها داشته و دارد. اكنونكه جايگاه سنت و عرف را در فرهنگ و انديشه پشتونها متوجه شديم;تاثير اين سنت را بر افكار دينى و سياسى سران جنبش طالبانبه طور فشرده مورد ارزيابى قرار مىدهيم. جنبش طالبان به عنوانيك جنبش برخاسته از جامعه پشتون افغانستان، آن هم از دلمردمان روستايى و غيرشهرى كه داراى تعلقات سنتى و قبيلهاىشديدترى هستند، نمىتواند از تاثيرپذيرى فرهنگ قبيلهاى به دورباشد. اساس تاثيرپذيرى طالبان از فرهنگ قبيلهاى پشتون، در نوعتفسير آنها از مفاهيم و قوانين دينى، كاملا محسوس است. اولين ومهمترين گام در تاثير فرهنگ قبايلى بر انديشه دينى طالبان، در نوع گزينش الگوى نظام سياسى و راههاى مشروعيتدهى به آن بهوسيله آنها مشاهده مىشود، مثلا مدل نظام «خلافت» در تفكرسياسى طالبان اگر چه در اصل، خود يك مدل اسلامى است كه هيچمسلمانى در اسلامى بودن آن ترديد به خود راه نمىدهد، اما انتخابآن به عنوان تنها مدل حكومت مشروع از ميان ساير مدلهاى موجوددر جهان اسلام و دنياى جديد، انگيزههاى ديگرى نيز مىتواندداشته باشد; چه اينكه، قرار گرفتن يك فرد مطلقالعنان در راسيك نظام حكومتى كه هيچ نقشى به ساير افراد ملت ندهد، با مدلنظام رياستى قبيلهاى مرسوم در جوامع روستايى پشتونها، شباهتزيادى دارد. در مدل نظام ادارى قبيلهاى، شخص رئيس قبيله مافوقهمه مردم تصور شده و اراده او جنبه قانونيت دارد. همچنيناعمال رئيس قبيله، از هر نوع انتقادى مصون است. در نظام«امارتى» نوع طالبانى در افغانستان نيز رابطه ملتبا امير،شبيه نوع رابطهاى است كه ميان افراد قبيله وجود دارد; چرا كهملت در چنين نظامى نه تنها حق نظارت بر دولت را كه يك حقمشروع اسلامى است ندارد; بلكه حق آزاد زيستن در دايره زندگىخصوصى در چارچوب مقررات اسلامى را نيز دارا نمىباشد. اين درحالى است كه اصالت در اسلام بر نفس اجراى قوانين اسلامى قرارگرفته است، نه بر اجراى يك فرم خاص برگشتناپذير (امارت) كهكارآيى اصلى خود را كاملا از دست داده باشد. بنابراين، بافشارى بر مدل نظام ?امارتى? به همان اندازه كه منشا دينىدارد، منشا اقتدار سالارى قبيلهاى نيز دارد. نوع بينش خاصطالبان نسبتبه «زن» و حقوق آن در جامعه و حتى خانواده،مورد ديگرى از تاثير عرف پشتونى بر برداشت دينى آنها مىباشد.جايگاهى كه «زن» در سايه حكومت دينى طالبان كسب نموده است،غير از جايگاهى است كه ?زن? در نزد ديوبنديان پاكستان احرازكرده است. بدون شك، اصل مكتب ديوبندى طرفدار عدم حضور زن درمحيط خارج از منزل است; اما با وجود آن، محدوديتهايى كه ازسوى طالبان در حق زنان اعمال مىشود، هرگز قابل مقايسه باسياستهاى جمعية العلماى اسلام در پاكستان نيست. زن در عرف رسمىو ملى پشتونها، موجودى است محكوم به حضور در منزل كه حق رفتو آمد در اجتماع را نداشته و بايد از ارتباط با هر مرد اجنبىبركنار باشد. زن در اين فرهنگ، شخصيت مستقل ندارد. او تا قبلاز دوران ازدواج، عنوان ملكيت پدر را يدك مىكشد و پس ازازدواج، شوهر و خانواده شوهر، مالك تام الاختيار او به شماررفته و درباره سرنوشت او تصميم مىگيرند. تعليم و تحصيل زناندر محيطهاى باز و مدارس جديد، عملى است ناروا. عبدالحكيممجاهد، سفير طالبان در پاكستان درباره نوع نگرش سنتى طالباننسبتبه آموزش دختران چنين مىگويد: تمام ارتش ملى و نيروىپليس ما، داوطلبانى از مناطق پير و سنتى هستند و معتقدند فرستادن دختران به مدرسه، كارى بىشرمانه است. «خشونت وانعطافناپذيرى» دو ويژگى ديگر در شيوه سياستمدارى طالباناست كه محصول فرهنگ سنتى پشتونها محسوب مىشود. معمولا فرهنگقبايلى، فرهنگى توام با خشونت و انعطافناپذيرى است «كينخواهى» و انتقامجويى»، از اصول مهم در عرف «پشتون والى»مىباشد و مردم قبايل پشتون، در امر «كينخواهى» در دو كشورافغانستان و پاكستان شهرت دارد و اين ضرب المثل معروف راهمگان به ياد دارند كه ?اگر پشتون پس از 20 سال دستبهانتقام بزند، فكر مىكند كه خيلى زود اقدام كرده است?. رفتارخشونتآميز طالبان با مخالفين و مردمان تحتسلطه خود به ويژهمردمان «هزاره» و «ازبك» ريشه در خصلت كينهجويى وانتقامگيرى آنان از دشمنانشان دارد. و اگر جنبش طالبان باتاكيد بر سياست نظامىگرى. بررسى راههاى مسالمتآميز با مخالفانخود را مردود مىشمارند، تا حدودى متاثر از اين ايده است كهنظامىگرى، سمبل قدرت و غيرت و شجاعت و مردانگى محسوب مىشود كه درسنت پشتونها، معناى بزرگى دارد و گفت و گو و مذاكره نشانه ترسو بزدلى و بىهمتى و زانوزدن در برابر خصم تلقى مىشود كه ازنظر عرف پشتون والى، عملى كاملا ناپسند به شمار مىآيد. علاوه برموارد نامبرده، نمونههاى متعدد ديگرى نيز در تفكر طالبان وجوددارد كه متاثر از آداب و رسوم قبيلهاى و ملى آنها بوده و هماكنون تحت عنوان ?شريعت?، در مناطق تحت كنترل آنان به اجراگذاشته مىشود; مانند: بيگانهستيزى، مخالفتبا نهادها ومقررات بينالمللى، دشمنى با زندگى و مظاهر شهرى و نيز مخالفتبا جذب نيروهاى باقىمانده از رژيم كمونيستى سابق، تحت عنوانننگ پشتونيسم و... بنابر اين، آنچه طالبان به عنوان يك گروهمذهبى - سياسى، تحت نام دين و مذهب ارائه مىدهد، نمىتواندصرفا مذهبى باشد; بلكه مذهبى است كه با پيش فرضهاى فرهنگ سنتىو قبايلى شكل گرفته و تفسير يافته است.
جنبش طالبان،جنبشى است متشكل از نيروهاى مردم پشتون افغانستان كه از لحاظفكرى، از خارج از مرزهاى اين كشور تغذيه مىشود. تفكر مذهبىسياسى كنونى طالبان، ريشه در انديشههاى اسلامى شناخته شده درداخل جامعه افغانستان ندارد. تفكر رايج در جامعه افغانستان،تفكر اخوانى، ليبرالى و اصلاحى از نوع خردگرايانه آن است وبنيادگرايى افراطى نوع طالبانى، صرفا در مناطق روستايى در حدانسجام نيافته، حضور داشته كه به عنوان يك انديشه جدى هيچگاهقابل توجه نبوده است. اما تحولات دو دهه اخير با توجه بهزمينههاى تاريخى، سبب شكلگيرى و رشد نوع تفكر طالبانى در اينكشور گرديد. تفكر طالبانى اگر چه در ظاهر به عنوان تفكر خالصاسلامى در افغانستان تبليغ مىگردد و حتى بعضى از كشورهاىهمجوار را نيز تحت تاثير ماهيت اسلامى خود قرار داده است; امابا يك ارزيابى عميق از سنتهاى قبيلهاى افغانستان و نقش عرف و«عنعنات» در فرهنگ روستايى و قبايلى اين كشور، درمىيابيم كه تفكر جديد به همان اندازه كه ماهيت مذهبى دارد، ماهيت قبايلىنيز دارد. درستى اين ادعا با تحليل مقايسهاى بين تفكر طالباندر داخل جامعه افغانستان و الگوى مادر در دو كشور پاكستان وعربستان، بيش از پيش روشن مىگردد. در عين حال، انديشه جنبشطالبان به دور از ويژگيهاى محلى و تفسيرهاى متاثر از فرهنگداخلى، انديشهاى است كه در شبه قاره هند و برخى از كشورهاىحاشيه خليج فارس به صورت انديشه رسمى مطرح بوده و در ميانتودههاى مردم (نه نخبگان) ريشه عميقى پيدا نموده است.
طالبان
نام گروهی از شورشیان مخالف دولت افغانستان است که دارای عقاید مذهبی و وابسته به مکاتب حنفی و وهابی در دین اسلام است.
طالبان در افغانستان و جهان عرب به کسانی گفته می شود که در مکاتب و مدارس دینی تعالیم اسلامی را فرا می گیرند.

پیدایش
در ده اكتبر سال ۱۹۹۴ میلادی در اوج جنگ های داخلی افغانستان گروهی وارد منطقه سپین بولدک ولایت قندهار در جنوب افغانستان شدند و نام خود را «تحریک اسلامی طلبای کرام» نهادند. در میان سر دم داران طالبان اعرابی وهابی از عربستان سعودی وجود داشت. حمایت های مکرر و پنهان عربستان سعودی از به اصطلاح جهاد گران طالبان ادامه داشت. آنها با شعار جهاد با شرک و کفر و اینکه هر کس کشته شود به بهشت خواهد رفت به زودی پیروان زیادی از افغانستان و پاکستان پیدا کردند.
پیشروی سریع
طالبان بزودی مناطقی در جنوب افغانستان را که زیر تسلط دولت مجاهدین به رهبری برهان الدین ربانی بود اشغال نمودند آنها یک ماه و دو روز پس از اعلام موجودیت ولایت قندهار چهارمین ولایت مهم افغانستان را تصرف کردند. طالبان به پیشروی های خود ادامه می دادند و تعدادی از ولایات را بدون جنگ یکی پس از دیگری را اشغال مینمودند که به ترتیب ولایات دیگری میدان وردک ، لوگر ، خوست ، هرات ، جلال آباد و کابل رابا اندک درگیری های تا تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶ به تصرف خود در آوردند.
ورود به کابل
طالبان ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶ کابل پایتخت افغانستان را تصرف کردند . آنان به محض ورود دکترمحمد نجیبالله احمدزی، رئیس جمهوری سابق افغانستان و برادرش شاهپور احمد زی را کشتند و جنازه هایشان را در چهارراه آریانا در نزدیکی ارگ ریاست جمهوری افغانستان به نمایش گذاشتند. سپس به تدریج سه چهارم خاک افغانستان را متصرف شدند.

امارت اسلامی
طالبان سپس نام حکومت خود را امارت اسلامی افغانستان گذاشتند و تشکیلات خود را از طریق رادیو افغانستان اعلان نمودند. کشورهای پاکستان ، امارات متحده عربی و عربستان سعودی تنها سه کشوری بودند که طالبان را به رسمیت شناختند.
حلقه رهبری
حلقه رهبری طالبان را کسانی تشکیل میداد که تعدادی از آنان هیچ گاه دیده نشدند و با رسانه صحبت نکردند و تصویری از آنان مشاهده نشده است.
در مجموع رهبری طالبان در آنزمان را میتوان به سه قسمت تقسیم کرد
1 - طلاب = کسانیکه رهبری اصلی را به عهده داشتند (به زعامت ملا عمر
2 - آنهائی که دیدی باز تر نسبت به قضایا داشنتد ( به رهبری ملا احسان الله)
3 - میانه روها كه شمارشان کمتر بود و نقش عمده ای در قضایای بزرگ سیاسی نیز نداشتند ، زیرا شاید در صورت میانه روی منافعشان به خطر می افتاد .
در مجموع افراد زیر حلقه رهبری طالبان را تشکیل میدادند.
ملامحمد عمر ( رهبر کل )
اعضای شورای داخلی
ملا محمد ربانی
ملا احسان الله
ملا محمد
ملا عباس
ملا پاسانی
اعضای شورای مرکزی
ملا محمد حسن
ملا نورالدین
ملا وکیل احمد
ملا شیرمحمدملنگ
ملا عبدالرحمن
ملا عبدالحکیم
سرداراحمد
حاجی محمد غوث
معصوم افغانی
طالبان به تدریج افراد زیر در پست های زیر تعیین نمودند.
رهبر اصلی ( ملا محمد عمر )
رئیس شورای کابل ( ملا حمد ربانی)
رهبر سیاسی لوگر ( ملا محمد غوث)
مسئول سواره مناطق اشغالی ( ملا احسان الله)
والی قندهار ( ملا محمد حسن )
والی هرات (ملا یارمحمد)
والی پکتیا (ملا کرامت الله)
وزیر خارجه (ملا شیر محمد استانکزی)
رئیس بانک (ملا احسان الله احسان)
وزیر اطلاعات و فرهنگ (ملا امیر خان متقی)
رئیس امنیت ملی (ملا فاضل احمد)
نماینده در سازمان ملل ( حامد کرزی ) (مورد پذیرش کرزی واقع نشد) [نیازمند منبع]
وزیر پلان ( قاری دین محمد)
وزیر مهاجرین ( ملا عبدالرقیب )
حکومتی متفاوت
تصویری تاریخی از لحظه انهدام مجسمه تاریخی بودا در بامیان توسط گروه طالبان.تعدادی از مردم افغانستان به علت خستگی از جنگ های داخلی طالبان را ترجیح می دادند. اما طالبان با دیدگاهی بسته و افکاری متفاوت با محیط و جهان برخورد کردند و به نوعی با بازگشت به نگرش های مذهبی و با زیر فشار قرار دادن مردم موجبات نارضایتی قشر کثیری از مردم افغانستان را فراهم ساختند. آنها نام حکومت افغانستان از جمهوری اسلامی به (امیر نشین) ( امارت اسلامی افغانستان) تبدیل نموده و رهبر خود ( ملا محمد عمر ) را به عنوان امیرالمومنین معرفی نمودند. قطع نامه های مکرر شورای امنیت را نادیده گرفتند و تعدادی از خارجیان را اخراج نمودند. حکومت طالبان با رادیو ، تلویزیون ، موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی و آثار هنری مخالف بودند و مجسمه های بودا در بامیان را که از جمله غنائم فرهنگی و باستانی افغانستان بود را منهدم ساختند.
آنها به زنان نیز اجازه نمی دادند تا به تنهای از خانه هایشان بیرون شوند. مجازات لواط کاران و زناکاران مرگ بود و کسانی که دزدی می نمودند دستشان باید قطع می شد. مردم را بزور از مغازه هایشان به مساجد برای ادای نماز می فرستادند. ریش مردان را در نظام طالبانی باید بلند می بود و موهای سرشان را می بایست کوتاه می نمودند هر چند طالبان پخش هرگونه اخبار مبتنی بر اختلاف میان این گروه را پنهان نگه می داشتند ، اما گاهی خبرهايی از ایجاد اختلافات میان تندروان و میانه روان تراوش می کرد.
اتهام به طالبان
گروه های مخالف طالبان همواره ، سعی بر این داشتند تا جهانیان را متوجه این موضوع بسازند که طالبان از سوی سازمان استخباراتی پاکستان رهبری می شوند ، در حالیکه این اتهام مدام از سوی طالبان رد گردید و در عین حال پاکستان بزرگترین دوست طالبان شناخته میشد. گروه های مجاهدین به این عقیده بودند که پاکستان به خاطر عدم توجه دولتهای افغان به خط دیورند حاضر به مشاهده امنیت و حاکمیت یک دولت مقتدر در افغانستان نیستند.
طالبان و بن لادن
بن لادن اصلیت عربستان سعودی. پدر وی 57 فرزند داشت. بن لادن سرمایه دار مخالف حکومت عربستان سعودی به بهانه کمک به طالبان یک سال بعد از استقرار نظام طالبان با هواپیمای شخصی خود وارد جلال آباد شد و مورد استقبال مقامات طالبان قرار گرفت. در پی حملات تروریستی به برخی از قرارگاه های نیروهای امریکائی در برخی از کشورها در آفریقا و آسیا ، ایالات متحده بن لادن را مسئول این حملات عنوان نمود. هنوز برخی از صاحبنظران به این عقیده اند که انفجارات سیاست خاص امریکا برای مخدوش ساختن افکار مردم جهان بوده است و اسامه بن لادن دست پرورده نظام ایالات متحده بوده ولی در عوض این اظهارات از سوی هواداران و اطرافیان بن لادن همواره به شدت رد شده است.
طالبان و حمله تروریستی یازده سپتامبر
حمله تروریستی یازده سپتامبر به نوعی طالبان را با یک مشکل جدید روبرو ساخت. آمریکا در یک اقدام عاجل اسامه بن لادن رهبر گروه اسلام گرای القاعده را مسئول این حملات عنوان کرد و از گروه طالبان خواست تا وی را در اولين فرصت به امریکا تحویل دهد. با توجه به گرایش شدید طالبان به مسائل سنتی که در افغانستان مردانگی و یا جوانمردی از اصول سنتی افغانیت محسوب می گردد به هیچ وجه طالبان حاضر به تحویل اسامه بن لادن به امریکا نشدند.
شکست طالبان
با وقوع حادثه تروریستی یازدهم سپتامبر و عدم تسلیم بن لادن به امریکا از سوی طالبان ، بهانه حمله به افغانستان در اختیار امریکا قرار گرفت. ایالات متحده امریکا به تاریخ ۷ اكتبر ۲۰۰۱ به افغانستان حمله نمود طالبان با همکاری اعضای جبهه مخالف طالبان (مجاهدین سابق) شکست خوردند و حامد کرزی رئیس جمهور دولت موقت افغانستان گردید.
پیدایش مجدد
طالبان پس از مدتی کوتاه مجدداً اعلان موجودیت نموده و با حاکمیت افغانستان مخالفت ورزیدند. دولت افغانستان این بار نیز پاکستان را به حمایت پی در پی از طالبان متهم نمود. طالبان در ظهور مجدد خود بیشتر در مناطق جنوبی افغانستان ، با نیروهای بین المللی و افغان درگیر شدند. مناطق جنوبی افغانستان هم اینک صحنه نبردهای خونین میان شبه نظامیان طالبان و نیروهای ناتو و افغان است.
منبع: المجله /ترجمه: سعیدآقا علیخانی
با سقوط آخرین پایگاه القاعده در کوههای تورابورای افغانستان (اواخر دسامبر ٢٠٠١) سازمان القاعدهی اسامه بن لادن، وارد مرحله جدیدی شد که عمدهترین ویژگی آن ، محافظهکاری و فعالیت کاملا مخفیانه و زیر زمینی است. شرایطی که در واقع تابع روند روزافزون جنگ جهانی علیه تروریسم پس از ١١ سپتامبر است
تاکنون بسیاری از رهبران بلند پایه القاعده ترور یا بازداشت شدهاند و اموال آنان مسدود گردیده است و این سازمان نتوانسته است ، آسیبهای وارده بر خود در نیمه اول سال ٢٠٠٢ را ترمیم کند؛ با این حال در برنامه ریزی سلسله عملیات تروریستی در ده کشور و سه قاره جهان، موفق بوده است. این موفقیت به شکل ایجاد پنج موج پیاپی بمبگذاری به شیوهای بوده است که معمولا در القاعده سراغ داریم. حملاتی پیاپی با هدف قرار دادن جمعیتی انبوه و همزمان در چند کشور جهان.

موج اول حملات تروریستی القاعده پس از حوادث ١١ سپتامبر (٢٠٠١) در سه کشور یمن ، کنیا و اندونزی صورت گرفت (اکتبر و نوامبر ٢٠٠٢) و موج دوم نیز در دو کشور عربستان و مراکش به وقوع پیوست، موج سوم در عراق و مالزی (اگوست ٢٠٠٣) و موج چهارم در عراق و عربستان (نوامبر ٢٠٠٣) به راه افتاد. پنجمین موج نیز ترکیه ، اسپانیا ، ایران و باز هم عراق (٢٠٠٣) را در برگرفت. تردیدی وجود ندارد که تمامی عملیاتهای فوق توسط القاعده صورت گرفته است زیرا نگاهی گذرا به سلسله عملیاتهایی که از زمان انفجارهای نایروبی و دارالسلام (اگوست ١٩٩٨) تا حملات ١١ سپتامبر (٢٠٠١) روی داده است نشان میدهد که ویژگی عمده عملیاتهای القاعده، در همزمانی انفجارها و انتخاب مکانهای مملو از جمعیت است. نمود عینی این شیوه در سلسله عملیاتهای این سازمان از نایروبی تا مادرید قابل ردیابی است. بنابراین باید به این واقعیت اذعان داشت که؛ اقدامات امنیتی ، تاثیر چندانی در کاهش قدرت مانور این سازمان نداشته است و سقوط تورابورا در افغانستان و مجبور بودن رهبران این سازمان برای مخفی ماندن از انظار عمومی، مانع از انجام عملیاتهای گسترده در سراسر جهان نگردیده است.
اثبات ارتباط میان القاعده با عملیاتهای فوق الذکر ، نشانگر آن است که ساختار تشکیلاتی ، شکل کلاسیک هرم قدرت و شیوه مدیریت شبکه در این سازمان ، موفق به سازگاری با محیط و شرایط امنیتی پس از ١١ سپتامبر شده است.
اکنون؛ این سوال مطرح میشود که، ماهیت القاعده در سالهای پس از ١١ سپتامبر دچار چه تحولاتی شده است؟ به عبارت دیگر؛ کشورها و سازمانهای ضد تروریستی جهان اسلام و غرب در مواجهه با سازمانی که اکنون در قالب یک «شرکت تروریستی چندملیتی» منشعب از القاعده و سازگار با شرایط امنیتی جدید درآمده است، چه خواهند کرد؟ کارشناسان مبارزه با تروریسم با مقایسه تحولات ریشهای که القاعده از زمان سقوط پایگاه تورابورا در افغانستان، تاکنون - در سطح سازمانی - با آن روبرو شدهاند و نیز با ارزیابی فعالیتهای پیشین این سازمان - که از سودان شروع و در افغانستان تداوم یافت- به این نتیجه رسیدهاند که؛ القاعده طی دوره اول فعالیت خود در سیر صعودی از دستهای محلی به سازمانی جهانی با شبکه پیچیده عنکبوتی و بین قارهای توفیق یافته است. دوره دوم فعالیت القاعده –که از حملات ١١ سپتامبر تاکنون را در بر میگیرد – دورهای است که طی آن سازمان اسامه بن لادن تبدیل به سازمانی فرامنطقهای شد. سازمانی که برای برنامه ریزی و اجرای عملیات بر وحدت و تمرکز فرماندهی تاکید داشت. در چنین ساختاری این احتمال وجود داشت که با هدف قرار دادن راس هرم ، کل تشکیلات فروریزد اما تحولات جدید امنیتی باعث شد که این سازمان جهانی ، ساختاری جدید ، منعطف و پیچیده پیدا کند. ساختاری که در آن چندین شعبه مستقل و چند ملیتی از راس سازمان منشعب گردیده و با وجود هم آوایی با اهداف کلی سازمان ، ساختاری خود اتکا و مستقل در طراحی و اجرای عملیاتهای تروریستی داشته باشد. ساختاری که با مفهوم سنتی کار تشکیلاتی -که معمولا هرمی شکل است - کاملا متفاوت باشد.
سازمان تروریستی چند ملیتی
دوران جنینی القاعده در سودان طی شد. درآن زمان اسامه بن لادن و همپیمانانش از سازمان «الجهاد» مصر با مجاهدان مشهور به «افغانهای عرب»، القاعده را در قالب سازمانی بزرگتر و پیچیدهتر به نام «جبهه جهانی علیه یهودیان و صلیبیها» سازماندهی میکردند. فعالیت سازمان جدید تا زمان اعلام موجودیت خود در سال ١٩٩٤ نمود چندانی نداشت. نقطه عطف تاریخ این سازمان ، زمانی بود که جنگجویان عرب این سازمان - که اینک القاعده نام گرفته بود - به افغانستان مهاجرت کردند و قبایل پشتون این کشور ، میزبان این سازمان گردیدند. قبایل پشتون بعدها در قالب حکومت طالبان، قدرت را در افغانستان بدست گرفتند و نظام بنیادگرا و مستبد آنها از سپتامبر ١٩٩٦ بر کشور افغانستان استیلا یافت. القاعده با حمایت همه جانبه طالبان که به مدت پنج سال - از سپتامبر ١٩٩٦ تا دسامبر ٢٠٠١ - به طول انجامید ، در توسعه تشکیلاتی خود و نیز ساماندهی «جهاد بینالمللی» توفیق یافت و توانست پایگاههای متعددی را در سرتاسر افغانستان دایر کند. این پایگاهها شامل ٤٨ مرکز آموزشی و ٣٠ هزار داوطلب بود که ١٨ هزار تن از آنها عضو رسمی القاعده بودند و به شکل مستمر در پایگاهها حضور داشتند. مابقی این نیروها نیز پس از طی دوران آموزشی در پایگاههای القاعده به سازمانهای جهادی محلی میپیوستند، ضمن آنکه رابطه خود را با القاعده حفظ کرده بودند. در واقع این افراد بازوهای لجستیک القاعده در انجام عملیاتهای تروریستی بین المللی محسوب میشوند.
طی تحقیقاتی که توسط «المجله» در مورد عملیاتهای القاعده – و یا آن دسته از عملیاتهایی که به این سازمان نسبت داده میشود - صورت گرفته است ، مشخص شد که از نیمه دوم دهه نود تا ١١سپتامبر ٢٠٠١ دامنه این عملیاتها ٢٤ کشور را در بر گرفته است. عملیاتهایی که القاعده زیر نظر «واحد عملیاتهای برون مرزی» به رهبری «ابو زبیده» و «خالد شیخ محمد» و با حمایت ٤٠ گروه جهادی محلی که پیشتر در افغانستان آموزش دیده بودند، صورت داده است. این مساله نشان میدهد که القاعده در تشکیل نیروی تروریستی بینالمللی که در پنج قاره جهان منتشر شوند و قادر به انجام عملیاتهایی شبیه عملیاتهای تروریستی دهه شصت و هفتاد باشند ، توفیق چشمگیری یافته است. همچنانکه برخی گروههای تروریستی دهههای شصت و هفتاد از حمایت کشورهای اردوگاه شرق سابق و پایگاههای نظامی آن برخوردار بودند، افغانستان دوران طالبان نیز به مثابه پایگاه اصلی القاعده عمل میکرد. نقطهای که به عنوان پایگاه مرکزی القاعده بر برنامهها و عملیاتهای شبکههای زنجیرهای این سازمان در سراسر جهان نظارت میکرد. با سقوط طالبان، تداوم فرماندهی شبکههای زنجیرهای القاعده در سراسر جهان به شکل سامانه «تمرکزگرا» و «وحدت فرماندهی» امکانپذیر نبود و رهبران این سازمان مجبور شده بودند که از دید عموم پنهان بمانند ضمن آنکه بسیاری از آنان در حملات جنگندههای آمریکایی از بین رفته و یا به اسارت درآمده بودند. درکل، فشار امنیتی فراوانی بر این سازمان و زیر مجموعههای آن وارد آمده بود.
چالش سرنوشت ساز
با سقوط طالبان، سازمان القاعده در جهت سازگاری با شرایط جدید با دو چالش سرنوشت ساز مواجه گردید. چالش اول پراکندگی جنگجویان القاعده بود. جنگجویانی که پیشتر در محیط امن افغانستان گردهم آمده بودند و اکنون ضروری بود که سران القاعده آنان را از گزند نیروهای امنیتی که در تعقیب آنان بودند، مصون بدارند و با تجدید سازماندهی ، آنان را برای انجام عملیات به کشورهای مختلف جهان اعزام کنند. القاعده در مواجه با این چالش جدید تا حدود زیادی موفق بوده است زیرا، بدنبال حملات و فشارهایی که ایالات متحده پس از تهاجم ١١ سپتامبر علیه القاعده صورت داد، سه هزار تن از ١٨ هزار جنگجویی که در پایگاههای القاعده (افغانستان) مستقر بودند، در بمبارانهای جنگندههای این کشور ، کشته شدند و ١٢٠٠تن از آنان نیز به اسارت نیروهای آمریکایی درآمدهاند. نیمی از این تعداد نیز به زندانهای گوانتانامو انتقال یافتهاند و نیم دیگر در مراکزی که هنوز آمریکاییها مکان آنها را افشا نکردهاند، نگهداری میشوند. ١٤ هزار جنگجوی باقی مانده نیز موفق به فرار شده و در مکانهای امنی استقرار یافتهاند. بنابراین میتوان گفت ، علیرغم خسارتهای فراوان القاعده در حفظ نیروهای خود و مواجه با چالش اولی که از آن سخن به میان آمد ، موفق بوده است.
از جمله نیروهایی که القاعده همچنان آنرا حفظ کرده «گردان ٥٥» است که متشکل از ورزیدهترین جنگجویان القاعده است. این نیروها که دورههای فشرده رزمی را پشت سر گذاشتهاند، مسوولیت حفاظت از اسامه بن لادن و دستیاران وی را بر عهده دارند. نیروهای «گردان٥٥»، اکنون در قلمرو قبایل پشتون در مرز پاکستان استقرار یافتهاند. فرماندهی این گردان بر عهده فردی مصریتبار به نام «مدحت مرسی» است که به «ابو خباب» مشهور است. باقیمانده القاعده نیز به دلایل امنیتی و برای حفظ ارتباط با شاکله اصلی این سازمان ؛ بر اساس ملیت خود، در سراسر جهان منتشر شدهاند کمااینکه «مولوی جواد ابراهیم باراشا» در مصاحبهای که همکارمان ؛ «محمود خلیل» با او داشت ، توضیح داد که چگونه وی به جنگجویان القاعده برای گریختن از چنگ سازمانهای اطلاعاتی آمریکا یاری رسانده است و زمینه را برای بازگشت مخفیانه آنان به کشورشان و حفظ ارتباط با القاعده فراهم کرده است.
چالش دومی که القاعده ؛ در راستای سازگاری با شرایط جدید پس از ١١ سپتامبربا آن مواجه بود ؛ تعیین رهبران جدید و بیعت کردن با آنان بود. این امر باید به گونهای صورت میگرفت که مشکل امنیتی برای این رهبران و هوادارانش ایجاد نشود و شرایطی بوجود آید که رهبران جدید؛ پس از فروپاشی قدرت سازمان، در «بهشت افغانستان» باردیگر رابطه عملیاتی خود با جنگجویان القاعده را - که در سرتاسر جهان پراکنده شدهاند - از سر گیرند. این امر در دو مرحله صورت گرفت. مرحله اول که از زمان سقوط تورابورا تا پایان تابستان ٢٠٠٢ به طول انجامید و طی آن تلاش شد به جای افراد کشته یا به اسارت گرفته شدهای که قبل از ١١ سپتامبر در هرم قدرت سازمان ، منصب مهمی داشتند، فرماندهان جدیدی منصوب گردند.
القاعده در مرحله دوم که از اواخر تابستان ٢٠٠٢ شروع میشود ، با تشکیل ٥ حوزه مستقل که هرکدام دارای ساختار رهبری و عملیاتی مستقل و منابع مالی محلی هستند ، به کار خود ادامه میدهد. این حوزههای مستقل دیگر نیازی به تبعیت از مرکز ندارد و بر خلاف گذشته که برای انجام عملیاتها و تامین مالی به طور مستمر با حوزه مادر و رهبری مرکزی در ارتباط بودند، عمل میکنند. در خلال مرحله اول ، تعیین رهبران جدید القاعده در چارچوب ساختار هرمی این سازمان به شکل ذیل صورت گرفت:
- در پی حمله هوایی آمریکا به مخفیگاه «محمد عاطف ابوحفص مصری» در حومه کابل که به مرگ وی منجر شد (دسامبر ٢٠٠١) «سیف العدل» - هموطن وی - به سمت فرماندهی شاخه نظامی القاعده منصوب شد.
- درپی بمباران مقر «نصر فهمی نصر» (محمد صلاح) ، «رمزی بن الشیبه» به سمت مسوول واحد تامین منابع مالی شاخه های برون مرزی القاعده منصوب گردید.
- پس از دستگیری «ابو زبیده»؛ مسوول اجرای عملیاتهای برون مرزی القاعده، در لاهور پاکستان (٢٠٠٢) «خالد شیخ محمد» جایگزین وی گردید.
- رمزی بن الشیبه ، مسوول شاخه جنگهای دریایی به جای «خالد توفیق العطاش» ، فرمانده عملیات نظامی علیه ناو آمریکایی «کول» در بندر عدن که بدست نیروهای آمریکایی به قتل رسید. رمزی بن الشیبه مسوولیت جدید را با حفظ سمت مسوول تامین منابع مالی عملیاتهای برون مرزی عهده دار شد. بن الشیبه در ١١ سپتامبر ٢٠٠٢ طی عملیات مشترک نیروهای امنیتی پاکستان و آمریکا در کراچی دستگیر شد. پس از دستگیری بن الشیبه دقیقا مشخص نشد که این دو سمت حساس را چه کسی عهده دار شده است. تا مدتها کارشناسان معتقد بودند که دلیل مخفی نگه داشتن هویت وی ، شرایط سخت امنیتی و اهمیت بالای سمتهای مزبور در اجرای عملیاتهای نظامی علیه اهداف تجاری ، نظامی و نفتی در دریاهاست. تا اینکه شش ماه پس از بازداشت رمزی بن الشیبه ، «خالد شیخ محمد» (٢٨ فوریه ٢٠٠٣) به اسارت نیروهای آمریکایی در آمد و در جریان بازجویی های نیروهای امنیتی آمریکا از ساختار جدید تشکیلاتی القاعده پرده بر داشت، بدین ترتیب آشکار شد که القاعده در پی تجدید ساختار پنج حوزه جهادی مستقل توفیق یافته است، ساختاری جدید که به نیروهای مرتبط با این سازمان اجازه داده است که بدون نیاز به فرماندهی هرمی شکل سابق در ضمن ارتباط با فرماندهی مرکزی ، مستقل از آن عمل کرده و تا حدودی از تعقیب و گریز امنیتی رهایی یابد. وقتی خالد شیخ محمد به اسارت درآمد ، القاعده چندان دچار مشکل نشد زیرا بلافاصله شاخه جدید و مستقلی به شکل خودکار جایگزین شبکه ای گردید که توسط او رهبری میشد. اکنون القاعده در سراسر جهان دارای پنج حوزه عملیاتی مستقل است. در این ساختار جدید فقط رهبران اصلی این پنج حوزه ، آنهم به شکل مشورتی با یکدیگر در ارتباطند بدون آنکه هر حوزه نیاز به حوزه دیگرداشته باشد. این پنج تن عبارتند از:
- اسامه بن لادن، موسس و رهبر سازمان

- ایمن الظواهری نفر دوم سازمان

- مصطفی احمد الحساوی مشهور به «شیخ سعید»، مسوول امور مالی و در عین حال ناشناسترین عضو القاعده زیرا اطلاعات سرویسهای امنیتی در مورد او بسیار کم است.
- ابو محمد المصری، وی شخصیتی مرموز و پیچیده و مسوول امور تبلیغاتی القاعده است. المصری این کار را در پایگاه «خوست شمالی» انجام میداد ولی پس از سقوط طالبان به همراه اسامه بن لادن و ایمن الظواهری ، زندگی مخفیانهای در پیش گرفت. کارشناسان اطلاعاتی معتقدند که نوارهای ویدیویی بن لادن توسط او ضبط و منتشر میشود.

- مدحت مرسی، مشهور به «ابو خباب» ، مسوول پیشین واحد «تحقیقات و ساخت سلاح های شیمیایی». او اکنون فرمانده «گردان ٥٥» است. این گردان مسوولیت حفاظت از اسامه بن لادن را بر عهده دارد.
نکته مهم در مورد عملکرد این رهبران پنجگانه این است که آنها وظایف فرماندهی خویش را به شکل روزانه و مستقیم انجام نمیدهند، بلکه عملکردی همچون شرکتهای چند ملیتی دارند بدین معنا که؛ با تعیین اهداف کلی استراتژیک ، طراحی و اجرا را بر عهده زیر مجموعه های خود میگذارند تا آنها با صلاحدید خود و مدنظر داشتن ضرورت ها و اولویت هایی که در هر مرحله صلاح میدانند عمل کنند

.
حوزه های پنجگانه
تا آنجایی که از اسناد و مدارک بدست میآید ، فرماندهان هر حوزه اختیارات کاملی دارند و ضمن ارتباط مشورتی با رهبران اصلی با شبکه های مستقل محلی نیز مرتبط اند. توزیع جغرافیایی این حوزه های پنجگانه به شکل ذیل است:
١. حوزه هندو پاکستان:
شامل پاکستان ، هند و افغانستان. فرماندهی این حوزه بر عهده «امین الحق» مشهور به «مجاهد خالص» است که بر فعالیتهای چهار شبکه جهادی محلی نظارت دارد. این شبکهها عبارتند از:
- «سپاه محمد» به فرماندهی «مولوی مسعود ازهر»
- «جنبش مبارزین کشمیری» به فرماندهی «سید صلاح الدین»
- «جماعت اسلامی کشمیر» به فرماندهی «عبدالرشید الترابی»
٢. حوزه منطقه آسیای مرکزی:
شامل ازبکستان، چچن، گرجستان و جنوب چین، فرماندهی این حوزه بر عهده «طاهر یولداشیف» است که بر چهار شبکه محلی ذیل نظارت دارد:
- «جنبش اسلامی ازبکستان»، که خود یولداشیف موسس آن است.
- «سازمان مجاهدین عرب چچن»، موسس این سازمان «امیر خطاب» بود که پس از کشته شدن وی ، «ابوالولید عبدالعزیز الغامدی» فرماندهی سازمان را بر عهده گرفت.
- «شبکه التوحید والجهاد» در منطقه «بنکیسی» گرجستان به فرماندهی «ابوالعطیه»
- «جنبش اسلامی اویغورها» که در استان زین جیانگ چین استقرار یافته و «اوجیماندی عباس» فرماندهی آن را بر عهده دارد.
٣. حوزه جنوب شرق آسیا:
شامل اندونزی، مالزی و فیلیپین. قبلا «رضوان عصام الدین» مشهور به «حنبلی» از سوی القاعده به سمت فرماندهی این حوزه انتخاب شده بود که پس از دستگیری وی در تایلند(اگوست ٢٠٠٢) نزدیکترین فرد وی؛ سرهنگ «سومیرو» مشهور به «ذوالقرنین» زمام امور را به دست گرفت. وی هم اکنون بر پنج گروه محلی ذیل نظارت دارد:
- «جماعت اسلامی اندونزی». موسس این گروه؛ «ابوبکر بابشیر» است که به دلیل کهولت سن در سال ١٩٩٤ رهبری را به حنبلی واگذار کرد. پس از بازداشت حنبلی نیز فردی به نام «ذوالمتین» که به «نابغه» مشهور و از نزدیکان وی است، رهبری این گروه را بر عهده گرفت. «نابغه» همان کسی است که در اکتبر ٢٠٠٢، عملیات بمبگذاری «بالی» را برنامه ریزی و هدایت کرد.
- «گروه «سرباز جهادی» اندونزی به رهبری «جعفر ابوطالب»
- «جماعت اسلامی مالزی» به رهبری «یزید صفعت»
- «جنبش ابو سیاف» فیلیپین به رهبری «عبدالرزاق جنجلانی» مشهور به «ابو صبایا»
- «جبهه اسلامی آزادیبخش مورو» به رهبری «اوستافا زاریف گولابی»
٤. حوزه خاورمیانه و خلیج فارس:
شامل عربستان، یمن، کویت، عراق ، اردن، ترکیه ولبنان. در ابتدا «عبدالرحیم الناشری» از سوی القاعده به سمت فرماندهی این حوزه منصوب شد اما پس از دستگیری وی - در امارات - توسط CIA (سپتامبر ٢٠٠٢)، «سالم طالب سنان الحارثی» مشهور به «ابوعلی» رهبری حوزه را بر عهده گرفت. ابوعلی در نوامبر ٢٠٠٣ با موشک هواپیماهای بیسرنشین آمریکایی موسوم به «پریداتور» در یمن به قتل رسید و «محمد حمدی الاهدل» جایگزین وی گردید. هنوز مشخص نیست که آیا «الاهدل» در در گیری با حکومت یمن در استان «ابین» کشته یا مخفی شده است. با این حال برخی کارشناسان معتقدند که فردی مراکشی به نام «عبدالکریم المجاطی» جایگزین وی گردیده بوده است. المجاطی جزو افراد تحت تعقیب نیروهای امنیتی عربستان بود و بنا بر برخی اطلاعات بدست آمده ، وی در انفجارهای ترکیه دست داشته است و عضو اصلی شبکه «ساماندهی داوطلبان اروپایی جهاد در عراق» بوده است. وی همچنین بر حوزه غرب عربی و مدیترانه نظارت دارد و یا انفجارهای دارالبیضا (مه ٢٠٠٢) و مادرید (مارس ٢٠٠٤) مرتبط بوده است. المجاطی در پی تعقیب و گریز با نیروهای امنیتی عربستان به همراه ١٤ تن از همرزمانش (آوریل ٢٠٠٥)به قتل رسید. هنوز مشخص نیست که چه کسی جانشین وی شده است.
حوزه ای که المجاطی فرماندهی آن را بر عهده داشت؛ با داشتن ٣ گردان رزمی و زیر شاخههای آن ، یکی از بزرگترین واحدهای عملیاتی است و دامنه آن کل منطقه خلیج فارس به ویژه عربستان ، یمن و کویت را در بر میگیرد. این حوزه بر پنج شبکه محلی ذیل نظارت دارد:
- «انصار القاعده در جزیره العرب»، این عنوانی است که هستههای سعودی القاعده بر خود گذاشتهاند. رهبر این گروه «یوسف العییری» بود که در ژوییه ٢٠٠٢ به قتل رسید. «عبدالعزیز عیسی المقرن» مشهور به «ابوهاجر» - جایگزین وی - نیز کمی پس از وی کشته شد. پس از ابوهاجر، «سعود بن حمود العتیبی» رهبر انصار القاعده شد. این سازمان در حمله انتحاری به ناو آمریکایی «کول» و نفتکش فرانسوی «لمبورگ» در سواحل یمن (اکتبر ٢٠٠٠ و ٢٠٠٢) دست داشته است. سعود العتیبی در عملیات اخیر نیروهای امنیتی عربستان به قتل رسید.
- « سازمان «سلفیون کویت» به رهبری «خالدبن عیسی السلطان»
- «ارتش عدن. ابین» به رهبری «طارق الفضلی»
- «انصار القاعده» در یمن به رهبری «محمد ابو غیث»
شعبه دوم این حوزه صرفا بر عراق متمرکز شده است و دارای سه سازمان جهادی هم پیمان با القاعده است.
که عبارتند از:
- «جماعت توحید و جهاد» به رهبری «ابومصعب الزرقاوی»
- «جنبش انصار الاسلام» به رهبری «ملا کریکار»
- «ارتش انصارالسنه در عراق» به رهبری «ابوعبدا…حسن بن محمود»
در واپسین روزهای دسامبر ٢٠٠٤ اسامه بن لادن در نواری ویدیویی اعلام کرد که ابو مصعب الزرقاوی ـ اردنی تبار ـ را به سمت فرماندهی کل تمامی سازمانهای جهادی عراق موسوم به «جهاد در سرزمین رافدین» منصوب کرده است.
شعبه سوم این حوزه نیز شامل اردن ، لبنان و ترکیه است و سه گروه ذیل را در بر میگیرد:
- «جنبش سلفیه اردنی» به رهبری «ابومحمد المقدسی »که پدر معنوی الزرقاوی است و هم اکنون در زندان« السویقه»اردن به سر میبرد.
- «عصبه الانصار» لبنان به رهبری «عبدالکریم السعدی» مشهور به «ابو محجن»
- «جبهه اسلامی سواران شرق بزرگ» در ترکیه به رهبری «حبیب آقداش»
٥. حوزه غرب عربی و مدیترانه:
شامل١١دولت اروپایی و شمال آفریقا (آلمان، فرانسه، بریتانیا، هلند، بلژیک ، ایتالیا، اسپانیا، الجزایر ، تونس ، مراکش ولیبی). در ابتدا عبدالکریم المجاطی ، مغز متفکر انفجارهای دارالبیضا رهبری این حوزه و نظارت بر گروهای زیر زمینی ترکیه و مادرید را بر عهده داشت. اما اکنون مشخص نیست که پس از انتقال وی به حوزه خلیج فارس و خاورمیانه، حوزه غرب عربی و مدیترانه به شخص دیگری واگذار شده و یا اینکه المجاطی مسوولیت جدید را با حفظ سمت قبلی عهده دار گردیده است؟ احتمال اخیر زمانی قوت میگیرد که رابطه مستحکم این دو حوزه با یکدیگر و افزایش شبکههای اعزام داوطلبین جهاد از اروپا به عراق را مد نظر داشته باشیم.
تنها مدرکی که باعث میشود فرض انتصاب رهبری جدید برای این حوزه قوت بگیرد ، نوار ویدیویی القاعده در مورد انفجارهای مادرید است، زیرا در این نوار با رهبر ناشناس جدیدی که به عنوان رهبر القاعده در اروپا و با نام «ابودجانه افغانی» معرفی گردید تجدید بیعت شد. البته بیشتر کارشناسان در صحت این خبر تردید جدی دارند.
در این حوزه ١١ گروه جهادی وجود دارند که با یکدیگر رابطه بسیار نزدیکی دارند و در تمام کشورهای فوق الذکر شعبه فعال دارند. این گروهها عبارتند از:
- «جماعت سلفیه دعوت و قتال الجزایر» به رهبری «ابو مصعب عبدالودود»، وی سومین فردی است که پس از «حسن حطاب» موسس گروه و جانشینش «نبیل صحراوی» مشهور به «ابو ابراهیم مصطفی» (در اگوست گذشته ترور شد) از سوی القاعده به سمت فرماندهی گروه منصوب شد.
- «جناح سلفیه الجهادیه» مراکش ، رهبر معنوی این گروه «محمد الفیزازی» است که پس از انفجارهای دار البیضا به ٢٠ سال زندان محکوم شد.
- «سازمان صراط المستقیم» مراکش به رهبری «میلودی زکریا»
- «جماعت هجرت و تکفیر» مراکش به رهبری «داوود مخملی»
- «جماعت اسلامی جنگجویان» مراکش که توسط عبد الکریم المجاطی تاسیس شد. اخیرا سازمان مبارزه با تروریسم مراکش ، «محمد الکربوزی» - پناهنده ناراضی مراکش در لندن - را به عنوان رهبر جدید این سازمان معرفی کرد اما وی به شدت این اتهام را رد کرده است.
- «جماعت اسلامی جنگجویان لیبی». این گروه توسط «محمد بن فاضل» تاسیس شد و اکنون رهبری آن به «عبدا… الصادق» سپرده شده است.
- «جماعت اسلامی جنگجویان تونس» به رهبری «طارق معروفی» شعبههای خود در بلژیک و ایتالیا نظارت دارد. معروفی اکنون در بروکسل زندانی است.
- «سازمان سنت و الجماعه تونس »به رهبری «نزار طرابلسی» که او نیز در بروکسل زندانی است. این سازمان بر شعبههای بلژیک و هلند نظارت دارد.
- «جبهه اسلامی تونس» به «رهبری علی بن طاهر» که اکنون در تونس زندانی است.
- «سازمان انصار شریعت »در لندن به رهبری «ابو حمزه مصری»
- «سازمان «المهاجرون» به رهبری «عمر بکری محمد»































